رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
احساساتی شدم..

امروز خیلی برنامه ام فشرده بود... 

صبح ساعت 8 تا 10 کلاس داشتم... بعد رفتم دنبال چک اخوی محترم... بعد ساعت 11 رسیدم خونه ساعت 12 تا 1:30 کلاس مجازی داشتم... بعد تازه بلند شو ناهار درست کن.. بعدشم باید ساعت 3 می بردم به یکی کتاب می دادم بعد تا 8:30 خودم کلاس داشتم... نه صبحونه درست و حسابی خوردم.. نه ناهار درست و حسابی.. ظرفهای ناهارم اصلا وقت نشد که جم کنم.. بابا جمعشون کرد...

به خانم والده گفتم دست نزنه خودم بیام بشورم.. اخه اینجا اشپزخونه اش لیزه می ترسم خانم والده با عصا که میره لیز بخوره..

الان بعد از کلاس برگشتم دیدم بابام وایساده جلو سینک و داره ظرف میشوره... بهش گفتم بابا بیا کنار من بشورم گفت چیه؟ شستن منو نمی پسندی؟

کلی با این حرفش احساساتی شدمنگران.. بابای خوب من وایساده جلوی سینک و ظرف شست تا من خسته میام ظرف نشورمگریه چقدر من دختر بدی ام..گریهگریهگریه تازه با خنده برگشته بهم می گه این لیوانا چرا انقدر تنگن. دست تو هم توشون نمی ره؟؟گریه

چقدر من دختر بدی امگریهگریهگریهگریهگریه

همشم تقصیره این پته... اگه می اومد خونه مون ظرفا رو می شست دیگه بابام ظرف نمی شستگریه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت۱٠:٢٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()