اصولا در من یه چیزی وجود داره به اسم یاس فلسفی که بیشتر مواقع دچارش می شم.. یعنی اصولا اگه قرار باشه افسردگی چیزی بگیرم این یاس فلسفی در الویت قرار داره.. الان کلی عصبانی و نق نقی ام.. البته بیشتر این نق نقی ام به خاطر تنها بودنمه.. خیلی تنهام.. خیلی دست تنهام. یعنی اصولا یکی نیست یه خرده از گوشه کارم رو بگیره... خیلی همه چی دارم سخت می گذره.. البته از زیادی کارم ناله نمی کنم ولی وقتی خسته کوفته بدون صبحانه بدون حتی یه فنجون چای از خونه می زنم بیرون و خانم والده ساعت 12 و نیم ظهر با یه لحن طلبکار زنگ می زنه که کجایی خوب دلم می گیره.. خوب من که برای گردش و تفریح نرفته بودم.. اینهمه کار سرم ریخته که همیشه خدا وقت کم میارم.. اصلا گاهی گریه ام می گیره.. مهر قراره امتحان زبان المانی بدم بعد ثبت نامش 23 شهریوره پول کم دارم.. ایلتس که سر به فلک می زنه.. تازه اونم هیچی نخوندم.. پایان نامه؟ شما بیا اینجا بشین یه خرده بخند.. تازه فکر کن باید یه پول قلمبه هم بریزم به حساب دانشگاه..از هر طرف هم بگید خرجهای خوشگل خوشگل درمیاد.. همه هم بالای نیم میلیون.. بعد فکر کنین با این ترافیک فکری بابا جان بالای سیصد کیلو گوجه خریده برای رب.. یعنی کل خونه شده گوجه ای و از در خونه که میام تو مانتو و روسری یه طرف عین چی کار می کنم.. شب خسته کوفته هم که می شینم پای نت ببینم اینجا چه خبره مدام خوابم می گیره.. 

اصلا دیشب سر جام بغض کردم ولی گریه ام نگرفت.. یعنی جلوی گریه ام رو گرفتم چون اصلا حوصله فین فین نداشتم شما وخامت اوضاع رو حدس بزن... که ای خدا من چیکار کنم اخه؟.. من چه خاکی به سرم بریزم؟ اخه خودت یه راهی بزار جلو پام ..  حالا این وسط یکی ام بیاد با ادم بد حرف بزنه شما فکر کنین ادم چه حالی میشه..

خانم والده یه تز داره به اسم "اونی که من می گم" یعنی اصلا به حرفت گوش نمی کنه و همیشه هم اعتقاد داره که حق با اونه و تو اصلا حقققققققق نداری که مثلا دیر کنی.. یا مثلا جواب تلفن ندی و اینا.. اصلا بساطی دارم من تو خونه..

امروز بهش گفتم شما که کاری از دستت برنمیاد برای من انجام بدی لااقل سیخونک نزن به روح و روان من.. چرا اخه اذیتم می کنی؟.. نشسته برای خودش می گه.. اصلا گاهی یه حرفایی می زنه که دوست دارم دورخیز کنم سرم رو با شدت بکوبم به دیوار تا از شر همه خلاص شم.. اومدم خونه می گه کجایی؟ بابات ناهار نداره.. الان ناهار حاضر می گم بابا کجاست؟ می گه نمی دونم نگفت کی میاد.. یعنی فکر کنین... من واقعا یه جاهایی دیوانه می شم.. سختمه می دونید... خیلی برام سخته این کار رو تنهایی انجام بدم.. واقعا یه جاهایی دیگه کم میارم..

نمی دونم چرا هیچوقت تابستون رو دوست نداشتم.. اصلا من تابستونا تبدیل به یه ادم بی خود می شم.. همیشه بدبیاری میارم..

دلم مامانم رو می خواد... هرچند فکر نمی کنم اگه بود اوضاع بهتری داشتم..

/ 9 نظر / 8 بازدید
مريم

عزيززززم ، الهي قربونت بشم من كه انقده دست تنهايي ، كاش حداقل نزديك هم بوديم و يه وقتايي دست همديگه رو ميگرفتيم اينجور موقع ها خانومي اينها نيز بگذرند ، خيلي سخته ولي تو به خودت سختي نگير اصلا كي گفته بايد تو همه كاره ي اون خونه باشي ؟ يه سوال خيلي خصوصي ، ميتوني هم جواب ندي بسي جون چرا بابا ازدواج نميكنن ، گرچه خيلي هم مطمئن نميشه باشي كه بهترين چاره اس ولي خب من مواردي رو ديدم تو اطرافيان كه حداقل بار كل زندگي رو دوش دختر جوون خونه نيفتاده ، يكيشون كه اصلا برا خودش خونه زندگي جدا داره و مزاحم اينا نيس ولي خب حداقل يه همچين وقتايي كسي دختر خونه رو بازخواست نميكنه ، ناهار ند اره ميتونه بره خونه ي همسرش ، ميبخشي فضولي ميكنم ولي خب عزيزم تو ماكسميم چندسال ميتوني ساپورت كني ؟؟

memole

بمیرم الهی [ناراحت] درکت میکنم شدیددددددددد[گریه] منم این روزها همین حسو حال و داشتم[دلشکسته]

آدرینا

آخی عزیز دلم لعنت به اینهمه فاصله من ازبس وقت زیادمیارم وبیکارم ک حدنداره ایکاش کنارت بودم اشکال نداره اونم پیره ایشالا بعداینهمه سختی آسونی پیشه روته

سما

بسامه عزیزززم...الهی قربونت برم....بزار پای سن و سالش میدونم سخته اما مگه چاره دیگه ای هم هست....از خدا میخوام بهترینها برات باشه.

بهار

بسامه اگه مادر بزرگ منو می دیدی روزی هزااااااااار بار قروبون صدقه خانم والده می رفتی

البرز

پاتیناژ روی مخخخخخخخخخخخ![کلافه]

شیدا

یک راه حل بیشتر نداری و اون ازدواجه

شیدا

بابات خیلی به رب گوجه علاقه داره ؟ اخه این چه کاریه که می کنید ؟ دو هفته یک قوطی بیشتر مصرف می کنید ؟ خب رب کارخانه ای و بهداشتی بگیرید از بیرون