داد از غم تنهایی

این چند روزه بغض عجیبی گلوم رو ول نمی کنه.. حالا نه اینکه هوای گریه باشه ها... نه ولی یه چیزی عین توپ میره بالا و میاد پایین.. حالم رو بد می کنه.. حوصله ام رو سر می بره.. مسئله ای انقدر فکر منو به خودم مشغول کرد که به کل همه چیزای خوب رو از یاد بردم.. خیلی چیزا رو... اصلا انقدر که امروز از روی لجبازی.. فقط از روی لجبازی موبایلم رو خاموش کردم و به خانم والده گفتم دیگه از اتاقم بیرون نمیام.. به جهنم که کلاس دارم.. به جهنم که زنگ می زنن.. بگو نیست.. بگو دیگه نمیاد.. هی گفت چی شده ولی چی داشتم بگم؟ گفتم چیزی نشده فقط خسته شدم.. گفت اقدر کار نکن... دیگه نمی دونم درد من کار نیست.. یه گرهه که خسته ام کرده... خیلی خسته... دیگه نمی تونم بکشم..

فکر به درازا کشیدن این پروژه منو از همه چی متنفر می کنه.. دوست ندارم.. دیگه دوستش ندارم..

پوف...

برنامه قدرشناسی و تثدیر و سپاسگذاری هم فعلا موکول شده به بعد... وقتی که هم من ذهن خوبی داشته باشم هم چند نفری که حوصله همراهی داشته باشن.. اونایی که شروع کردن هم کتابش هست.. خودشون انجام بدن (اگه البته فکر کنم کسی نیست) پس چرا بی خودی ادامه بدم؟

راستی... این پست یادتونه؟؟؟

پیدا شد.. کجا؟ تو یه کارتن لابه لای ظرف چینی بلا استفاده زیر تخت لحاف تشک مهمونی تو انباری... هر چقدر هم که شلخته باشم دیگه انقدر حالیم هست که لوازمم رو لابه لای کارتن چینی ها نندازم.. در ضمن.. گیریم انداخته باشم.. تو  این دو سال و نیمی که اینجا هستیم شاید بیشتر از صد دفعه اونجا رو زیروورو کردم.. نبود... مت اعتقاد داره کار اجنه هاست...

من هیچ وقت دوستی رو به زباله دان تاریخ شوت نمی کنم مگر اینکه خودش بخواد... انقدر هم این روزها اشفته هستم که برام ناراحت شدن یا نشدن یا ناراحت نشون دادن مهم نباشه...بنابراین فکر نکنین من ادمی هستم که ظرفیت همه چی رو داشته باشم.. لازم باشه خودم بهتر از همه دل شکستن رو بلدم.. و عین یه اذرمهای مقاوم اصلا به احساس طرف مقاوم اهمیت نمی دم.. خردش می کنم. 

 

  • اینکه می گن مشکلات ادمو ابدیده می کنه و پخته می کنه و اینا همه کشکه.. بیشتر ادمو نازک نارنجی می کنه.. بیشتر اعصاب ادمو ضعیف می کنه.. بیشتر ظرفیت ادمو میاره پایین... این چه تز احمقانه ایه که ما داریم؟
/ 5 نظر / 20 بازدید
بهار

با قسمت اخر کاملاااااااااااا موافقم

سما

دخترچه مهربون من؟!!! خوبی عزیزم؟