رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
بیست و هفت سالگی

ادامه مطلب لطفا..


بیست و هفت سالگی سن عجیبیه... درست سنیه که زندگیت می افته رو دور تند... ثانیه ها و دقیقه ها بلافاصله تبدیل به ماه و سال میشن... سن عجیبیه.. به سال گذشته که نگاه می کنم اصلا احساس نمی کنم یکسال گذشته... شاید فوقش به نظرم چند ماهی اومده... 

بیست و هفت سالگی مرز نیست.. اغاز نیست.. محدوده نیست...پایان نیست.. بیست و هفت سالگی تنها یک سنه... یک سن با کلی مشخصات... با کلی حرفها... تنها باید چشمهاتو ببندی و گوش بدی به حرفهایی که بیست و هفت سالگی برات داره... بیست و هفت سالگی مشاوره میده ..نصیحت می کنه ...دعوا می کنه..شیطنت می کنه...ولی فقط بیست و هفت سالگی میدونه  بیست و هفت سالگی یعنی چی...

بیست و هفت سالگی من میگه:

بیست و هفت ساله شدی درست.. یادت باشه دیگه وقت سبک سنگین کردن نیست... دیگه وقت عمله... وقت درنگ نیست وقت دویدنه... دیگه فکر بسه.. من من کردن ممنوع.. تردید قدغن... سکوت مطلقا.. عقاید خشک ابدا.. اطاعت بی چون و چرا؟ دیگه نشنوم.. اون کاری رو می کنی که فکر می کنی درسته اگه اشتباه باشه درس می گیری اگه درست باشه که خوش به حالت میشه و غصه نمی خوری که کاش گوش نکرده بودی...

بیست و هفت سالگی من می گه:

کودک درونت حق نداره خاموش بشه... حق نداره بره تو پس زمینه ذهنت... حق نداره بزرگ بشه.. حق نداره عاقل بشه... کودک درونت باید کودک درون باقی بمونه برای خودت... برای اینکه بدونی هیچ وقت عقل کل نمیشی...

بیست و هفت سالگی من میگه:

از اشتباه کردن نترس... بابت اشتباه کردن های تو کسی نمرده و کسی هم نمی میره... تو که دکتر نیستی..

بیست و هفت سالگی من میگه:

بی مهابا عشق بورز... تا الان عشقهاتو قایم کردی به کجا رسیدی؟ 

بیست و هفت سالگی من می گه:

دیگه خودتو ثابت نکن... بزار فکر کنن هیچ کاری از دستت برنمیاد... خیلی برات بهتره.. کلی از مسئولیتت کم می شه.. بیکاری کار می تراشی واسه خودت؟ انرژیت رو بزار واسه چیزایی که دوست داری.

بیست و هفت سالگی من میگه:

دیگه نباید جیغ بکشی و با خانواده دعوا کنی... از این سن به بعد تو دیگه از اونا جدایی... افکارت از اونا جداس.. یه ادم مستقلی هرچند مجبوری بابت موقعیت چرند کشورت با اونا زندگی کنی...

بیست و هفت سالگی من میگه:

مهم نیست خانواده ات درباره ات چطوری قضاوت می کنن یا تو رو یه نی نی قنداقی میبینن... جامعه الان تو رو یه بیست و هفت ساله می بینه...عمیق نگاه کن... تو الان یه فردی.. نه یه نی نی قنداقی..

بیست و هفت سالگی من می گه:

سقف ارزوهاتو نه زیاد بلند کن که عمرت کفاف نده نه انقدر کوتاه که گردنتو خرد کنه... دیگه محالات رو بزار کنار... رو دسترسها کلیک کن...

بیست و هفت سالگی من میگه:

دلتو بزرگ کن ولی دیگه به هوای بزرگی توشو پر خرت و پرت نکن... مبلمان شیک بزار و یه دکوراسیون خوب و گرم... یه گلدون زینتی اون گوشه...با یه فرش ابریشم و یه شومینه همیشه روشن... چایی تازه دم ایرانیتم همیشه به راه باشه... مهمونات چایی خورن...

بیست و هفت سالی من یه چیز دیگه هم میگه:

سوای همه اینا تو یه آذرماهی هستی...پس یه آذرماهی باش... مهم نیست تو اون دفترچه قرمز رنگ که هر چند سال یه بار قیافشه عوض می کنن بابت یه سال زود رفتن به مدرسه اسم کدوم ماه رو اوردن... یه اذرماهی باش... یه اذرماهی داغ و گرم و مهربون و ولخرج و سرخوش و بی نظم... یه آذرماهی باش که کاراش همه دلیه...همش عشقیه.. دنبال دلیل نمی گرده... یه آذرماهی که دنبال مساواته.. یه آذرماهی که زود عصبانی میشه زود هم عصبانیتش می خوابه... یه آذرماهی که رو عقایدش می مونه ولی تحمیل نمی کنه.. یه آذرماهی که برای دوستاش همه کار می کنه... یه اذرماهی مهربون ولی سختگیر...یه آذرماهی برای رسیدن به رویاهاش همه کار می کنه... یه آذرماهی که حتما به ارزوهاش می رسه...یه آذرماهی که از شکست نمی ترسه.. یه آذرماهی که قویه...یه آذرماهی که نازک دله و زود گریه اش می گیره... یه آذرماهی که فقط راه خودشو می ره....

بیست و هفت سالگی من رسید....

 

تولدم مبارک

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۳ساعت۱٢:٠٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()