رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
کم کم

کم کم دارم به حال خودم برمی گردم... دارم دوباره همانی می شوم که دوست دارم.. دارم کم کم خودواقعی ام می شوم... شاد.. سرحال.. فعال.. مستعد... دیگه اون حالت خمودگی که داشتم رو حس نمی کنم... من کلا ادمی نیستم که بتونم بیکار بمونم... مخصوصا از لحاظ فکری به هیچ عنوان نباید بیکار باشم چون درست مساوی است با اینکه بشینم تمام روح و روان خودم را شخم بزنم و همه دردای کوچک رو بزرگ کنم و تمام زخمهای سربسته رو بکنم و خون تازه دربیاورم.. بعد از درد به خودم بپیچم و هی به خودم القا کنم که چقدر ادم بدبختی هستم.. هی نداشته های خودم رو به رخ خودم بکشم و داشته هام رو کوچک بشمارم....

ممنونم که تمام این مدت انرژی های منفی که از خودم بیرون می دادم رو تحمل کردید... کم کم دارم به روال عادی زندگی ام برمی گردم...

کارهایی که باید بکنم رو دسته بندی کرده ام و کم کم دارم انجامشان می دهم... این فعالیتها رو دوست دارم.. هر چند باعث می شوند شبها خرد و خسته گوشه اتاقم بیفتم و اون دو سه صفحه ای که می خوانم برام مثل یک کتاب جلوه کنه ولی حاضر نیستم یک دقیقه این روزها رو با تمام ان روزهای به قول یک نفر تعطیلات عوض کنم... سکون مرا دیوانه می کند حتی اگه اسمش استراحت و نعطیلات باشد...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()