نمی فهمم

چند روزه همه اش می خوام این پست رو بنویسم ولی خوب.. امان از زندگی نباتینیشخند.. هنوزم که هنوزه دست از سرم برنداشته.. عادت کردم خوب... چیکار کنم؟..

راستشو بخواین من یه چیزی رو نمی فهمم... یه چند وقتیه خیلی فکر منو به خودم مشغول کرده.. حالا دیشب که مت اینا خونه ما بودن مطرح کردم.. مت به شدت مخالفت کرد ولی شوهرش گفت راس می گم.. یه خرده فرهنگ یه خرده هم مدل خانواده بسامه ای ها اینه..

من دقیقا نمی فهمم چرا وقتی من می خوام یه کاری بکنم همه مخالفت می کنن ولی وقتی خودشون دقیقا بخوان همون کار رو بکنن هیچ کس مخالفت نمی کنه.. یا اجازه دخالت و مخالفت نمی دن.. حالا سر هر چیزی هستا..  واقعا نمی دونم چر وقتی می گم می خوام یه کاری بکنم همه مخالفت می کنن... به شدت تازگی ها حساسیت پیدا کردم و تا کسی حرفی می زنه دقیقا برعکسش رو انجام می دم..  یعنی تا یکی می گه ماست سفیده من مطمئن میشم که ماست سیاهه.. بالاخره اون حتما رو قصد و غرضی می گه ماست سفیده.. همینجوری که نیست.. گاهی ضربه می خورم ولی بیشتر اوقات به این نتیجه می رسم که کار درستی انجام دادم..

اصلا بحث اینجاست که تازگی ها هیچ کسی خوبی کس دیگه رو نمی خواد.. پیشرفتش رو نمی خواد.. همه به دنبال اینن هم دیگه رو له کنن.. این خیلی سخته.. برای کسایی مثل ما که به دنبال خوبی کردن به دیگرانیم خیلی سخته..

/ 0 نظر / 10 بازدید