رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
زمین و هوا

گاهی فکر می کنم انقدر بین زمین و هوا گیر کردم که دوست دارم اصلا بی خیال همه چی بشم و برم یه جای پرت.. یه جایی که هیچ کس نه من رو بشنه و نه کسی از اشناها خبر داشته باشه من اونجام... تو سکوت و ارامش بقیه عمرم رو بگذرونم و اصلا خیالم نباشه که رویای من چی بود و چقدر برای رسیدن بهش برنامه داشتم و سعی و تلاش کردم..

گاهی فکر می کنم چقدر ممکنه همه چی سخت باشه... چقدر ممکنه همه چی ناامید کننده باشه و چقدر ممکنه همه چی اونجوری که برای همه پیش میاد برای تو پیش نیاد.. گاهی فکر می کنم حتی خدا هم با من دشمنیش گرفته... گاهی حتی فکر می کنم خدا هم می خواد اذیتم کنه... هرچند می دونم درست نیست ولی واقعا گاهی چنین احساسی بهم دست می ده...

چقدر دلم یه چای لذت بخش با یه دوست می خواد...

 

 

  • مسئله پست پیش به سلامتی تموم شد...
+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت۱٢:٠۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()