رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
عاشقانه

می دانی عاشق چه هستم؟

 

عاشق ان وقتهایی که مرد خانه ام از راه می رسد.. گره کراوات را شل کرده.. دکمه اول پیراهنش باز است.. موهایش کمی تا قسمتی به هم ریخته.. ولی هنوز بوی ورساچه اش ادم را مست می کند.. چشمایش خمار شده و از خستگی روی یک پا بند نیست..

و من..

جان؟... اینو یه بار گفته بودم؟... نه اون یکی دیگه بود..

خوب بقیه اش؟

بقیه اش چیه خواهر من... اینجا بچه کوچیک داریم... قباحت داره... نه اصلا اصرار نکن... ببین..چشماشون الان چطوری شده.. بیا.. خوشت اومد؟.. من الان جلوی اینا چی بگم؟

شما:

من: اها الان یعنی بچه ها رو خوابوندین اومد دنباله قصه شب؟... نمیشه خواهر.. این قسمتها رو نمیشه گفت..

شما:

من: بابام جان... بچه بهانه بود... اینجا عمو شیلترچی رد میشه... اونو که نمیشه خوابوند.... دههههههههه

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٦ساعت۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()