از من به شما نصیحت

از من به شما نصیحت...

اگه تو اتوبوس دیدید کناریتون... یا روبرویی تون.. هندزفریهاشون کرده تو گوشش و سرشون رو به منتها الیه سمت راست یا چپش چرخونده و داره به بیرون نگاه می کنه برای پرسیدن اسم ایستگاه بعدی یا اینکه شما کجا پیاده میشید خلوتش رو به هم نزنید... اگه می خواست صدای خوشگل شما یا کس دیگه ای رو بشنوه اون کوفتی ها رو تو گوشش نمی کرد...

می دونید چرا؟

چون ممکنه بغض داشته باشه و جواب شما باعث بشه بغضش بترکه.. اونوقت تنها چیزی که باقی می مونه چشمای اینجوری شما و معذب شدن اون زیر نگاه شماست... اصلا مگه مرض داری که از اون می پرسی.. از یکی دیگه بپرس خوب..

 

  • برای اولین بار توی عمرم بعد از بیست و هفت سال زندگی تو اتوبوس اشکام چکیدن... چقدر عذاب اوره زیر نگاه این مردم دله گریه کردن..
/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hediye

بسامه جون امیدوارم حالت بهتر شده باشه.[قلب] خانمی بعد از مدت ها آپ کردم. چیزه خاصی نیست. ولی خوشحال میشم بیای.

آهو

نمیدونم چی بگم واقعا گاهی منم اینطوری میشم و کلاااااا دلم میگیره! امیدوارم شرایط زندگیت بهتر بشه و دلبخواه خودت بشه[قلب]

کیانادخترشهریوری

[قلب]

ارکیده

سلام بسامه جونم[ماچ] چی شده خانومی نبینم بسامه شادو سرحالمون بغض داشته باشه وناراحت باشه[ناراحت]منم اینطوری میشم[گریه] خیلی وقتا خیلی حرفا شاید به نظر دیگران بی اهمیت وبی معنی باشه ولی مثل تیری میشه تو جیگر که با یادآوریش قلبت به درد میاد منم این تجربه رو داشتم ولی چه میشه کرد به مرور زمان التیام پیدا میکنه بسی جونم التماس دعا منو تو دعاهات فراموش نکن [بغل][ماچ][قلب]

سما

فقط باید چشمتو ببندی و بگی این هم میگذره [ناراحت] به امید روزای خوب[قلب]

محبوبه

سلام عزیزم راستش واسه منم پیش اومده دقیقا همین حالتو داشتم میتونم درکت کنم عزیزم [ماچ]

یاسی

عزیــــــــــــــــزم بیا بغلم ببینم. نبینم دوست خوشگلم ناراحت باشه ها نبینم اشکاش بریزه ها. تو رو خدا اینقدر خودتو ناراحت نکن. به خدا منم یه موقع هایی اینقدر فشار از همه جهت بهم وارد میشه که حتی با شادترین اهنگ های دنیا هم گریه می کنم. تازه تو فک کن من یه بار تو مترو این طوری شدم و هی چشام پر اشک میشد و مردمم منو متجعب نگاه می کردن. عزیزم این نیز بگذرد...

مريم

عزيززززم بميرم برا اون اشكها ، نبينم يه دونه ما چشاش گريون باشه بذار يه چيزي بگم بخندي ، سال ٧٩-٨٠ كه ما سالهاي دانشجوييمون بود بسيار بساط عشق و عاشقي و اشك و سوز و ناله رو بورس بود ، دانشگاه منم شبستر بود گاهيوقتها مجبور ميشديم از ميني بوس هاي تركينال استفاده كنيم ، حالا تو اون سال دايي پدرم كه خيلي خيلي دوسش داشتم فوت كرد و من شب و روز كارم گريه بود، گاهي وقتها تو ميني بوس گريه ام ميگرفت من اشك ميريختم اين دهاتي هاي تو ميني بوس نچ نچ ميكردن و چپ چپ نيگا ميكردن كه دخترا فضا رو مسموم كردن ، قيزلارين اوزون آچيلار ، فك ميكردم منم ز درد عاشقي ميگريم

بهار

بابا این خانمه دیگه آخرش بود .... کم مونده بود بزنه تو گوشت که جوابش و بدی