تصمیم

دیشب با کلی خستگی و سردرد و نک و ناله تا ساعت 4 صبح نتونستم بخوام... اصلا خوابم نمی گرفت... اعصابم کلی خرد بود... از نمره های افتضاحی که گرفته بودم... بالشم رو برداشتم و رفتم پیش خانم والده و بابا خوابیدم...صبح با یه حال مزخرف از خواب بیدار شدم... احساس بی عرضی شدیدی بهم دست داده بود... یه احساس ناتوانی مطلق... اینکه من نمی تونم.... اینکه بلد نیستم... اینکه .. اینکه .. اینکه من خنگم... باور کنید... واقعا به این نتیجه رسیدم که من خنگم....

طی یه تصمیم انی خواستم انصراف بدم... حتی به شادی هم اس دادم... شادی یادته؟... دیگه حتی به روی کتاب هم نمی تونستم نگاه کنم... تصمیم خودم رو گرفتم... یه بار دیگه کنکور می دادم...و دور پیام نور رو خط می کشیدم...

خانم والده صدام کرد... گفت بیا بشین پیشم... رفتم پیشش... گفت چی شده و اینا... منم دیدم موقعیت خوبیه... شروع کردم درد دل کردن... گفتم این انتظارم از خودم نبود... گفتم دوست ندارم این شکلی باشم.. گفتم می خوام انصراف بدم و دوباره بخونه.... حتی گریه کردم... گریه کردم ودلم خالی شد... گفتم که دیگه نمی تونم...

خانم والده شروع کرد نصیحت کردن... گفت اسون نیست تو این همه مسئولیت داری... گفتم خیلی های دیگه هم مسئولیت دارن ولی به نحو احسنت انجام میدن و موفقن... ولی من نمی تونم... خانم والده هم درست دست گذاشت رو نقطه ضعف من... گفت طاقت حرف مردم رو داری؟ طاقت شماتت داری؟ اینکه بگن نتونست؟ این که بگن توانش رو نداشت... فلانی رو ببین ببین تو چه وضعیته؟... یا بهمانی؟.. تو ببین چقدر ازشون جلوتری... 

کلی بهم دلداری داد... گفت اشکالی نداره بخون... سعیتو بکن... نشد این ترم قبول بشی یه ترم دیگه بخون... اشکالی نداره...

دیدم راس میگه... من طاقت ندارم هی یکی بخواد رو اعصابم پیاده روی کنه که چی شد چی شد.... اونم دور و بر "اسمون" و اینور و اونور.... طاقت ندارم باباییم سرافکنده بشه... طاقت ندارم به بابام بگن چی شد بسامه ای که انقدر پزش رو می دادی....

خلاصه که تا الان روی کتاب رو باز نکردم... گذاشتم برای این امتحان اخر یه خرده افکارم جمع بشه... از امشب شروع می کنم به خوندن.... خدا من رو در این مسیر قرار داده... حتما صلاح من در این بوده... اگه خیری نبود من رو قرار نمی داد... پس خودم رو به دستهای توانای ابدی می سپارم تا بهترین ها برام اتفاق بیفته...

برام دعا کنید...

/ 14 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

از این اعصاب خردی ها در فصل امتحانات پیش میاد. گاهی آدم از زنده بودنش هم پشیمون میشه. ولی یه نصیحت برای انگیزه داشتن یه هدف خوب در نظر بگیر نه حرف مردم. مثلا به آینده فکر کن و این که مدرکت رو بگیری چقدر خوشحال خواهی بود

memole

عزیزم [قلب] خودته ناراحت نکن این نیز بگذرد [ناراحت] منم سال اول دوم با این سیستم بی در و پیکرشون همین احساس الان تورو داشتم همش میخواستم ول کنم [گریه] ولی گفتم ولش کن یا رومی روم یا زنگی زنگ[خرخون] چقدر خوبه بعضی وقتها یکی بپرسه چته ؟ ادم دلش میخواد خودشو خالی کنه

حسین

من اینقدر از این فکر ها داشتم تا دلت بخواد همین ها که من خنگم و نمیتونم و نمیشه و این حرفها دیگه از شماره خارج شده[نیشخند] بیخیال این حرفا عادیه که این طوری بشی اخر امتحان ها آدم دیگه حوصله اش کم میشه این یک چیزی عادیه که اشتیاق اولش رو نداشته باشی خونسرد باش و استرس ها رو دور کن. البته اگه نصف مسئولیت تو رو من داشتم حتما با کهکشان راه شیری پیوند میخوردم[زبان]یعنی ببین چطوری منفجر میشم که از مدار زمین هم خارج میشدم[نیشخند] شاید هم مثل عکس برگردون میچسبیدم به ماه به جای لوگو پپسی عکس من میفتاد روش[خنده] خلاصه کنم ننه جون[زبان]خدا رو نانراحت نکن این ها برای همه پیش میاد. بزار یک راضی بهت بگمم خود من برای درس ریاضی یک بار دانشگاه رو ول کردم و زدم بیرون هنوز هم نرفتم بگم دیگه نمیام[مغرور] اما کار خوبی نبود یک جورایی شونه خالی کردن بود این برای پارتیزان ها خوب نیست و تا اونجا که میدونم تو هم پارتیزانی. همه ما میدونیم تو میتونی موفق میشی من میدونم فقط انرژی مثبت (من میتونم) یادت نره

سما

عزیزم برای همه پیش میاد ... اصلا خودتو ناراحت نکن داداش من هم پیام نور میخونه و کار هم میکنه به اندازه توانش واحد بر میداره این ترم 9 واحد داشت بهش میگم اینطوری پیش بری با نوه ات درست تموم میشه [نیشخند] میگه خب من همینقد رو هم به زور میرسم پاس کنم زمانش مهم نیست...حالا تو هم مثل داداش من کمی بی خیال باش و آسونتر بگیر میگذره هر طوره، حالا تو سه ترم نشد خب نشه بشه 4 ترم آسمون که به زمین نمیاد دختر خوب[چشمک]

آهو

این حس عوارض امتحاناته مخصوصا آخرهاش[نیشخند]منم امروز تموم کردم آخیششششششششششش[پلک][نیشخند] گاهی مغز منم هنگ میکنه هممون تقریبا مثل همیم انیشتن نیستیم که[چشمک]

مریم بانو

عزیزم این که مسئله ای نیست مگه همیشه باید 19 - 20 بیاری؟ به قول خانم والده کلی مسئولیت داری و در کنار فعالیتهات داری درس می خونی اونم پیام نور که کلی سخت میگیره موقع امتحان. چه اشکالی داره یه درس رو دوباره بخونی؟ کمی واحدهای کمتر بردار اما دقیقتر بخونشون.حیفه که الان انصراف بدی.مگه کنکور بدی الان فکر میکنی اوضاع بهتره؟ آسمان همه جا همین رنگ است خواهر جان! فقط تو نباید کم بیاری من مطمئنم که تو می تونی موفق بشی و ما به تو افتخار می کنیم[بغل] [گل]

یاسی

خوب کلا یه موقع هایی تو زندگی پیش میاد که آدم تصمیم های یهوووویی میگیره.بعد که خوب فکر می کنه میبینه که زیادی عجله کرده

سیندرلا

من با حرفای مادر بزرگت موافقم.یادته آخرای انشگاه چقدر عذاب میکشیدم؟؟ من تازه ترم 5 به بعد لم دانشگاه پیام نور و درس خوندش دستم اومد و فهمیدم که برا این دانشگاه چطور باید خوند.تو کاملا حق داری.خب برا کسی که لیسانسش رو تو دانشگاه ازاد گرفته خیلی سخته پیام نور.البته آزاد یا سراسری فرق نداره ها سیستم اموزشی و امتحانات این دوتا دانشگاه با پیام نور خیلی فرق داره.پیام نور شیره دانشجو رو میکشه ولی اباور کن یه کم که بگذره را میفتی.کم نیار. بعدشم چرا از رو کتابای تست نمیخونی؟من به نظرم برا پیام نور فقط باید از رو کتابای ساده ساز و تستش درس خوند. بسامه تو از همه بهتری چرا نمیوای توانایی هاتو بپذیری قبون شکل ماهت برم من؟؟

سیندرلا

دم خانوم والده گرم خیلی از این کارش خوشم اومد.

زیتون

سلام سعی کن صبح ها تسبیحات حضرت زهرا را معکوس 34سبحان الله 33الحمدلله 33الله اکبربگی موفقیتت بدون اینکه خسته بشی حاصل میشه درطول روز این راتجربه کن ضمنا برای بالارفتن کشش مغز هرروز سه عددخرما بخور هرروزیک شربت عسل بنوش