رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم

نمی دونم چرا یهوو وسط این همه کارهای انرژی مثبتی که دارم انجام می دم یهوو این دختره اومد تو ذهنم... اصلا هیچ ربطی نداشتاااااا... تو این همه مدت اصلا نه به یادش بودم نه اصلا یادی می کردیم حالا دلیل اینکه یهو یادش افتادم رو دیگه باید از خدا پرسید...

حالا ماجرا از چه قراره؟

 

من کلا دوران دبیرستان بسیار ارومی رو پشت سر گذاشتم...مدرسه ما یه مدرسه بسیار نامدار و بزرگ و قدیمی تو تبریز بود.. والبته دولتی... پس شما داشته باشید که کلا تو هر کلاس یه 35 نفری بودیم... زمانی که تو دبیرستانهای غیرانتفاعی دیگه 10 نفر اخرش بود... فکر کنم سال دوم دبیرستان بودیم .. کلاس ما یه کلاس بی نهایت اروم و درسخون بود... شما فرض کنید وقتی معلمی نمی اومد سر کلاس..بچه های کلاسمون چند تا چندتا صندلی هاشون رو گرد می چیدن و انگار دارن نقشه سری می کشن شروع می کردن به صحبت... البته محور بیشتر صحبتها یا "رسول المانی" بود یا دوست پسر فلانی یا عروسی پسرخاله یا امراه یا سریال ماهسون و سیبل جان یاکلا این چیزا که خیلی برای 15-16 ساله ها جذابه... یعنی عوض اینکه مدرسه رو بزاریم رو سرمون جیکمون هم در نمی اومد... ناظم هم از خدا چی می خواد؟

یه دختری بود توی کلاسمون اسمش مثلا "طناز".. این طناز بی نهایتتتتتت لاغر بود... یعنی اصلا یه حالت بیمار گونه ها... زیر چشماش گود بود.. همیشه هم مانتوی کهنه می پوشید.. حالا اون زمانا اینجوری نبود که همه ما بتونیم چند دست مانتو داشته باشیم این نمیدونم مانتوی مجلسی این مانتوی بیرون این مانتوی کار این مانتوی پیک نیک این مانتوی جینگول... نه خیر ما همش یه مانتو داشتیم که اونو همه جا می پوشیدیم.. ولی دیگه اون مانتوه تازه بود تمیز بود.. ولی طناز مانتوش کهنه بود چه وضعی.. یه بار یکی از بچه ها حالا مثلا از روی خیرخواهی بهش گفته بود خوب یه مانتوی نو بخر...اونم شروع کرده بود به گریه و دردودل که ناپدریم برام نمی خره اذیتم می کنه کتکم می زنه..از این حرفا... دوستمون هم اومده بود ماجرا رو یواشکی برای ما تعریف کرده بود که ما هم مثلا هواشو داشته باشیم... ما هم اونوقتا ساده و زودباور... شروع کردیم مثلا کمک کردن بهش... واسه خودمون ساندویچ نمی خریدیم ولی واسه اون می خریدیم و می دادیم بخوره... اونم هر روز می اومد شرح مصیبت و اینکه ناپدریش دیشب انداختتش تو زیرزمین و تا صبح گرسنه بود...حتی یه بار جای سوختگی رو دستش رو نشون داد و گفت ناپدریش سیخ داغ زده رو دستش...

خسته تون نکنم... بچه های کلاس همه رقمه هواشو داشتن.. از پول و خوراکی و حل تمرین و تقلب بگیر تااااااااااااا... ما یه معلم ادبیاتی داشتیم که خیلی دوستش داشتیم... خیلی معلم عالی بود... از این معلم ادبیات های سریال های ایرانی... یه بار این خانم معلم از نماینده کلاسمون می پرسه طناز چرا اینجوریه؟ نماینده کلاسمون هم به خاطر برانگیختن حس ترحم خانم معلم و اینکه بگه ما چقدر هوای دوستمون رو داریم می شینه همه چیز رو برای خانم معلم می ریزه رو دوری که بله طناز ناپدری داره ناپدریش معتاده کتکش می زنه هیچی براش نمی خره حتی یه بار سوزوندتش... خانم معلم قصه ما هم از روی خیرخواهی میشینه به مدیر می گه مدیر هم به مشاور... تصمیمشون بر این میشه که با مادر طناز حرف بزنن و بالاخره یه راه چاره ای پیدا کنن... زنگ می زنن به مادر طناز و بهش می گن...

اقا جون فرداش بابای طناز میاد مدرسه.. چشمم کف پاش... یعنی کلا مدرسه صف بسته بودن که بابای طناز رو ببینن..یعنی کلا مدرسه اینجوری که این بابای طنازه؟ یعنی خوش تیپ بودااااااااااااااااااااااااا...البته به چشم برادرینیشخند.. ولی اصلا من یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین... کت و شلوار.. اودکلن... شیو... اصلا گیامتتتتت

الانم ماجرا جلو چشمامه... فضولی که معلم ما رو کشته بود رفته بود تو اتاق مدیر...ما هم عین جوجه اردکهای زشت پشت سرش جلوی دفتر خانم مدیر.. یعنی بابای طناز داد می کشید که ساختمان مدرسه می لرزید: من نا پدریتم؟ من کتکت می زنم؟ من معتادم؟ واست هیچی نمی خرم؟ همین دیروز رفتی یه مانتو خریدی 20 تومن...(این در حالی بود که اون زمانا ما مانتو میخریدیم 5 تومن ...نگید از کجا خریده ما هم بریم همونجا)..

بله عزیزانم طناز خانم به ما دروغ می گفت که از ما سوء استفاده کنه.. ما دیگه از اون روز به بعد دیگه طناز رو ندیدیم چون باباش طناز رو از مدرسه ما دراورد... دیگه ابرویی براش نمونده بود...

طناز واقعا بیماری روانی داشته که دروغهای به اون بزرگی می گفته.. یعنی ادم تا این حد کثیف که از چند تا دختر که پول تو جیبی هاشون حتی کفاف خودشون رو نمی داد استفاده کنه؟؟ 

ولی الانه که یهو یادم افتاد با خودم می گم الان طناز کجاست؟ چیکار می کنه؟ به کجا رسیده؟ بازم دروغ میگه؟ اگه میگه دروغاش چه شکلی شدن؟

 

  • رسول المانی: یه پسری بود نزدیک مدرسه مون قدش بلند و هیکل چهار شونه بود... چشم ابی و مو طلایی هم بود.. همیشه هم شلوار جین می پوشید.. چون تیپش شبیه المانی ها بود بهش می گفتن رسول المانی...یه زمانی اسطوره بود برای بچه های مدرسه مون در حد گلزار...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٥ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |