رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
اوووففففف

اومدم با کلی نقنیشخند

خوب چیکار کنم؟ پس من نقامو کجا ببرم؟؟.. خوب شروع می کنیم...

من حوصله ام سررفته... بعد انقدر تنبل هستم که نا ندارم پاشم برم برای خودم چهارتا لواشک و تمرهندی بخرم بخورم بلکه یه خرده از این خمودگی دربیام... بعد تو اینا رو ول کن.. این چند روزه انقدر حلواهای مختلف این و اون رو خوردم که قلبم داره می زنه بیرون... یعنی فکر کن یکی گلابشو زیاد ریخته یکی هل زیاد ریخته یکی روغن زیاد ریخته... یکی شیره زیاد ریخته که همه اینا به یک نسبت باعث تپش قلب در اینجانب می شودقلب بعد شکمم پر شد خواب بر من مستولی میشه و می گیرم تختتتتتتت می خوام... دریغ از یک ذره درس و لای کتاب باز کردن ناقابل... یعنی به قول المانی نازنینم eine Katastrophe.. با این وضعم تازه می خوام برم الماننیشخند.. 

بعد چند شب پیشا بود هوس یه بغل حسابی کرده بودم.. یعنی کشف کردم که بغلی ام شدید... یعنی این دیوی کلاه قرمزی هی میام می گم ماچ ماچ... بعد بابا نبود.. خانم والده هم تا بغلش می کنی می گه موهات رفت تو دهنم... بعد هینجوری غصه مند نشسته بودم یه طرف.. با چند از بچه ها چت کردم ولی بغلی نمی شه که... من بغلی می خوامبغل

کلافه

حالا یه مسئله پیش اومده به اسم اینکه چرا ما از درس خوندن لذت نمی بریم؟ یعنی این کتاب رو که می گیرم دستم انگار عذاب الیم بر من نازل شده... جوابش رو یافتم که ما امید به اینده نداریم... یعنی وقتی احساس می کنیم این درس خوندن هیچ به کمکمون نمیاد سختمون میشه... ادم باید یه عشقی داشته باشه که درس بخونه یا نه؟.. اه... المان نازنین رو هم که جواب ایمیل نمی ده.... کم کم دارم به گزینه های دیگه فکر می کنم.. 

این هفته و هفته بعد کلاسهای اموزشگاهم تموم میشه و میرم رو سایلنت تا شروع بشه... یه نفسی می کشیم.. یه کلاس یوگایی هم می ریم که یه خرده روح و روانمون اماده بشه... من الان سه چهار ساله می خوام برم کلاس یوگا قسمت نمیشه.. این چه وضعشه اخه؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۳ساعت٥:٥۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()