رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
شب یلدا.

" می دانی عاشق چه هستم؟"

 

عاشق شب یلدا.. دانه های یاقو رنگ انار تو کاسه های بلوری.. عاشق هندوانه های قاچ شده ... عاشق پسته و بادام و کشمش تو ظرف پایه دار نقره.. عاشق رومیزی ترمه.. عاشق چای البالوییی تو فنجانهای پایه دار.. عاشق نوای سه تار مرد خانه.. عاشق شیرینی های گردویی.. عاشق پشمک های لقمه ای..عاشق کتاب حافظی که از پدربزرگ مرد خانه هدیه گرفته ایم.. عاشق... عاشق... عاشق... من عاشق همه چیز این شبم... عاشق دور همی های مهربانانه و دوستانه... وقتی مرد چشم می بندد و تفال می زند.. و می اید..

دردم از یار است و درمان نیز هم..

دل فدای او شد و جان نیز هم..

 

 

  • من دیگه حرفی ندارم..قلب
+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٩ساعت٩:٠٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تولدانه..

وای از دیروز صدبار اینجا رو باز کردم یه خرده بنویسم ولی نشد که نشد..

خوب بود تولدم... همه چی عالی .. فقط اون گیفتهایی که سفارش داده بودم حاضر نشد.. یعنی یارو گفت اصلا اون رو درست نکرده.. دستش درد نکنه.. خوبه من گفتم گفت حاضرن.. اولش می خواستم موهامو بکنم ولی بعد گفتم بی خیال بابا...

کیک رو هم سفارش دادیم.. وای چقدر گرون شده ها.... نچ نچ نچ... البته مت می گفت بزار خودمون بپزیم که من قبول نکردم.. کیک تولد قشنگیش به بیرونی بودنشه.. من که نمی تونم عین اونا دربیارم..

شام هم سوپ خامه ای با سالاد الویه درست کردیم..

خیلی خوب بود به هر حال...

ولی کادوها..

به غیر پت و عمه بزرگه که پول دادن.. دو ست تاپ شلوارک و دوتا تایت کادو گرفتم... یعنی خیلی باحال بودا.. کادوها شبیه هم...

نگهشون می دارم.. خیلی قشنگن.. دوستشون دارم.. مخصوصا تاپ شلوارک رو..

 تاپ شلوارک

بقیه کادوها

کیک 

اهان.. حسین هم یه کول پد برام فرستاد... دستت درد نکنه حسین جان.. مرسی دیجی کالا...

خوب... اینم از تولد سی سالگی من.. بچه ها یادشون رفته بود شمع به عدد سال تولدم بگیرن..

خیلی دوستتون دارم...

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٥ساعت۸:٠٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
درگیر..

1. نزدیک تولد زده و یه جوش گنده درست روی خط لب بالاییم دراوردم..  خوش به حالم واقعا.. خیلی خوش شانسم..

2. دیشب یه رمان دست گرفتم.. جاتون خالی.. از ساعت 11 نصفه شب تا 5 صبح خوندم و عر زدم.. خوندم و عر زدم.. گذاشتم کنار عر زدم.. برش داشتم خوندم و عر زدم.. با بوژنه چت کردم و عر زدم.. هیچی دیگه.. پنج صبج هم یه سری عر زدم و خوابیدم تا 12 صبخ.. بعدشم بلند شدم یه عدس پلوی مشت درست کردم که به دلیل تازه بودن برنج کمی شفته شد..

3. این چند روز تعطیل بدجوری به دهنم مزه کرده.. اصلا دوست ندارم تعطیلی ها تموم بشن..

4. برای تولدم سفارش گیفت دادم.. حالا خوبه هم فامیله هم کلی سفارش کردم که حتما باید تا یکشنبه حاضر باشه.. لاان میگه حاضر هست.. می گم بیار خونه مامان بزرگت می گه باشه هروقت اومدم میارم.. دقیقا من موهامو بکنم بزارم کف دستم؟

5. الان بین خواب و خوندن المانی نازنین و تصحیح کردن اوراق گیر کردم.. فعلا با تصحیح اوراق شروع کردم ببینم چی میشه..

6. با این سیستم شماره گذاری ای حال می کن..

7. اون رمانی که خوندم یه کاوه داشت.. خیلی بی شرف بود... عررررررررررررررررر

8. فعلا..

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٢ساعت۱:٢٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
شمارش معکوس

شمارش معکوس داره شروع میشه...

یک پایان

و 

یک اغاز..

یک اغاز نو..

یک رقص نو... بر پرده ای جدید...

تولد من.. چند روز دیگه..

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢۱ساعت٢:۳٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خدا رو شکر

وای خدا رو شکر که مشکل وبلاگمم حل شد.. بیشعور یه کدی درج کرده بودن (با تشکر از لیلی) که صفحه وبلاگمو به ادر دیگه انتقال می داد.. منم فکر کردم شاید ایراد از پرشینه دیگه پی اش رو نگرفتم.. ممنون از لیلی که راهشو بهم گفت و درستش کردم.. اعصاب مصابم رو خرد کرده بودا...

یه هفته دیگه تولدمه.. دیروز رفتم ارایشگاه و موهامو مرتب کردم.. دستی به سرو روم کشیدم.. جیگر شدم حسابی..نیشخند 

سری دوم خریدهای اینترنتیم شامل کرم مرطوب کننده کرم رفع تیرگی و کرم ضد پیری چشم.. هعییییی هیچی دیگه.. داریم کم کم پیر می شیم می ریم پی کارمون.. 

هوا اینجا بس ناجوانمردانه سرد شده.. بعد تمام کلاسهای منم شده بعد از ظهر.. بعد درست زمانی که من خوابم میاد.. بعد من خوابم میاد.. بعد سرکلاسا می خوابم.. ای می خوابما..  یعنی یه تمرین می دم چرت می زنمخواب اصلنم بد نیست.. چیه خو.. خوابم میاد.. 

بعد ازمایش خون دادم.. نمی دونم گفتم یا نه.. رفتم ازمایش خون دادم ببینم چه مرگمه هی از خواب که بیدار می شم سرم درد می کنه.. بعد تازه.. به خاطر موهای زائدی که داره در جای جای بدنم خودنمایی می کنه..(حالا همین ازمایش دادنمون بساطی بود تو خونه ها.. یادم بندازین تو یه پست قشنگگگگگگگگگگ براتون تعری کنم) اقا رفتیم ازمایشو نشون دکتر دادیم.. دکتره هی بالا پایین کردیول اخرسر گفت هیچیت نیست.. همه چی نرماله پاشو برو.. منم اومدم بیرون.. استرسسسس.. که چرا من همه چیم نرماله.. چرا هیچ چیز انرمالی وجود نداشت.. اااااا... ااااا.. یه دونه استامینوفنم ننوشت.. خواهشا ایمان بیارویم به دیوونگی من.. 

من خوابممممممممم میاد... 

خدا.. خدااااا.. چی میشه امروزم شاگردم نیاد من بخوابم؟؟؟؟

اهان.. یه چیزی یادم افتاد بزارید بگم.. یه ترجمه هم قبول کردم تا اخر این هفته.. کی حالشو دارههههههگریه من خوابم میادددددد

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱٦ساعت۱٢:۱٦ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
ماه تولدم

بله بله.. اذر ماه دوست داشتنی من هم رسید.. ماه تولدم.. چقدر این ماه رو دوست دارم.

خیلی کارا هست که می خوام برای روز تولد که حدود دو هفته دیگه اس انجام بدم.. وای انقدر کار می خوام انجام بدم که نگیدددددددددد... می خوام مو کوتاه کنم.. یه سر برم کرک و پرم بریزه... بعد بعد.. اهان.. برای روز تولدم کیک می خوام بخرم.. از این کیک های خوشگل بچگونه... دیگه جشن تولد سی سالگیه شوخی که نیست که.. والاااااا..

قولهایی که به خودم دادم هنوز یادمه.. سری دوم خریدهای اینترنتی مو انجام دادم.. شامل کرم دور چشم و رفع تیرگی زیر چشم.. این تیره گی های زیر چشم من اخر منو می کشه.. یه خرده بگذره دیگه تو ذوق می زنه.. باید مواظب خودم باشم..

دیگه اینکه اینجوری که بوش میاد تا عید اسباب کشی می کنیم و از اینجا می ریم خونه جدید.. از شما چه پنهون من این محله الانیمون رو اصلا دوست ندارم..با اینکه خیلی سرراسته و به محل کارم خیلی نزدیک ولی باز من اون محل قدیمی مون و خونه قبلیمونو خیلی بیشتر دوست دارم..

کلی نقشه دارم برای اونجا..

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۸ساعت٧:٥٦ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
چی بگم؟
+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۸ساعت٧:٥٢ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تغییرات ناگهانی..

همیشه از تغییرات ناگهانی و وسیع تو زندگیم ترسیدم.. اوایل ترسم کمتر بود ولی.. ولی الان ترسم بیشتر شده.. خیلی بیشتر.. و مطمئنم که چند سال دیگه انقدر بیشتر میشه که کاملا به یه ادم فلج تبدیل میشم.. تغییراتی مثل ازدواج.. تغییر شغل (منظورم نوع شغله) بچه دار شدن.. شروع زندگی یه جای دیگه...

دیگه کم کم دارم از مهاجرت می ترسم.. دیگه المان نازنینم داره برام تبدیل به یه جای مخوف میشه.. یه جای تاریک و ابری.. می ترسم.. دوست ندارم اینجوری باشه.. دیگه کم کم پروسه مهاجرت و شروع زندگی منو می ترسونه.. همه اش با خودم می گم اگه نتونستم چی؟ اگه شکست بخورم چی؟ کی حوصله اش رو داره.. کی حالشو داره..

کم کم دارم میل به سکون پیدا می کنم.. هرچند گاهی دلم پاره کردن این پیله ای که دورم تنیده ام رو می خواد ولی دارم فکر می کنم که دیگه جراتش رو ندارم.. دیگه حتی انرژیش رو هم ندارم.. دارم با خودم فکر می کنم انقدر انقدر خودم رو محدود و وقف خانواده کردم که بسته شدم به بندهای نامرئی و مدام خودم رو سانسور می کنم.. مدام یک چیزهایی رو از خودم دریغ می کنم.. مدام دارم خودم رو کات می کنم.. دارم بال ارزوهای خودم رو می چینم..

شاید واقعا به خاطر اومدن پاییز باشه.. شاید واقعا دارم افسرده می شم.. شاید به خاطر تغییرات هورمونی این چند وقته باشه و استرسی که الکی الکی تحمل کردم..

دعا کنین دو روز دیگه خوب خوب بشم..

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٥ساعت٧:٥٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()