رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
خسته و عصبانی

بی اندازه خسته و عصبانی ام....

خسته جسمی نیستم... حاضرم همین الان بلند بشم و کل خونه رو بتکونم ...

روحم خسته اس...

از این همه تزویر و ریا 

بی عدالتی و بی انصافی...

روحم خسته اس...

به خاطر دوستم که کنارش نیستم... با این که قلبم پیششه

روحم خسته اس

خسته 

از این که می بینم حق با منه ولی متهم می شم...

از اینکه می بینم به خاطر حرف حقم مورد شماتت قرار می گیرم...

روحم خسته اس..

خیلی خسته...

این خستگی باعث میشه کم کم از جلد خودم که یه ادم محتاطه بیرون بیام... کم کم دارم به ادمی تبدیل میشم که جبهه می گیره و خودش رو به جریان اب می سپره... ادمی که تفنگش رو پر می کنه و شلیک می کنه و به عاقبت کارش فکر نمی کنه....

روحم خسته اس..

از خستگی اش می ترسم....

 

  • یه جریانی سرکارم اتفاق افتاده اگه خیلی بیخ پیدا کرد براتون تعریف می کنم.. فقط دعا کنید بیخ پیدا نکنه چون به هیچ عنوان حوصله این یکی رو ندارم .... حرفی بزنن دعوا می کنم...
  • ختم قران هم چنان برپاست...
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت۱۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()