رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
شب ارزوها

امشب که همه تون می دونید شب ارزوهاست.. حالا زیاد نمی خوام درباره امشب حرف بزنم چون اصولا حرفی ندارم برای زدن.. 

بعدازظهر پت یه سر اومد خونه ما و یه حلوایی پخت... البته من خونه نبودم و رفته بودم کلاس.. وقتی اومدم که پخت بود و تو ظرف کشیده بود و تازه اونم سرد شده بود.. 

امشب قبل از اینکه بشینم پای نت داشتم به این فکر می کردم که اگه مامانم نمی رفت چی می شد.. زندگی من چقدر با زندگی که الان دارم فرق می کرد.. چیا رو از دست می دادم و چیا رو به دست می اوردم.. اصلا اگه مامانم زنده می موند الان چه شکلی بود؟ الان دیگه باید نزدیک 60 سالش می شد..(چقدر گاهی از بکار بردن زمان گذشته در فعلام بدم میاد) گاهی ارزو می کنم کاش زندگی هم مثل فیلمایی بود که دو سویه زندگی رو نشون می داد.. مثل فیلم مرد خانواده با بازی نیکلاس کیج.. کسایی که دیدن می دونن منظور از این مدل فیلما چیه.. خیلی دلم می خواد بدونم اگه مامانم بود من الان در بیست و نه سالگی ام چه حالی داشتم.. چه زندگی داشتم.. چه تفکری داشتم.. چه ارزوهایی داشتم.. به ینکه گاهی در شبهای تنهایی ام وقتی تو تختم اروم اشک می ریختم و همه اش زیر لب تکرار می کردم اگه مامان می موند الان اینجوری نمیشد.. اگه مامان بود الان اینجوری می شد واقعا همونجوری می شد یا نه؟

الان تو شب ارزوهای بیست و نه سالگی ام چنین ارزویی می کنم.. شاید ارزویی باشه که براورده نشه.. ولی حتی ارزو بودنش هم خوبه..

برای این شب ارزوهایی دارم.. ارزوهایی که شاید بعضی هاشو بتونین خودتون حدس بزنین.. و ارزوهای جدید.. 

یادی کنیم از ارزوهای قدیمی که یا به واقعیت تبدیل شدن یا به خاطره..

و ارزوهایی که هنوز ارزو موندن..

و ارزوهای نو.. که هنوز طعم تازه و بخار و بوی تازگیشون از بین نرفته..

و ارزوهایی که هنوز متول نشده اند..

 

  • این روزها قویا دلم یه عشق قوی می خواد برای جوانه زدن.. ته دلم قویا به این موضوع ایمان دارد که کسی میاد که دستان و قلبش هنوز برایم بکر مانده.. شاید کسی به وسعت بزرگ یه قطره خورشید..
+نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۳ساعت۱٠:٢٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()