رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
شب پاییزی

می دانی عاشق چه هستم؟

 

عاشق یکی از ان شبهای پاییزی که باهم می زنیم بیرون.. از کنار مغازه ها می گذریم.. شاید قصد خرید نداشته باشیم ولی جلوی هر کدام می ایستیم و به ویترین زل می زنیم.. مرد خانه ام دستانش رو داخل بارانی مشکی اش فرو  کرده و از دهانش بخار بیرون می اید.. 

نگاه کن اون کفشو؟ *اونو کی می پوشه اخه...

چقدر اون کیف قشنگه؟*می خوایش؟ نه کیف زیاد دارم...

وای اون بلوزو ببین.. چه نازه..

این پلیور بهت میاد.. می خوای بریم تو امتحان کنی؟

و من محو انعکاس نور ویترن ها در چشمان مرد خانه ام شوم... محکم تر بازویش رو بچسبم و ریه هایم را پر کنم از حس خوب امنیت...

 

  • دلم برای این پستا تنگ شده بود... شما چطور؟
+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٧ساعت۱:٤٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بعد از سه روز

امروز عصر که از خونه زدم بیرون یهو یه طوری شدم.. هوا به شدت ابری بود و من یه حس عجیب داشتم.. درست مثل اینکه دنیا رو برای بار اول بود می دیدم.. یا شایدم مثلا خیلی وقت بود که ندیدم... وقتی خوب فکر کردم یهو دیدم یه چیزی حدود 3 روزه که من پامو دم در خونه مون هم نزاشتم.. جدی.. اخرین دفعه ای که از بیرون برگشتم خونه صبح پنج شنبه بود تا بعدازظهر یک شنبه.. یعنی این سه روز رو من مدام تو خونه بودم (و البته سرم تو لپ تاپ)

می تونم به ظن قاطع بگم در فرهنگ ما پدر و مادرها خیلی دوست دارن بچه هاشون تو خونه بمونن.. یعنی ما تو خونه بمونیم راضی ترن .. مثلا خود من اینهمه مدت موندم.. اصلا سه روز چیه.. من سه سال تمام از در خونه بیرون نرم یه بار نمی گن پوسیدی تو این خونه.. پاشو برو بیرون.. چهارتا ادم ببین وای به حال روزی که دو روز پشت سر هم بری بیرون.. نق ها شروع میشه که چه خبره؟ تو دیروز بیرون بودی.. چقدر ددر دودوری شدی.. بیرون چه خبره مگه؟

حالا این برای من که در اینجور مواقع انتظار دارم که تشویقم کنن و بگن افرین که داری میری بیرون.. افرین که داری می ری تو اجتماع (اونم برای ادم منزوی و مردم گریزی مثل من) افرین که سعی می کنی رو پای خودت وایسی درست عین چالش اب یخ می مونه که بی هوا بریزن سرت..

دوست ندارم نق بزنم.. اینم از زندگی منه.. جزئی از زندگی منه و باید قبولش کنم ولی خوب.. یه جاهایی از دست ادم در می ره دیگه...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٥ساعت۱۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
یک بغل خستگی

اخ اخ که این روزها وقت ندارم سرم رو بخارونم.. انقدر که کار سرم ریخته که خودمم بینشون گیج می مونم..

هرچند کار زیاد رو دوست دارم.. اصلا روح من آذرماهی با کار گره خورده.. بهتون پیشنهاد می کنم کارش رو ازش بگیرید و اجازه بدید فقط یک هفته بی کاری مطلق رو تجربه کنه.. خواهید دید چطور پرپر میشه..

الان اینجا نشستم با یک بغل خستگی.. پاییز زیبام ادامه داره و من افتاب مطلق تبریز رو تجربه می کنم.. پرداها صبح کنار زده میشن و غروب به سرجاشون برمی گردن...

ممولم تولدت مبارک..

 

 

  • شبکه.ی.ک.. سریال بر.ا.بر.ا.صل رو از دست ندید.. یکی از بازیگرهای محبوب من عما.ر.تفتی توش بازی کرده.. چرا برام محبوب شده ..بماندچشمک
+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٤ساعت۸:۱٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
حس خوب..

کلا یه چیزایی هستن.. وسط یه روز شلوغ و خسته و پر استرس حالت رو خوب می کنن.. مثل اس ام اس بازی با یه دوست... ممنون دوست...

خانم والده رو بردیم دکتر.. چشم پزشک چون چشماش بدجوری سرخ شده بود.. کلا دتره فکر کنم مرگ مغزی شد از بس گفت خانم والده به خاطر سنته که چشمات اینجوری میشه..(خشکی شدید چشم اورده) می گه نهههههه... من گریه کردم واسه همون..

کلا تازگی ها هم فیلم شده... اصلا یه حرفهایی می زنه بعد خودشم می خنده ها... فکر کنین ظهر عا..شوراس.. اذان دادن داره نماز می خونه.. بعد برگشته به من می گه: الان قربونش برم ا.مام حس.ین داره نماز می خونه..

من: چی می گی خانم والده؟ اون بیچاره رو که کشتن.. سرشم بریدن.. کجا داره نماز می خونه اخه؟

خانم والده: راس می گی  (به سوی چراغ مودم قسم اینجوری)

تازگی ها..

اصلا یه حس خوبی دارم... یعنی وسط اینهمه سختی.. ته دلم قرصه.. دلم روشنه.. واقعا یه چیزای خوبی حس می کنم...

ممنون خدا..

 

 

  • لعنت به فاصله ها... ممولی.. شادی... سیندی.. حسین.. بهار.. لیلی.... ادرین.. دلم براتون تنگ شده..
  • کمانگیر.... روحیه بیته... من هیچی بارم نیست..
+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱۸ساعت۱۱:٢۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
سلفی

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٧ساعت۸:٢٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
برف

صبح تا.سو.عا با اولین برف پاییزی...

حس خوییه صبح چشماتو باز کنی و با چشمای نیمه باز به بیرون خیره بشی و ببینی که داره برف می باره...تو هم که عاشق برف... مخصوصا این برف.. اروم  زیبا... بعد بشینی پای کارت و هی تند تند برگردی سمت پنجره و نگاه کنی و عشق کنی..

تو عزاداری هاتون منو هم یاد کنین...

همیشه یادتون هستم..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٢ساعت۱٠:٤٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
صبح شنبه

صبح شنبه همه تون به خیر و خوشی... خوبید؟

وای اخ جون که شنبه اومد.. من اصلا از جمعه ها خوشم نمیاد..دست خودم هم نیست.. تبدیل به یک موجود نباتی میشمنیشخند دیروز هم تنها کار مفیدم این بود که صبح رفتم کلاس زبان المانی و بعدش اومدم خونه و فقط غل خوردم.. چند سطر.. فقط فقط فقط چند سطر هم درباره پایان نامه ام نوشتم و خلاص.. دیگه هیچی.. یعنی خیلی روز بی مصرفی بود...

اصلا من نمی دونم چرا جمعه ها باید باشه.. نمیشه برش دارن مثلا به پنج شنبه اضافه کنن؟ یا به شنبه؟ یا به هر دو؟ خوب من اصلا هیچ کاری نمی کنم که.. حتی بیرون هم نرفتیم.. کلا خیلی چرت بود..

تازه به دو سه نفرم اس دادم که یه خرده بخندیم.. جو جمعه اونا رو هم گرفته بود و هیچ حال خندیدن نداشتن.. این نت هم که هیچی نداشت...

بریم به کارامون برسیم..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ساعت٩:٢٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
دلتنگ

می دانی..

اگر نبینمت یک عمر دلم برایت تنگ می شود..

خدا را چه دیدی..

شاید من ماندم و یک عمر دلتنگی

 

 

 

(از سری مجموعه از دل برایدها..)

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٥ساعت٩:٢٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
حس بد

خیلی حس بدیه که به مهمونی دعوت بشی و با خوشحالی در کمدت رو باز کنی و ببینی لباسات یا از مد افتادن یا پوشیدی یا مناسب اون مجلس نیست...

خیلی حس بدیه که از اون چند دست لباسی که مناسبه حتی یه دونه اش رو نتونی بپوشی.. 

حس بدیه که لباس بپوشی و بری جلوی ایینه و ببینی که لباس داره تو تنت می ترکه..

حس بدیه که تو لباسی که سه ماه پیش معرکه بودی الان عین خیک بشی..

خیلی حس بدیه..

اصلا نمی تونم حس بد امروز رو توصیف کنم... متاسفانه من دو موقع از سال خیلی پرخور و چاق می شم.. اول بهار و اول پاییز... دلیلشم واقعا خوردنه.. یعنی فکر کنین به هیچی نه نمی گم.. مدام می خورم.. از امشب شام رو تعطیل کردم.. باشید که رستگار شویم..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۳ساعت٩:٢۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()