رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
تازگی ها..

تازگی ها یه حالت خیلی عجیبی بهم دسته داده در حد لالیگا.. یعنی تا به حال بهش دچار نشده بودم یا اگه دچارش شده بودم خیلی سطحی و موقت بود که زود از بین رفته ولی این حس الان من بسی ریشه داره که ولم نمی کنه...

علاقه شدیدی پیدا کردم که چیزهای بی خود و بی مصرف رو دور بندازم.. یعنی عاشق این شدم که مثلا کمدم رو باز کنم و هر چیزی که مصرف نداشته باشه یا از مصرفش خیلی وقت گذشته باشه رو بندازم دور.. اصلا علاقه شدیدی به دور ریختن پیدا کردم.در همین راستا چند وقته پیش کل کتابخونه رو ریختم پایین رو کتابها رو مرتب کردم.. جزوه ها رو طبقه بندی کردم.. نت ها رو دسته بندی کردم.. کتابهای قرضی از دوستام رو جدا کردم که سر فرصت ببرم بهشون بدم.. کاغذهای بی مصرف و با مصرف رو جدا کردم.. فکر می کردم حس تموم میشه ولی خوب.. نمیشه..

شدیدا میل به انجام کارایی دارم که تا حالا انجام ندادم..لباسهایی بپوشم که تاحالا نپوشیدم.. حرفاهایی بزنم که تا حالا نزدم.. شاید تمام کارهایی که یه زمانی ارزوشون رو داشتم.. حس ریسک پذیری و خطر کردن در من حداقل 10 برابر شده..و همینه اینا شاید در حد فاصل کمتر از یه هفته اتفاق افتاده.. دیگه کمتر می ترسم.. قبلا اضطراب عجیبی در مواجهه با کارهایی که نکرده بودم داشتم ولی الان همه شون کم کم دارن دروجودم حل میشن..

یه حس دیگه بهم می گه دیگه دارم از اون زندگی نباتی درمیامنیشخند دیگه کم کم داره بدنم شکوفه می زنه و حس زندگی درش جریان پیدا کرده.. این حالتم رو دوست دارم.. خیلی دوست دارم..

یه چیزی هم هست.. سعی می کنم مقاومت درونی خودم رو کمتر بکنم.. مقاومت درونی در برابر خرید.. خوردن.. انجام کارهام.. هر چیزی.. اینجوری هم راحتترم.. هم اعصابم راحته و هم اینکه اذیت نمی شم..

پاییزم اومده.. فصل من.. فصل همه.. فصل خوبی..

سلام پاییز..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()