رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
غروب جمعه

ناراحتید؟

گریه کردید؟

دلتون از زمین و زمان پره؟

بدجوری دلتون رو با ندونم کاری ها شکوندن؟

اشکالی نداره.. همه روزهای خوب و بد دارن.. این روزهای خوب و بد می گذره.. نگران نباشید.. زیادم خودتون رو اذیت نکنین.. یه چیزی واسم ثابت شده که هرچیزی که قرار باشه اتفاق بیفته اتفاق می افته و به جیغ و ویغ و فغان ما کاری نداره..

الان پاشید... مثل من... صورتتون رو بشورید.. رژ خوشگله تون رو بزنید و تو ایینه به چشمهای پف کرده قد چشم خروس شده و دماغ کیپ قرمزتون که 60 برابر شده یه بوس بفرستید و بی خیال دنیا بشید.. مگه واقعا چه ارزشی داره؟

یه روزی می رسه که حسرت می خورید که من چقدر احمق بودم که حرص می خوردم.. بنابراین بیاید از الان احمق نشیم (اول از همه هم به خودم میگم)

از همینجا هم به عشق بافتهای همشهری ام می گم یه جایی پیدا کردم که بافتهاش با اینکه محدوده ولی محشره قیمتهاشم مناسبه.. ولی نمی گم کجاستنیشخند تا دلتون بسوزه... مال خود خود خودمه.. عمرا بهتون نمی گم..

یه چیز دیگه هم هست.. دیروز خونه مت خودمو موزن کردم و با اجازه دیدم که یه کیلو زیاد شدم و شدم 57.1 کیلو.. از دیشب رژیم شروع شده و شبها بعد از ساعت 5 چیزی به غیراز مایعات و سالاد تازه اونم با روغن زیتون بسیار کم نمی خورم.. باشد که رستگار شویم.. تا اخر امسال باید خودم رو برسونم به 53 که وزن کاملا ایده المه... بله.. حتما...

تصمیم بر این شده که هر شب بیام و بگم چیا برای شام خوردم که لااقل از گل روی شما خجالت بکشم و کم بخورم.. هر شب هم از شام عکس گرفته خواهد شد.. 

یه چیزی هم به عنوان حسن ختام این پست بگم که از غروبهای جمعه متنفرم..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٤ساعت٤:٥٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()