رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم

خوب اول بزاریدخمیازه...

خوب عرض کنم خدمتتون... فهمیدید که خانم والده هفته پیش یه خرده ناخوش احوال بود بابا هم تو تلفن با عموم که تو تهرانه طوری حرف زد که اوونا نگران شدن و شبونه راه افتادن اومدن تبریز... عموم و زن عموم و دخترعموم... (خودمونیم با این که پسرعموهام عین برادرن واسم ولی خوشحال شدم که نمیان...کی حوصله شال و روسری داشت اخه).. ما خودمون هم همون شب فهمیدیم... حالا خوبه تو خونه همه چی داشتیم وگرنه کی حوصله داشت وسط مهمونداری گوشت و مرغ تمیز کنه... من که اصلا نمی تونم..

صبح شنبه رسیدن و تا امروز عصر...

شرمنده چون دوست ندارم کسی از وجود این وبلاگ اگاه بشه نمی تونستم زیاد بیام اینجا...

و حالا بخش حرفهای خاله زنکی...

ادامه مطلبچشمک


اول اینکه دست پت درد نکنه... خیلی این دو سه روزه دست منو گرفت و کمکم کرد.. امیدوارم که خدا یه دو سه قلویی قسمت کنه

مت هم که خودشون مهمون داشتن... عقد اسمون بود و یه عالمه مهمون از تهران داشتن که اصلا نتونستم درست و حسابی مت رو ببینم... اگه بتونم حتما در مورد عقد اسمون می نویسم...

حالا حرف من در مورد عمه بزرگه هست... این عمه بزرگه مادرشوهر مت نیست.. بزرگتر از اون عمه مه...این عمه جان بزرگه یه عادتی که داره اینه که به جز بچه های خودش به هیچ دیگه فکر نمی کنه... یعنی شما بمیر ولی بچه های اون راحت باشن مبادا بهشون بی احترامی نشه کسی بد نیگاشون نکنه...حتی تا اونجا که خانم والده رو هم مجبور می کنه مقید باشه... حتی با دوماد اونا طوری رفتار می کنه که انگار نه انگار طرف داماد ماست انگار ما داماد اوناییم...

حالا... فرض کن صبح عموم اینا رسیدن من با ذوق و شوق ناهار درست کردم.. سر ناهار یهو تصمیم گرفتیم کوکو سیب زمینی درست کنیم و با هله و هوله و نوشابه و اینا بریم شاهگلی... هم عموم اینا برن اونجا ببینن هم اینکه ما امسال اصلا نتونستیم بریم.. (مخصوصا اینکه راش به ما دوره).. حالا من سه ساعت وایسادم سر اجاق گاز کوکو درست کردم اومده با یه لحن گلایه امیز که می گفتی من درست می کردم ما هم می اومدیم... اقا منم سه سوته گرفتم که این میگه مارو هم دعوت کن...من که عمرا... من جلوی دوماد و نوه تو کوکو سیب زمینی بزارم یه خرده اینور و اونور باشه (من اصولا اشپزیم پرفکت نیست) تا اخر عمرم اشک منو درمیاری... منم گفتم خوب باشه فردا شما درست کن بازم بریم شاهگلی... شاهگلی که تموم نمیشه.. برگشته جلو جمع با یه لحن بدی گفت: ببخشید نمی دونستم.. من نمی تونم...

خواستم بگم شما که نمی تونی چرا تعارف می زنی که دیدم اگه بگم کار بیخ پیدا می کنه ...حالا بعدش زنگ زده به زور عموم اینا رودعوت می کنه خونه اش... عموی منم ایول گفت نمیان و اومدن خانم والده رو ببینن....

خلاصه که درسته این چند روزه خیلی خسته شدم ولی کلا دیدار با عموم خیلی خوب بود... من این عموم رو خیلی دوست دارم.. یه ادم ساکت و مومن که وقتی نماز می خونه و دعا می کنه دوست دارم همش کنار سجاده اش بشینم و دعا خوندنش رو تماشا کنم ولی خوب با این همه کار که نمیشه...

شرمنده که انقدر دیر اومدم...حالا برم سر خوندن وبلاگاتونماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٠ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |