رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
:))))


این روزهام پر شده از بدو بدوهام باز این کلاس به اون کلاس.. گاهی خریدی می کنم... دیگه سعی می کنم حساب پولام رو نگه ندارم.. چون بخوام حسابشون رو نگه دارم بدتر از دست می دم و چیزی هم دستم رو نمی گیره... خیلی راحتتر از همیشه می خرم... سرم شلوغ باشه راحتترم.. وقت فکر کردن ندارم.. وقت حرف شنیدن و شخم زدن روح و روان ندارم.. هرچند اصلا اجازه نمی دن که روح و روان سالمی داشته باشم... عمه بزرگه که تازگی ها نمی دونم چی خورده که یک چنگک بزرگ سه شاخه برداشته گذاشته تو اتیش که سرخ سرخ بشه بعد باهاش روان منو سوراخ سوراخ می کنه.. به حرفاش می خندم.. با خنده پشت تلفن برای مت تعریف می کنم و غش غش می خندیم ولی فکر کنم حتی مت هم می بینه که دلم خون گریه می کنه... اینکه واقعا منی که سرم به کار خودمه کاری به کار کسی ندارم باید این حرفا رو بشنوم...  منی که هنوز سایه دوتا بزرگتر پشت سرمه.. ولی واقعیت یه چیز دیگه اس.. یه چیزی که خیلی خوب می دونم.. واقعیتی که قبلا ازش فرار می کردم و الن فرار نمی کنم بلکه نادیده می گیرمش...

واقعیت اینه که هرچقدر خانم والده من رو بزرگ کرده باشه ولی باز من یه درجه از بچه ای که خودش به دنیا اورده کمترم... واقعیت  همون بزرگتر کوچیکتری مسخره ایه که تو گوش اینا کردن و اینا هم دارن به زور قالب ما می کنن.. دیگه نمی دونن هر انسانی با انسان دیگه برابره... چه بزرگتر چه کوچکتر... واقعیت اینه وقتی کسی رو نمی فهمین کاملا به خودشون اجازه میدن خردش کنن تحقیرش کنن اونم جلوی همه و تو به حکم همون کوچکتری مسخره و بی خودی که هیچ اعتقادی بهش نداری مجبور لبخند ژکوند بزنی ولی صدای ترکیدن دلت رو همه بشنون... 

واقعیت اینه که به بابا نمی تونم حرفی بزنم.. چون اونم به همون حکم مسخره هیچ کاری نمی تونه بکنه بعد میشینه خودخوری می کنه... اینم منو دیوونه می کنه.. این که پدرم به خاطر من ناراحت بشه... هیچ حوصله شون رو ندارم...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳٠ساعت٩:٢٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()