رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
بد و تلخ

بد شده ام...

بد و تلخ..

نمی دونم چرا تجربه های جدیدم عوض اینکه حال خوبی بهم بده بدتر حالم رو منفجر می کنه.. کجای کار اشتباه کرده ام؟ کجای کار کج رفتم؟ کجا کم کاری کردم؟

دستام می لرزه.. دلم هری میریزه پایین... اخخخ اگه می شد برگردم به 10 سال قبل.. نه اصلا چرا 10 سال..5 سال هم بسه.. 3 سال... اخ اخ اخ...

امروز رفتم برای ثبت نام کلاس ورزش.. نشد.. در بسته بود.. نمی دونم زود رفتم یا دیر؟ یا شاید اصلا نبود..

دیشب زلزله اومد.. یه تکون.. بیدار شدم.. دوباره خوابیدم.. اصلا نه نترسیدم نه اهمیتی برام پیدا کرد.. بی حس.. خالی.. همینجوری..

دلم یه ارامش می خواد.. یه بغل ارامش.. مثل اغوش خدا..

دلم می خواد برم.. بی دلیل و بی رفیق.. یه کوله پشتی بردارم و چندتا لباس و پول و بعد برم... برم برم... حتما به دلایل سفت و سختی که برای موندن دارم توجهی نکنم.. همین برم.. ایا نیست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟

دهه چهارم زندگی چطوریه؟ عادیه ادم یهو همه چی رو زیرورو کنه؟ عادیه ادم یهو همه چی رو به چالش بکشه؟

چرا من انقدر بد شدم؟ ورزش حالم رو بهتر می کنه.. یه خرده از این افکار دور می شم... چرا مدام اینا رو با خودم تکرار می کنم؟ چرا مدام دارم تو سرم اکو می دم.. راه حلی سراغ دارید که دوباره خوب بشم؟ منو از شر این ویروس نجات بدید..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٤ساعت٩:۳٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()