رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
استارت

خوب استارت پایان نامه من زده شد... امروز صبح رفتم دانشگاه تبریز.. وای که چقدر همه چی عوض شده.. البته نه اینکه ساختموناش عوض شده باشه ها.. جو عوض شده... ادماش عوض شده.. کلی تجدید خاطره شد برام.. کلی با استرس رفتم.. راستش اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم.. می ترسیدم نکنه گند بزنم ولی تو اتوبوس که نشستم گفتم بسامه نترس... تا کی می خوای به این و اون زنگ بزنی که بیا با من بریم.. بیا باهم بریم من می ترسم یا خجالت می کشم.. عادت نکردی که منتظر هر کسی شدی تو رو جا گذاشت؟ باید تنهایی راه خودت رو بری... عاگا این جوری شد که رفتیم دانشگاه.. 

اولش از مامورهای حراست می ترسیدم.. ولی خیلی خوب راهنماییم کرد و رفتم کتابخانه مرکزی دانشگاه... اووووووووووووووو کجا بودددددد.. بالای کوه دقیقا.. دلم کلی هوای دانشگاه ازاد رو کرد.. چقدر دلم براش تنگ شدهگریه.. اخه این دانشگاهی که الان می رم دانشگاهه واقعا؟ اصلا با دانشگاه تبریز قابل مقایسه اس؟ یا دانشگاه ازاد؟ اصلا جیگریه این دانشگاه تبریز.. به هر حال داخل کتابخونه و بعد از کمی بدو بدو برای گرفتن اجازه استفاده از پایان نامه ها وارد اتاق مخصوص پایان نامه ها شدیم...

جونم براتون بگه که مسئول اونجا رو به شخصه دیوونه کردمنیشخند یعنی یه جوجه فنچ دانشجو مسئول اونجا رو بلهکلافه... خوب بلد نبودم باید چیکار کنم خوب.. تقصیر من چیه؟خجالت.. رفتم شش تا پایان نامه برداشتم گذاشتم رو میز که همه شون رو یه نیگاه بندازم اومد گفت که خانم باید یکی یکی نگاه کنی.. بیار بزارشون رو میز من.. مشخصاتشم اینجا یادداشت کن.. گفتم چشم.. بردم یکی یکی یادداشت کردم بعد یه دونه اش رو یه خرده خوندم بردم گذاشتم تو یکی از قفسه ها... بعد پایان نامه بعدی بعد پایان نامه بعدی.. یهو دیدم زنه اومده اینجوریعصبانی که شما اینا رو گذاشتین اینجا؟ گفتم اره دیگه.. خوب نمی شه که بزارمشون تو یه قفسه دیگه.. گفتم بابا اینا همه به ترتیبه.. بزار گوشه قفسه من بیام مرتب کنم .. همه رو قاطی کردی که... من:زبان ببخشید... به هرحال فکر نمی کنم دانشجویی مثل من نصیبش شده باشه.. کلا داشت می ترکید طفلک...

بعد یه عالمه ایده جدید به ذهنم خطور کرد که نوشتم یادم نره..بعدشم که زدم بیرون.. و اومدم خونه... الانم که به قول سیندی یه بارون جادویی داره میاد و من خیلی خوشحالم.. کلی برای اینده ام برنامه ریزی دارم.. دیگه از اون ابرهای تیره تو دلم خبری نیست.. کلی اروم شدم و دارم نقشه می کشم...اه جهنم همه غصه ها مگه نه؟ دنیا رو عشقه.. دنیا قشنگه..هیچی ارزش غصه خوردن رو نداره.. هیچی ارزش ناراحتی و اعصابخوردی نداره... مگه این همه مدت که غصه خوردم کاری درست شد؟ نه...

پس فقط به اینده فوکوس می کنم.. من هنوز از خیلی ها جلو هستم.. از خیلی ها بالاتر هستم..از خیلی ها بهترم.. اینده از ان من است و دنیا بدون من یک حفره تو خالی دارد .. من در نوع خود بهترینم.. در منحصر به فرد و عالی ام و به سمت عالی ترین ها گام برمی دارم.. بهترین ها از ان من است و به زودی به انها دست پیدا خواهم کرد.. هیچ مشکلی اجازه قد علم کردن ندارد..و به هیچ غصه ای اجازه رشد نخواهم داد...

 

  • اصلا بعضی از وبلاگها برای این هستن که به خودت ببالی که تو کجا سیر می کنی اون طفلک عصر حجری کجا... یعنی من می خونم و روزی صد مرتبه خدا رو شکر می کنم که از اون عقاید پوسیده ندارم.. عزیزم.. ممنون که هستی و این حس زیبا رو بهم می دیچشمک
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ساعت٤:۱٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()