رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
خیابان نوستالژیها

چه حسیه که یک صبح خلوت پاییزی بروی تو خیابانی که کلی نوستالژی ازش داری.. قدم بزنی.. بوتیکهای نیمه باز رو تماشا کنی.. هر قدمش خاطره ای برات زنده بشه.. ببینی شلیته لباسهای بچگونه تازه اورده... پیتزا 2000 هنوز باز نکرده.. شیرینی نیاگارا دکورش رو عوض کرده.. مردی از پله های بانک ملت بالا میره... بچه های دبیرستان توحید.. کتابفروشی های کوچه مهران... کرکره قدیمی و زنگ زده مغازه اقای کاغذچی.. لوازم قنادی کرال... بستنی چلیک... بازارچه ارک و کافه محبوب من کافه شب خیز...

دیدن اینکه تو کافه دوست داشتنی و پر از خاطره من بسیاط صبحانه کوچک سلف سرویس به پا شده... حیف دیگه دسته هفت تایی نیست تا بریم و یه صبحانه مشت بزنیم تو رگ.. مهراد زوم کنه.. اقای شب خیز داد بکشه و ما ریسه بریم.. حیف نیست...

اصلا این خیابان خیابان دوست داشتنی منه.. بعد از مدتها که توش قدم زدم دیدم چقدر دلم براش تنگ شده... برای تک تک مغازه هاش... حتی برای درختاش..

 

  • اهان اهان.. اینو یادم رفت بگم.. سیندی ... اون ضدافتابی که تو گرفتی 17 تومن من گرفتم 16 تومن...دلت ابببببببببببب  
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۳ساعت۳:٥٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()