رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
یه حرفایی

یه حرفایی همیشه هست...که از عمق نگاه پیداس


این پست رو امروز دروغ نگم 10 بار نوشتم و پاک کردم.. دوباره نوشتم و بی خیالش شدم... دوباره نوشتم و از قلمم خوشم نیومد... 

چند وقت پیش به صرافت افتادم که شروع کنم از بچگی هام تمام گرههای روحم رو باز کنم... تمام حرفهایی که رو دلم نشسته بود.. تمام چیزهای که تلمبار شده... می خواستم بشینم و همه رو غبارروبی کنم... می خواستم اعتراف کنم به تمام کارهایی که کردم و در حقم کردن... تمام اشتباهاتم... تمام گناهایم.. تمام ظلمهایی که در حقم شد و اون زمان لب فروبستم... به این خیال که بخشیده ام ولی الان می بینم که نبخشیدنم تنها یه دقیقه اش بوده... که تمام انها خشم های فرو خورده ای شده که الانه هیچ جوره توان خاموش کردنش رو ندارم... درست مثل اتشی که تو جنگل روشن بکنند فکر می کردم برای گرما بخشی است و روشنایی که تبدیل به چه اتش خانمان سوزی شد... واقعا گاهی ما ادمها به خیال نیتهای خوب چه کارهای وحشتناکی انجام میدیم... گاهی کارهای به ظاهر نیکوی ما چقدر می تونه زخم های کاری به روح و روان کس دیگه بزنه.... مسئله تربیت خیلی خیلی پیچیده تر از اون چیزیه که فکرش رو می کنیم.... خیلی خیلی حساستر... خیلی خیلی برنده تر...

بگذریم...

داشتم می گفتم می خواستم اعتراف کنم... ولی الان نمی خواهم... در توان من نیست بیایم تمام تفاله های ذهنی ام رو تف کنم روی این صفحه مجازی که به خیال خودم خودم رو رها کنم خودم رو شفاف کنم...با این کار صدالبته خالی می شوم و سبک می شوم ولی به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه دوستام ناراحت بشن؟ دلگیر بشن... فکرشون مشغول من بشه؟ می دونی ممول چقدر عذاب کشیدم وقتی بهم گفتی بعد از اون پستها چقدر می شستی و گریه می کردی؟.. اینها منو عذاب میده... از قبل هم دقیقا نمی تونستم حرف دلم رو بزنم... الان که بیشتر حساس شدم و هر چیزی که می خوام بنویسم صد بار بالا و پایین می کنم... اگه درصدی احتمال بدم ممکنه کسی ناراحت بشه دیگه نمی نویسمش... تو دلم بمونه بهتر از اینه که با گفتنش دل کسی رو پر کنم...

مبادا ناراحت بشید و بگید که باید حرفهام رو بگم... درسته بعضی از حرفا باید گفته بشه... حرف پوسیده که تو دل بمونه دل رو می پوسونه ولی دوستای من چه گناهی دارن که مجبور بشن حرفهای بی خود چندتا ادم بی خود رو که از روی نفهمی زدن و من هم به دل گرفتم رو تحمل کنن... همه به اندازه خودشون مشکل دارن... همه درگیر هستن...

نمی گم اینجا همش از شادی می نویسم و هرگز از غصه هام نخواهم نوشت... چون تجریه نشون داده در این جور قولهای سفت و سخت هرگز ادم خوش قولی نبودم... ولی تا اونجا که بتونم از خوبی های روزگار می نویسم....

همه تون رو دوست دارم... تا اینجا ثابت کردید چقدر دوستان مهربونی هستید... هر چند من خیلی اذیتتون کردم.. خیلی دوستتون دارم...

راستی... امروز چقدر پست دادمساکت

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت۱٢:٢٤ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()