رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
بعد از سه روز

امروز عصر که از خونه زدم بیرون یهو یه طوری شدم.. هوا به شدت ابری بود و من یه حس عجیب داشتم.. درست مثل اینکه دنیا رو برای بار اول بود می دیدم.. یا شایدم مثلا خیلی وقت بود که ندیدم... وقتی خوب فکر کردم یهو دیدم یه چیزی حدود 3 روزه که من پامو دم در خونه مون هم نزاشتم.. جدی.. اخرین دفعه ای که از بیرون برگشتم خونه صبح پنج شنبه بود تا بعدازظهر یک شنبه.. یعنی این سه روز رو من مدام تو خونه بودم (و البته سرم تو لپ تاپ)

می تونم به ظن قاطع بگم در فرهنگ ما پدر و مادرها خیلی دوست دارن بچه هاشون تو خونه بمونن.. یعنی ما تو خونه بمونیم راضی ترن .. مثلا خود من اینهمه مدت موندم.. اصلا سه روز چیه.. من سه سال تمام از در خونه بیرون نرم یه بار نمی گن پوسیدی تو این خونه.. پاشو برو بیرون.. چهارتا ادم ببین وای به حال روزی که دو روز پشت سر هم بری بیرون.. نق ها شروع میشه که چه خبره؟ تو دیروز بیرون بودی.. چقدر ددر دودوری شدی.. بیرون چه خبره مگه؟

حالا این برای من که در اینجور مواقع انتظار دارم که تشویقم کنن و بگن افرین که داری میری بیرون.. افرین که داری می ری تو اجتماع (اونم برای ادم منزوی و مردم گریزی مثل من) افرین که سعی می کنی رو پای خودت وایسی درست عین چالش اب یخ می مونه که بی هوا بریزن سرت..

دوست ندارم نق بزنم.. اینم از زندگی منه.. جزئی از زندگی منه و باید قبولش کنم ولی خوب.. یه جاهایی از دست ادم در می ره دیگه...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٥ساعت۱۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()