رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
خواهی نخواهی..

سن ادم که بالا میره خواهی نخواهی یه چیزایی عوض میشه. بیشتر تو لاک خودش میره.. بیشتر از جامعه کناره می گیره.. یه جورایی فاصله اش رو بیشتر می کنه..  نمی دونم چرا دارم اینا رو الان می نویسم.. ولی خوب از اونجایی که به خودم قول دادم درباره چیزی مقاومت نکنم می نویسم.. وگرنه یه حس عجیب سردرگمی باهام هست..

همیشه حال به سیندی غبطه خورده ام که یه ادم چطور می تونه این همه انرژی برای اینهمه ادم داشته باشه.. حالا دوستی های مجازی به کنار دوستی های حقیقی اش که من دیگه وسطا قاطی کرده بودم چی به چیه.. یعنی مثلا اگه می گفت "فلانی" من می موندم کدوم رو می گه.. 

هیچ وقت روابط اجتماعی خیلی زیاد و پیچیده ای نداشتم.. یه همکلاسی برام همیشه همکلاسی بوده و یه همکار همیشه همکار.. هیچ وقت هم خواهان روابط پیچیده نبودم.. الانم که دیگه بدتر.. سعی می کنم با همانهایی هم که هست یه جورایی کمرنگ کنم.. البته نه با همه.. ولی خوب.. اصولا اجازه می دم هر کسی خواست بره تو لاک تنهایی خودش.. بعضی ها رو هم که از بیخ و بن خط زدم.. دیگه حتی سراغشون هم نمی رم هیچ هر نو تماسی ازشون هم ریجکت میشه..

خودم نمی دونم چرا ولی یه چیزایی برام دارن اهمیتشون رو از دست می دن.. سختن برام... 

خدا خودش کمکم کنه..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٤ساعت٦:٥٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()