رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
گوش شیطون کر، افسردگی فرت

ما معمولا برنج رو تو گونی های خیلی بزرگ می خریم.. همیشه هم به اندازه مصرف یه سالمون می خریم و هر سری یه گونی رو خالی می کنیم تو یه سطل بزرگ و کم کم از اون استفاده می کنیم... امروز وقتی داشتم برنج برمی داشتم دیدم تو ظرف برنج چندتا پروانه هست.. با خودم گفتم: باید به بابا بگم لای اینا قرص برنج بزاره پروانه نزنه.. ولی باید مواظب باشیم که کسی نخوره...

یهو انگار تکون خوردم.. اسم قرص برنج که اومد به ذهنم یاد گذشته ها افتادم... همین پارسال.. شاید همین موقع ها بود شاید پاییز.. اون زمانی که هفته به هفته افسرده می شدم و به تنها چیزی که فکر می کردم قرص برنج بود... همه اش فکر می کردم همه زندگیم شده یه دونه قرص و باید فقط بندازمش بالا و خلاص..

و الان اصلا یادم نمیاد اخرین باری که بهش فکر کردم کی بود... نمی گم مشکلات نداریم.. نمی گم همه چی بهشت شده ولی احساس خوشبختی می کنم.. همین که یادم نمیاد اخرین بار کی افسرده شدم همین گوشه ای از افسردگی منه... همین که به ادم های کوته بین نگام می کنم و براشون تاسف می خورم همین خوشبختیه..

اینکه انگیزه ای دارم.. انگیزه والا.. انگیزه برای پیشرفتم.. انگیزه برای اینده ام حالا شاید از نظر بقیه مزخرف و بی خود و دور از دسترس.. ولی دوستش دارم.. 

این روزها رو دوست دارم.. سقفی بالای سر دارم.. خانواده ای مهربان.. تنی سالم.. فکری ازاد.. لبی خندان.. پولی در جیب و دوستانی بهتر از اب روان..

چه اهمیت دارد اگر می رویند قارچ های غربت...

گوش شیطون هم کر... افسردگی فرت...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢۸ساعت۱٠:٤٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()