رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
امتحان..

دوتا از امتحانام رو دادم و به معنی واقعی کلمه گند زدم بهشون... قبولم ها... ولی نمراتی بس درخشان دارم.. اصن یه وضعینیشخند

حالا این وسط یه امتحان تشریحی دارم.. انقدر امتحان تستی خوندم که یه امتحان تشریحی دارم نمی دونم باید چیکار کنم.. هی می خونم هی نت برمی دارم انگار نه انگار چیزی خوندم... لب مطلب رو می دونم چیه ها ولی....فکر می کنم بزرگترین ضرری که دانشگاه پیام بهم زد این بود که کلا داره نوشتن یادم میره... منی که قبلنا عاشق امتحان تشریحی بودم برای اینکه می تونستم سه صفحه مطلب بهم ببافم ولی الان هیچی یادم نمی مونه... ای تف به ذات امتحان تستی...

حالا یه چیز جالب بگم... عمه بزرگه که معرف خدمتتون هست... 

خونه شون بودیم برای ناهار... یعنی فکر کنین یه چیزی حدود سی و پنج نفر اینا... بعد ناهار زودی رفتم جلوی سینک و شروع کردم ظرف شستن.. اونم بدون دستکش با اب داغ( کدوم ادم پدر امرزیده ای بود که می گفت سگ پاچه ادم رو بگیره جو نگیره؟؟؟) مت اومد به زور از دستم گرفت اون شست من اب کشیدم.. عروس عمه بزرگه ظرفا رو جا به جا کرد دختر عمه و نوه عمه (نازنین مثلا که تو مالزی دکترا می خونه الان اینجاست) همه نشستن تو هال و همون ظرفا رو دستمال کشیدن... بعد تموم شدن که سینک رو شستیم و ته اشپزخونه رو تی کشیدیم.. عمه بزرگه که کلا منو ندید گرفت.. به مت فقط گفت دستت درد نکنه.. بعد رفته سراغ دختر و نوه خودش شروع کرده که: دست شما درد نکنه... کار اصلی رو شما کردین.. همین که ظرفا رو دستمال کشیدین خیلی کار بزرگی انجام دادید...

من و مت:

 

  • منتظر پست بعدی باشید: یک "می دانی عاشق چه هستم؟"
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٥ساعت۳:٠٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()