رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
ماجرای اسباب کشی ما...

اره جونم براتون بگه...

چهارشنبه شب بود... من داشتم از کلاسم برمیگشتم که اخوی محترم زنگ زد به موبایلم و گفت برای فرداش(پنج شنبه) ماشین گرفته و قراره دیگه اسباب کشی کنیم... راستش اولش تعجب کردم که چقدر یهوویی ولی خوب دیدم خیلی بهتر شد اینجوری... رفتم خونه... برای فردا ده پیمونه لوبیاپلو دم کردم... البته یعنی جوشوندم ولی نزاشتم دم بکشه... گفتم بمونه فردا می زارم برای دم....

صبح هم بیدار شدم اول گذاشتم دم بکشه بعد صبحونه خوردیم و ماشینه اومد..با دوتا کارگر... یعنی ایول بهشون... عین نمی دونم چی کار کردن اخر از همه هم 150 تومن گرفتن... یعنی همون فرشهای نه متری دست باف و یخچال و لحاف تشک ما بس بود براشونابله.. بعد بابا شیرینی خریده بود کلی بهشون شیرینی و شربت دادیم صداشون درنیاد... ماشین بابا و مت و اخوی محترم هم تا خرخره پر کردیم و راه افتادیم سمت خونه... یعنی واقعا دست پت و اخوی محترم درد نکنه... واقعا من داشتم فکر می کردم اگه اونا نبودن ما عمرا تا یه هفته هم نمی تونستیم جا به جا بشیم... من و مت خونه جدید بودیم پت هم اون خونه بود... من و مت شروع کردیم جابه جا کردن وسایل... منم خیلی زود به اقایی که میز منو اورده بود گفتم بیاره بزاره تو اتاقی که می خوام بردارم... ساک لباسا و کتابها رو هم گذاشتم تو  کمدم که تا سر فرصت بچینم... کلی با مت هم برای اتاق نقشه کشیدیم که اینجا رو اینجوری می کنم اونجا رو اونجوری می کنم... حتی سری دوم که بابا رفت و خت رو اورد زود تختم رو سر هم کردم که دیگه حرفی نمونه... بعد از ناهار بود که شال و کلاه کرده و خسته و کوفته رفتم سر کلاس... از شانس من هر روز دوتا کلاس دارم به جز پنج شنبه ها که کلاسم  سه تاست... ساعت نه که برگشتم خونه و داشت مغزم منفجر می شد دیدم پذیرایی رو قشنگ چیدن .. حتی لوسترهامونو از خونه اورده بودنو نصب کرده بودن.... پت یواشکی منو برد سمت اتاق خودم و و و و...تعجب باورتون نمیشه چی دیدم.... میزتلویزون و تلویزون اتاق من بود... به جز میزم تخت و ساک و کتابامو بردن اتاق دیگه تا اتاقی رو که من انتخاب کرده بودم رو بکنن نشیمن...عصبانییعنی نمی دونید چقدر عصبانی شدم... برگشتم به پت گفتم کی اینکارو کرده؟ گفت: عمه خانم....(عمه خانم رو که می شناسید... مادرشوهر مت)... پت گفت: عمه خانم گفته اتاق منو بکنن نشیمن.... بعد اینا گفتن اخه بسامه این اتاق رو دوست داره عمه خانم هم گفته: بسامه این اتاق رو نپسنده اون یکی اتاق رو بپسنده

یعنی توجه داشته باشید ادم چقدر واقعا می سوزه... انقدر ناراحت شدم که... منم گفتم حالا که اینجور شد هر کسی که رای داده من برم اون یکی اتاق منم می رم خونه شون درست وسط اتاق خوابشون ج.یش می کنمنیشخند.. بله... تازه وسط اتاق خواب عمه خانم هم دوبل ج.یش می کنمنیشخند.. کلا دیگه سوژه شده بود... تا یه چیزی می شد می گفتم فلانی این کار رو نکنه فلان کار رو بکنه..(با لحن مخصوص عمه خانم)

اقا یه خرده خندیدیم ولی من واقعا اون اتاق رو خیلی دوست داشتم ولی خوب هر چقدر اصرار کردم نشد.. نقل مکان کردیم اینکی اتاق... این اتاق هم خیلی خوبه.. رگال داره کمدش دیگه لازم نیست هی اصرار کنم برام رگال بزنن ولی رگالش تو اسمونه.. یعنی من باید برم رو پنجه پاهام تا یه لباس بردارم ولی عوضش لباسام به پایین کمد نمی خوره پایینشم کلی جا برای جعبه هام دارم... ویوش هم یه طرفش خوبه ولی یه طرفش جالب نیست...

دیگه اینکه صبح جمعه بود و بلند شدیم و من قبل از اینکه عمه اینا بیان زود بیشتر لباسامو چیدم تو کمدم... لباسهای نازنینم..سه ماه مونده بودن تو ساک و همه شون چروک شده بودن.... کتابامو گذاشتم تو کمدم.. کفشا.. کیفا.. جینگولی هاقلب خلاصه.. فقط دیگه نمی تونستم تو اتاقم بمونم چون هوای تبریز بی نهایت سرد شده بود.. اینجا هم که ما پکیج نداریم... بخاری هم دود کشهاش نمی خورد... تا صبح تیک تیک لرزیدیم...

اقا عمه بزرگه اومد... یعنی از بدو ورودش شروع کرد که این چه خونه ایه گرفتین... نیگا ترک داره.. نیگا اشپزخونه اش اینجوریه.. نیگا فلانجاش فلانجوره... کلی نفوس بد زد..(این عمه خانم یه پست خاله زنکی اختصاصی داره..حالا بعدا می گم یادم بندازید).. دیگه بالاخره جمه رو هم بکوب کار کردیم... ناهار رو هم دستش درد نکنه عمه خانم و مت زحمت کشیده بودن.. دلمه و اش کماجقلب... شنبه هم که زودی رفتم دنبال ای دی اس ال و اینا....

یعنی من هر چی از زحمتهایی که پت کشیده بگم کم گفتم... کار کرد گیامت.... دستش درد نکنه... ایشالا کامنت و بازدید کننده از سر و روش ببارهماچ

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٥ساعت۱٢:۱٤ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()