رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
تلنگر

گاهی وقتا یه تلنگری به ادم می خوره بعد ادم خودشو جلوی یه دوراهی پیدا می کنه.. عقلشو میریزه وسط و سبک سنگین می کنه.. تهش یه راهی رو انتخاب می کنه و تا اخرش میره.. ولی وای به روزی که ادم گم بشه.. یه خورده از این راه میره.. بعد می بینه اشنا نیست.. برمی گرده.. یه خرده از این راه میره.. این وسط هی تشویش.. هی اضطراب.. هی نکن.. هی بکن.. هی دودلی... الان من دقیقا حس این ادم رو دارم...

یه تلنگری بهم خورده.. الان چشمم رو باز کردم و دیدم وسط یه باغ در تاریکی هستم.. نمی دونم از کدوم طرف برم.. هر قدمی که برمی دارم پر از اضطراب و تشویشه.. پر از تردید.. گاهی به سمتی که می شناسم می رم ولی کورسوی چراغی از دور دست منو به تردید وا می داره...دودلم.. شک کردم... حالا این سوی چراغ همون نور امید من هست یا نه.. سرابه..

من دیگه طاقت سراب ندارم.. تو زندگیم سراب بوده.. خیلی بوده.. شاید واقعا نبوده من فکر می کردم سرابه ولی.. همه چیز در نگاه ادمه..

واقعا امروز با خودم فکر میکردم دارم کجا می رم؟.. دلم شکست.. یه جورایی... نه اینکه بشکنه.. نه.. گرفت.. دلم گرفت که سقف ارزوهای من همردیف تلاش و اراده ام نیست.. دلم گرفت که چرا نمی تونم از ماکزیمم توان و پتانسیلم بهره ببرم... دلم گرفت.. از اینکه می تونم به خیلی جاها برسم ولی بیشترین توان من صرف رسیدگی به کاری می شه که هر کسی از عهده اش برمیاد... دل گرفت از اینکه من می تونم زندگی ایده ال خودم رو بسازم.. حالا ایده ال از نظر خودم.. شاید از نظر شما خیلی م ایده ال نباشه..ولی.. ولی.. چقدر گرفتار افکار پوسیده شدم.. خودم.. حتی از دریده شدن این افکار پوسیده می ترسم.. اینکه بین پاره پوره ها تنها بمونم و نتونتم از پس جمع کردنش بربیام.. میترسم تهش دشمن شاد بشم.. این منو می سوزونه...

حال عقاب بال شکسته ای رو دارم که چشمش به اوج قله هاست ولی همنشین بلدرچین شده.. دلم گرفت برای خودم..

ایراد از خودمم هم بوده.. نمی گم مبرا از هر گناهی هستم .. منم تنبلی زیاد کردم.. منم کم کاری کردم ولی..کم دارم کسی رو کنار باشه.. کسی که دلم به امید بودنش گرم باشه.. کسی که دلم قرص باشه هست...

خانواده ام هستن ولی... واقعا دارم ناشکری می کنم نه؟..ولی دست خودم نیست.. من ادم زندگی معمولی نیستم..من زندگی عادی نمی پسندم..من نمی تونم خودمو درگیر یه زندگی روتین بکنم.. بودن در یکجا برای من قفسه.. می ترسم.. الان با همین بال شکسته امید پروازی دارم.. می ترسم از روزی که همه پرهام رو بچینن.. دیگه اونوقت چیزی از من نمی مونه...

منم مثل هر ادمی دوست دارم از توانی که خدا در وجودم قرار داده استفاده کنم.. منم ارزوهایی دارم.. چیزهایی که شاید بلندپروازانه و جاه طلبانه باشه ولی تلاش برای رسیدن به اون منو سرپا نگه می داره..شاید غیرقابل دسترس باشه ولی شیرینه.. می ترسم.. می ترسم به ارزوهام نرسم... از یک طرف هم می ترسم یک زندگی عادی و معمولی رو از دست بدم... خفه ام.. گم شدم.. تا خودم رو پیدا کنم یه خرده طول می کشه..

البته این چیزی از شادی من کم نمی کنه... هنوز شادم.. هنوز شبها موقع خواب پنجره ام باز می کنم و تا صبح هوای خنک شبانه اتاقم رو در خودش حل می کنه... هنوز صبحا پرده اتاقم رو می کشم تا رقص توری های سفید و پارچه صورتی رو توی اتاقم ببینم.. هنوز جلوی ایینه موهامو که شونه می کنم لبخند می زنم و زمزمه می کنم.. هنوز زبان المانی عزیزم رو با شوق می خونم.. ولی.. یه چیزی رفته تو دلم..

قوت قلب می خوام.. یه قوت قلب حسابی... خدایا خودت کمکم کن..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٩ساعت۱٠:۱۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()