رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
امروز

خیر سرم می خواستم بشینم امروز یه خرده زبان المانی نازنین کار کنم.. اصلا لاش رو وا نکردم... دیروز مهمون داشتیم برای افطار.. هر چقدر خواستیم مثلا تجملاتی نشه ولی هی خرده ریز خرده ریز سفره پر شد... نمی دونم چرا من تو سفره افطاری اصلا پلو خورشت دوست ندارم... دست من نیست.. صفای سفره افطاری به سوپ و نون و پنیر و گوجه و زولبیا بامیه با یه چای دبش حسابیه.. نه پلو زعفرونی و ماهیچه های درشت...

به هرحال من که خودم رو کشتم که برنج زیاد نشه.. خواهر مردیم از بس برنج مونده خوردیم.. این برنج تموم نشده یه برنج دیگه اضافه می شه واسه چی بمونه خواهر.. از عید زن عموی من از این چیزمیزهایی که برای تزیین ژله و دسر و کیک استفاده می کنن.. از اینایی که رنگی ان.. اه. یادم رفت اسمشون چی بود.. پت دیشب گفتا... حالا هر چی از اونا دوبسته بهم داده بود که خانم برادر یه بسته رو برداشت و یه شلوار کوتاه مشکی بسیار زیبا به جاش بهم داد... بسیار مشعوف شدیم.. مونده بود اونجا به درد من نمی خورد که.. عوضش یه شلوار که صاحاب شدمنیشخند... این زنیکه بی شوور هم پول منو واریز نکرد.. فردا زنگ می زنم قشنگگگگگگگگگگ رنگش میکنم قهوه ای ... یعنی حالم از این ادما به هم می خوره... تو یکی از بهترین برجهای تبریز نشسته ولی چه فایده که یه ذره حالیش نیست.. واقعا نمی دونه این کار توهین به شخصیت دیگرانه؟؟  صبح کن فردا برسه... تا اینجا هم کلی نرمش به خرج دادم...

حالا خون خودمون رو کثیف نکنیمنیشخند.. کلا این روزها با اینکه کمی بی حوصله ام ولی روزهای خوبی رو می گذرونم.. همچنان نیاز به مشاور رو احساس می کنم ولی سعی می کنم که از بار مشکلات خودم کم کنم.. همه چی به خودم بستگی داره... برم یه خرده المانی نازنین بخونم از این حال و هوا دربیام....

اها راستی یه چیزی... کسی می دونه برای کتابهای بیچاره اواره چیکار می شه کرد؟.. کتابخونه کمدم کلا پرشده و دیگه جا نداره.. یه عالمه کتابم اینور و اونور پلاسه... کتابخونه هم نمی تونم بخرم چون الان می خرم دو سال دیگه که خونمون رو ساختیم دیگه لازمش ندارم چون می خوام یه کتابخونه دیواری از توش دربیارم.. شایدم اصلا رفتم المان نمی خوام یه عالمه پول دیگه بابت کتابخونه بدم... کسی قفسه یا کتابخونه ارزون قیمت سراغ داره؟؟ یا از این فلزی ها استفاده کرده که راضی باشه؟؟؟ ممنون... دلم به حال کتابهای اواره خودم می سوزه... نمی تونم هم نخرم... من عاشق کتابم..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٥ساعت۱٢:٠٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()