سایه پدر

طودی و سیندی از پدرهاشون نوشتن منم دلم نیومد اینو ننویسم...

بابا جان ما یه مدتی بدجوری کمرش گرفته بود.. یعنی گرفته بودا..دلیلشم این بود که ایشون با دوستانشون رفتند سونا.. انجا جو سونا بدجوری ایشون گرفته (از اونایی که می گن سگ بگیره ولی این نگیره) بعد از اتاق بخار اومده بیرون و شیرجه زده تو استخر اب یخخخخخخ.. بعد هم گفته اون اتاق کجاست؟ گفتند اتاق ماساژه دوست داری برو.. رفته خوابیده طرف هم خاکشو تکونده.. اومده خونه چطوری.. اصلا فرداش گفت من دیگه نمی تونم بلند شم.. رفت دکتر دکتر هم گفته بوده که باید کمرت رو گرم نگه داری... بابا جان هم شبها یه عدد پارچه رو می نداخت رو بخاری گرم که میشد می کشید رو خودش و لحاف هم روش می خوابید.. اون روز از خواب بیدار شدم دیدم بخاریم خاموشه.. خواب الود رفتم اتاق خانم والده و بابا که می خوابن دیدم بله مال اونام خاموشه.. برگشتم به خانم والده می گم بیا.. ادابازی هاشون شروع شد. هنوز هیچی نشده بازم گازو قطع کردن (پیرو زمستانهای پیش که نمی دونم یادتون میاد یا نه که مدیریت مجتمع هر بار بنا به بهانه هایی مدام گاز رو قطع می کردن یه بار می گفتن بدهی داریم..یه بار می گفتن تفکیک می کنیم)

یهو بابا گفت نه من خاموش کردم.. بابا جان هوای اتاق گرمه.. می خواید چیکار بخاری روشن بود..

من:خنثی

بازم من:

خانم والده:

اداره گاز: 

اب و هوای اون روز تبریز: 

و من دریافتم که هنوز سایه پدر بالا سرمه..

خوب بابا جان گرمته اون پارچه رو رو کمرت ننداز که گرمت بشه بخاری ها رو خاموش کنی... الان یه بسامه فین فینو در خدمت شماست

/ 6 نظر / 4 بازدید
دانلود آهنگ جديد

سلام دوست من [گل] وبلاگ زيبايي داري. خوشحال ميشم به منم سر بزني و آهنگ و فيلم و سريالهاي جديد رو دانلود کني [قلب] تبادل لينک هم خواستي پايه ام[چشمک] www.takahangha.com

بهار

باز خوبه بخاری خونتون رنگ روشن شدن به خودش دیده و خاموش شده! پدر من هنوز زیر بار این ننگ نرفته و بخاری و روشن نکرده[نیشخند] امشب تو سالن داشتم قندیل می بستم به بابا گفتم باباجان شما یوقت نخوابین شب تو این سرما! من میام هی می زنم تو صورتت می گم : نه پدر !نه!!!! تو نبایدبخوابی ... طاقت بیار الان صبح می شه[خنده] بخاری اتقاقم روشنه بعد می خوام از اتاق برم بیرون یه سری تجهیزات از قبیل سویشرت و یقه اسکی و جوراب بافتی با خودم همراه می کنم ایشون با شلوارک هم چنان لبخند ملیح تحویل می دن[خنثی]

البرز

به فین فین کردن ادامه دهید تا رستگار شوید![نیشخند]

عزیزم سبزیا معجزه میکنه هیچ وقت بهشون شک نکن! الان با موبایل دارم کامنت میذارم.

شیدا

وای مگه بخاری روشن کردید شما ؟؟

شیدا

راستی بسامه جون ی وبلاگ بود به نام صندوقچه ایام نویسنده اش خانمی بود به اسم قاصدک ، تهرانی بود خیلی زیبا می نوشت نمی دونم چرا وبلاگشو حذف کرد ؟ شما نمی دونی جایی دیگه و به اسمی دیگه سر در اورده یا نه ؟ اخه من از قلمش خیلی خوشم میومد او هم شبیه شما و زن کمانگیر بود ی دختر دوست داشتنی و با ادب