رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
من ان گلبرگ مغرورم

من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم..

 

این رو برای این نوشتم تا یادم باشه دیگه بسه هرچی اه و ناله کردم.. دیگه اه و ناله نمی کنم.. دیگه اه و ناله نمی کنم... دیگه از این به بعد اجازه نمی دم هیچ غم و غصه ای من رو از پا دربیاره.. من به خودم قول می دم.. اینجا... دیگه نمی زارم کسی بفهمه.. از دردی که شاید روح من رو بخوره... نمی زارم... باید همه من رو شاد ببینن... باید همه به بی خیالی و شادابی من غبطه بخورن... بزار همه بترکن... بزار همه فکر کنن من هیچ درد و غصه ای ندارم.. اینجا دارم می گم.. دیگه نمی زارم کسی از غم و غصه من با خبر بشه... می دونین.. دیگه بسه ... من تمام بغضامو قورت می دم... از این به بعد فقط بغضامو قورت می دم... دیگه به هیچی چیز هم احتیاج ندارم.. نه دلداری.. نه حرف زدن نه مشاور نه هیچ کس دیگه ای... زمان برای هر چیزی بهترین داروئه.... زمان همه چی رو حل می کنه

-ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این قسمت رو کمی تا قسمتی نادیده بگیرید نه از عاشق شدن خبری هست نه اههای سوزناک... فکر می کنم در استانه بیست و هشت سالگی ام این کارها برایم فاقد جذابیت و تا حدود زیادی بچگانه و خنده دار  باشد... صرف تنها یک احساس است.. نه بیشتر

این رو نوشتم چون داشتم پستهای چند وقت پیش رو بررسی می کردم.... پستی که درخواست مشاور کرده بودم... ممنون از کیانای عزیزم که شماره مشاور خودش رو در اختیار من قرار داد و من هی گفتم می رم ولی متاسفم..  متاسفم که روحیه اذرماهی من با این چیزها همخوانی نداره... متاسفم که من در مقابل هر چیزی جبهه می گیرم.. هر چیزی که اندکی به نفعم باشه جبهه می گیرم..

روی حرفم الان نسبت به دوست عزیزیه که اون زمان شماره اش رو برام گذاشت و خواست تا اگه خواستم باهاش تماس بگیرم.. و من نگرفتم.. شاید می پرسی چرا الان یادت افتاده... جوابم اینه.. خودمم نمی دونم.. اصلا نمی دونم چرا دارم الان این رو می گم.. اصولا زندگی من پر از این نمی دونم هاست.. پر از این کارهای عشقی و بی دلیل.. بی دلیل دوست دارم و بی دلیل بی حس میشم... البته دلیلمب رای تماس نگرفتن ترس نبود.. یه جور جبهه گرفتن بود... جبهه گرفتن در مورد اینکه بخوای کمکم کنی... اصولا از هر نوع کمک گرفتن بدم میاد... حتی دوستانه... می ترسم..می ترسم.. از کمک گرفتن می ترسم.. از اینکه وارد رابطه ای بشوم که نتونم به اون صورت که دوست دارم پیش ببرم...

من یه اذرماهی ام... یه اذرماهی همیشه ادمهای عکس خودش رو دوست داره... اذرماهی عصبی و حرصی ادمهای اروم و ملایم رو دوست داره.. اذرماهی بی غل و غش و ساده ادمهای باسیاست و مرموز رو دوست داره و من که حتی سر سن تو درگیر بودم که بدونم چند سالته.. برام جذابیت داری چون مرموزی.. چون نوشته هات منو به فکر وامیداره... چون برام جای سوال داری...چون در عین سادگی نوشته هات چیزی ازت نمی تونم کشف کنم... 

متاسفم که باهات تماس نگرفتم... و این به دلیل بی اعتمادی نبود... که بچه های سایت می دونن که چقدر به همه شون اعتماد دارم.. که اینکه اینقدر اتکا به نفس دارم که از صحبت کردن باهات نترسم.. ولی دلیل تماس نگرفتنم این بود که می خواستم همون جذابیتها رو برام حفظ کنی... همچنان برام جای سوال داشته باشی... هی بخوام کشفت کنم... هی.. هی .. هی..

فکر می کنی یه دختربچه احساساتی ام؟ درست فکر کردی... دختری که احساسات نداشته باشه خوب دختر نیست... سنگه.. می دونی.. دختر به احساساتش زنده اس.. به رویاهاش.. اصلا مگه میشه دختر باشی و احساسات نداشته باشی... نمی خوام فکر بد کنی ها... فکر نکن انقدر دیگه اسیرشان هستم که دچار توهم بشم و برای خودم داستان بسازم.. نه... فقط مهربانی ات و صمیمیتت رو از پشت بایتهای خشک احساس می کنم... این بایتهای بی احساس گاهی چقدر خوب احساسات رو منتقل می کنن..

شاید یه روزی مسئله مجهول تو رو هم حل کردم.. شاید اصلا یه روز شماره ات رو که تو خصوصی برام گذاشته بودی رو گرفتم و گفتم سلام.. من بسامه ام.. خودتون شماره تون رو برام گذاشته بودید... اون روز اصلا معلوم نیست کی باشه.. شاید همین فردا... شاید ده سال دیگه... ولی فعلا می خوام برام یه مسئله قشنگ باشی....

اگه دوست داشتی... احساست رو برام خصوصی بزار..

 

  • این پست مخاطب خاص دارد و ندارد...
  • می گم بچه ها... نظرتون راجع به اینکه من یه کار جدید بکنم چیه؟
  • یه تفریح جدید بهم پیشنهاد بدید....
  • بی نهایت عاشق کتابها و درسام شدم... اصلا سرم رو از تو کتابام بیرون نمیارم... هم المانی نازنینم و هم درسای دانشگاه خودم... خداااااااا... چی می شد یه خرده زودتر.. مثلا یه سال.. یا دو سال پیش این احساسات رو بهم می دادی
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت٧:٤٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()