مهمونداری

اول اینکه دست پت درد نکنه... خیلی این دو سه روزه دست منو گرفت و کمکم کرد.. امیدوارم که خدا یه دو سه قلویی قسمت کنه

مت هم که خودشون مهمون داشتن... عقد اسمون بود و یه عالمه مهمون از تهران داشتن که اصلا نتونستم درست و حسابی مت رو ببینم... اگه بتونم حتما در مورد عقد اسمون می نویسم...

حالا حرف من در مورد عمه بزرگه هست... این عمه بزرگه مادرشوهر مت نیست.. بزرگتر از اون عمه مه...این عمه جان بزرگه یه عادتی که داره اینه که به جز بچه های خودش به هیچ دیگه فکر نمی کنه... یعنی شما بمیر ولی بچه های اون راحت باشن مبادا بهشون بی احترامی نشه کسی بد نیگاشون نکنه...حتی تا اونجا که خانم والده رو هم مجبور می کنه مقید باشه... حتی با دوماد اونا طوری رفتار می کنه که انگار نه انگار طرف داماد ماست انگار ما داماد اوناییم...

حالا... فرض کن صبح عموم اینا رسیدن من با ذوق و شوق ناهار درست کردم.. سر ناهار یهو تصمیم گرفتیم کوکو سیب زمینی درست کنیم و با هله و هوله و نوشابه و اینا بریم شاهگلی... هم عموم اینا برن اونجا ببینن هم اینکه ما امسال اصلا نتونستیم بریم.. (مخصوصا اینکه راش به ما دوره).. حالا من سه ساعت وایسادم سر اجاق گاز کوکو درست کردم اومده با یه لحن گلایه امیز که می گفتی من درست می کردم ما هم می اومدیم... اقا منم سه سوته گرفتم که این میگه مارو هم دعوت کن...من که عمرا... من جلوی دوماد و نوه تو کوکو سیب زمینی بزارم یه خرده اینور و اونور باشه (من اصولا اشپزیم پرفکت نیست) تا اخر عمرم اشک منو درمیاری... منم گفتم خوب باشه فردا شما درست کن بازم بریم شاهگلی... شاهگلی که تموم نمیشه.. برگشته جلو جمع با یه لحن بدی گفت: ببخشید نمی دونستم.. من نمی تونم...

خواستم بگم شما که نمی تونی چرا تعارف می زنی که دیدم اگه بگم کار بیخ پیدا می کنه ...حالا بعدش زنگ زده به زور عموم اینا رودعوت می کنه خونه اش... عموی منم ایول گفت نمیان و اومدن خانم والده رو ببینن....

خلاصه که درسته این چند روزه خیلی خسته شدم ولی کلا دیدار با عموم خیلی خوب بود... من این عموم رو خیلی دوست دارم.. یه ادم ساکت و مومن که وقتی نماز می خونه و دعا می کنه دوست دارم همش کنار سجاده اش بشینم و دعا خوندنش رو تماشا کنم ولی خوب با این همه کار که نمیشه...

شرمنده که انقدر دیر اومدم...حالا برم سر خوندن وبلاگاتونماچ

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
memole

از دست این عمه ت [کلافه] چقدر بده بعضیا خیلی خودخواهن [قهر] بی خیال خودتو عشقه [چشمک]

مستانه

سلام خوبی بسامه خانم من دوست سیندرلا هستم مدتیه نیستش نگرانش شدم. خبر سلامتیش رو داری بهم بدی؟

زی زی 1

بسامه جون خسته نباشی. خب کارتم کردی غرتم زدی. حالا برو بشین زبان آلمانیتو کار کن [نیشخند] خدارو شکر ما زیاد با فامیل این ور اون ور نمیریم که حالمون گرفته بشه. [نیشخند]

مریم بانو

من نمی دونم چرا بعضی از این فامیلا این شکلی اند![هیپنوتیزم] ولشون کن. بالاخره رفتی شاهگلی؟ خوش گذشت؟ امیدوارم که همیشه سلامت و شاد باشی و زودی بیای از مهمونیای خونه ی خودت صحبت کنی.[چشمک] دستت درد نکنه اومدی بهم سر زدی. یه عالمه [ماچ] [ماچ] [قلب] [بغل] [خجالت]

سارگل

خسته نباشی بسی جون...[قلب] وایییییی ائل گلی من خییییلیییییییییی دوست دارم.[قلب]

سارگل

حیف راه بسی دورهههههههه...[دلشکسته]

نیکادل

[قلب] خسته نباشی گلم..چه عموی انرژی مثبت ماهی داری...بودن چنین آدمی تو هر خانواده ای نعمته...بودن تو هم که کوکو درست میکنی و این همه خانم وگل و مسئولیت بذیری نعمته..دستت درد نکنه[ماچ]

یاسی

نمی دونم چرا همش فکر می کردم برای پستت کامنت گذاشتم[متفکر] آهاااااااان...چون عنوان این دو تا پستت مثل همه!![نیشخند]

sana

چه شیطونن این نی نی ها![خنده]...خوشحالم که بهت خوش گذشته...راستی این شاهگلی چه جور جاییه؟

سیندرلا

خدا رو هزار بار شکر که پای فامیلای ما از خونمون بریده شده. سخت نگیر شوهر که کردی محل سگشونم نزار. اصلا شوهر چرا. وقتی رفتی آلمان. اونجا واسه خودت کوکو میپزی با همسر میزنی تو رگ.[ماچ]