رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
خودم می شوم...

کم کم دارم خودم میشم... همون خودی که خیلی دوست دارم.. همون خودی رو که فکر می کردم گم کردم.. همون خودی رو فکر می کردم دیگه به دستش نمیارم... خیلی این خود واقعیم رو دوست دارم... اینکه دارم به اونی که می خوام نزدیک می شم.. که از این پروسه راضی ام... که خودخوری نمی کنم ... که خشمم رو پنهان نمی کنم.. که همه چی رو تو خودم نمی ریزم... که دارم بلاعوض مهربونی می کنم... که راحت می خندم... که راحت می بخشم ... که راحت می گذرم...

تو اموزشگاه یه کلاسی رو قرار بود بهم بدن... هی امروز فردا کردن... به شوخی گذروندیم.. اخرسر دوشنبه گذشته جلسه اول برگزار شد... 11 تا پسر و اقا همه بالای 25 سال... از همون اول فهمیدم کلاس سختی خواهد بود... کلاس اینجوری داشتم... حتی اینکه مختلط هم بودن ولی خوب بودن.. درسخون بودن ولی اینا یه خرده انگار زورشون می اومد یه معلم دختر جوون داشته باشن...اخر سر تکلیف دبه دراوردن که زیاده... فکر کردم خوب اینا بچه که نیستن... سرکار میرن مسئولیت دارن شاید واقعا زیاد گفتم... هوم ورک رو کم کردم.. بعد پنجشنبه دیدم همه شون از کلاس انصراف دادن.... به هیچ عنوان به روی خودم نیاوردم... نه اعصابم خراب شد (خراب کردم) نه حرص خوردم... صاف به دخترک مسئول اونجا خیلی ریلکسسسسس گفتم: جهنممممم... نیان... یه ساعت زودتر میرم خونه....والااااااااا....(از خودم خیلی خوشم اومدشیطان)

  • دعا کنید همینجوری بمونم.. خیلی حس خوبی دارم...
  • به سختی جلوی وسوسه شیرین عسل بازی بیشتر جهت خرید هدیه کریسمس برای لغاغین رو گرفتم... فکر کنم دوستام دیگه این شکلی می شدنزبان
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ساعت۸:٤٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()