رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
پراکنده..

چند روز پیش تو اتوبوس نشسته بودم پیش به سوی کلاس.. داشتم به مشکلات و اطرافیانم فکر می کردم.. یه لحظه با خودم ارزو کرد کاش بشه یه چیزی بخوره تو سرم و برای مدتی همه چی یادم بره...(عین تو فیلما) یادم بره کی هستم.. چی می خواستم.. برنامه ام برای اینده چی بود... یه مدتی معلق بمونم... ولی خوب تضمینی هم نیست که اون موقع ارزوی الانم یادم بمونه....

 

امام حسین معذرت... امسال اصلا حس عزاداری نیست... خودت که می بینی حس هیچی نیست...

 

گوش راستم تازگی ها همش پِر پِر می کنه... انگار یه چیزی داره می کوبه به پرده گوشم... اصلا درد ندارم ولی اعصابمو خرد کرده... شبا خوب نمی خوابم..

 

تو ترکی یه مثلی هست که میگه "الله کور گوشون روزیسین یوواسیندا یتیرر"  یعنی خدا روزی پرنده کور رو تو لونه اش می رسونه... حکایت منه... پریروز مت دوتا شلوار و یه بلوز مجلسی و یه لباس زیر برام اورد.. همه رو با هم خریدم 70 تومن...شلوارا جنساشون عالیه هر کدومو برداشتم 25 تومن (بیرون همونو پرسیدیم گفته بودن 60 تومن) بلوزه ابریشم 15 تومن و لباس زیر 5 تومن.... خدا می دونه حس خرید هم ندارم رسوند... کاش یه مانتوی بافت هم می رسوندنیشخند..

 

می خوام درس بخونم ولی اصلا حسی ندارم... بی خودی همش تو اینترنت پرسه می زنم منتظر اینکه یکی اپ کنه برم براش کامنت بزارم...

 

ختم قران هنوز پابرجاست..

 

  • قربانت بروم امام حسین... من می گویم حس عزاداری ندارم برایم اش نذری می فرستی؟.... نکن... این کارها رو با روح و روان من نکن... ظرفیت این همه مهربانی ندارم...
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٤ساعت۱٠:٥٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()