یه خبر

این روزها انقدر جلوی لپ تاپ هستم که دوست دارم برش دارم و با نهایت قدرت از پنجره پرتش کنم بیرون و بعد ساکم رو بردارم و برم یه جزیره دور به روش بدویان زندگی کنم..

حالا اون روز دوستم ساناز بهم تو تلگرام پیام داده که هنوزم ترجمه می کنی؟؟ گفتم اره چطور؟ گقت پسر خواهر شوهرش هم می خواد ترجمه کنه می شه راهنمایی کنی و اینا؟؟ منم اولش خواستم سر اون قضیه قبل عید که بسیار باهاش لج بودم قبول نکنم ولی بزار یه منتی باشه رو سرش و رو سر شوهرش و اگه حرف اضافه زدن بکوبم تو ملاجش.. مخصوصا شوهرش یک ادم بی نهایتتتتتتتتتتتتتتت بیشعور... یعنی بدل از احمدی نژاد... خر اصلا... یعنی این ادم مغز نداره.. یعنی انقدر پرروئه که رسما بهش می گی به تو ربطی نداره بازم از رو نمی ره..

حالا گفتم باشه شماره ایرانسلم رو بده ببینم چی میگه.. بعد من فکر میکردم پسره درسش رو تموم کرده نگو نکرده.. جوجه دانشجوئه.. منم گفتم فعلا دستم ترجمه ندارم ولی داشتم بهتون می دم.... بهش می دم ببینم چی میشه.. حالا کو تا دانشگاهها باز بشه.. می دم بهش تا یه خرده از بار کاری خودم کم بشه ببینم چه خاکی به سرم می ریزم..

ولی دلچرکینم از ساناز شدیدا.. حالا چند وقت پیش رفته بودیم پارک جلو همه یهو گفت نسترن توقعت رو از زندگی کم کن... اصلا این توقعت رو کم کن رو مخ منه.. رو اعصابمه.. رو روانمه.. توقع چی رو کم کنم؟ توقعت ادمیت دارم.. اونم کم کنم؟ به خر راضی بشم؟ اخه این جه حرفیه؟ مگه پسر توقعشو کم می کنه؟ به خدا با پسرهایی حرف زدم که قبول نکردن حتی یه بار کراوات بزنن.. اونوقت من بیام از طرز لباسم از درسم از کارم از کوفتم از زهرمارم بزنم؟؟ چرا؟ مگه دست خودم موندم؟ به جوونیم رحم نمی کنم؟ حالا یه کوفتی نباشه این وسط؟ مگه می میرم از بی شوهری؟

هیچی دیگه..

/ 0 نظر / 62 بازدید