رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
چی بگم...

اصولا اصلا دوست ندارم اه و ناله کنم مگر اینکه کارد به استخونم رسیده باشه یا اینکه حرفی واقعا منو سوزونده باشه... ولی به معنی واقعی خسته ام... دیشب که ساعت 3 خوابیدم...

بچه های قدیمی می دونن که اخوی محترم روز سوم امام حسین شله زرد نذری داره... اولا که خونه شون کوچیک بود خنه ما می پختن... الانم که خونه شون بزرگه..ولی خوب صابخونه شون باهاشونه.. خانم برادر هم دوست نداره از صابخونه حرف بشنوه... طبق عادت هر ساله اوردن خونه ما... چون هم اشپزخونه مون بزرگتره.. هم صابخونه بالا سرمون نیست نق بزنه...

خلاصه که دیروز من یه دقیقه ننشستم...یعنی از صبح که بیدار شدیم و من و بابا زیر اجاق گاز رو روشن کردیم تا همون شب ساعت 1 که رفتم تو حموم و قابلمه برنج رو سابیدم چون تهش سیاه شده بود...(ده پیمونه برنج رو رو گاز بزرگه درست کردم.. تنهایی)

گفتیم سه روز تعطیلی می شینیم یه خرده درس می خونیم ولی دریغ از یه صفحه...

دلم یه بترکونی حسابی می خواد..

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۸ساعت۱۱:٠۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()