رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
شاید مردم؟؟

گاهی وقتا میشه.. تو یه حس و هوای خاص یه اهنگی گوش می دی بعد با خودت میگی این از کجا می تونه حس الان منو انقدر قشنگ توصیف کنه؟ یعنی اون اهنگ میشه بیان واقعی حست.. انگار برای فهمیدن درونت باید به اون اهنگ گوش کرد..

جند وقت پیش دوباره احساسات بد به سمتم هجوم اوردن.. برگشتم به سه سال پیش.. سه سال پیش مزخرف.. دقیقا همون حس بود.. بخل.. کینه ..حسد.. یه چیزی که به نحو شدیدی داشت روحم رو میخورد.. بگم می جوید بهتره.. جای دندونا و گازش رو حس می کردم.. همون احساس شکست.. انقدر انباشت انرژی منفی بودم که خودم از خودم بدم اومد.. انقدر حالم بد بود که هر چیزی بهم برمی خورد.. انقدر بد.. انقدر بد.. انقدر بد... حتی گریه هم حالم رو خوب نمی کرد بنابراین گریه هم نکردم.. انقدر بد که حتی خانم والده هم فهمید و هی بهم گیر داده بود چرا ناراحتی؟ چرا تو خودتی؟

نتونستم بهش بگم.. البته نتونستن که نیست.. نخواستم.. حرفم رو نمی فهمه.. یا یه چیز دیگه می فهمه.. دیگه حوصله سوء تفاهمات رو نداشتم.. فقط گفتم حوصله ندارم.. گفتم خسته ام همین.. دیگه پی اش رو نگرفت..

فکر کنم فرداش بود که مت اومد خونه.. باهاش حرف زدم.. خندید.. از اون خنده های تلخ.. گفت اونا همیشه از ما 10 پله جلوتر بودن.. دلم تنگ شد.. خفه شد..سفت شد.. تیره شد.. من این 10 پله جلوتر رو نمی خوام.. منم می خوام جلو برم.. منم می خوام جلو بزنم... چرا از اون سکوهای پرتاب.. از اون اسانسورها گیر من نمیاد؟...

یه بار که انقدر حالم بد بود رو به اسمون گفتم خدایا.. خسته نشدی؟ غیرتی نشدی انقدر من التماست کردم؟ قهر کردم.. باهات دوست شدم.. ازت تشکر کردم... چرا یه تکونی به خودت نمی دی؟ چرا کاری نمی کنی؟ چرا برای همه هست ولی برای من نه؟ چرا انقدر سنگ جلوی پای منه؟ راهمو اشتباه اومدم؟ نه.. خودت همه چی رو برام جور کردی که تا اینجا بیام.. چرا انقدر سخت می گیری به من؟ خدایا چرا کمکم نمی کنی؟ من دنبال یه غیرمنتظره خوبم... یه غیرمنتظره عالی.. ولی جوابم تا الان سکوت بوده..

الان بهترم.. خیلی بهتر..لااقل دیگه از اون انباشت خبری نیست ولی همچنان یه چیزی تو دلم داره بالا پایین میره.. 

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ساعت۱:۱٤ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()