رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
هیچی دیگه..

به سلامتی پایان نامه مون رو انتخاب کردیم..

حالا مونده استاد جان زمان تعیین بفرمایند برویم برای سابمیت و هزارتا کار نکرده.. این روزها رو دوست دارم.. حالا کار خاصی نمی کنم ولی دوست دارم... اصلا هر چیزی که منو به پاییز عزیزم وصل کنه رو دوست دارم..

خدا داره نشانه های قشنگی برام می فرسته.. نشانه هاش رو هم دوست دارم..

امروز رفتم اموزشگاه و کلاسم تشکیل نشد و مدیر اموزشگاه تا تونست مخم رو خورد..

رفتم فروشگاه خانه و کاشانه.. اولا چیزای بهتری توشون پیدا می شد مگه نه؟

پولهامونو جمع می کنیم..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت٧:٢٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خنک شدن..

اخ بعضی ها هستن.. اخ بعضی ها هستن..

فقط با کشتنشون دل ادم خنک می شه..

یعنی واژه و فحش کم میاره..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤ساعت۱٢:٥٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
گفته بودی..

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

انچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی.

 

گفته بودم که چرا محو تماشای توام

انچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنم

مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود

ناز چشمت به قدر مژه مژه برهم زدنی..

 

 

(ایکون یک بسامه در بحر مکاشفت گرفتار شده)

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت٧:٥٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
چالش کتاب

و من توسط حسین به چالش کتاب دعوت شدم و اینک کتاب من

روایتی جالب از زندگانی یکی از نوادگان مظفرالدین شاه قاجار و تاریخ..

 

و من هم همینجا.... لیلی جرمنی.. بهار.. زن کمانگیر و البرز رو به این چالش دعوت می کنم..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت٧:٤٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
 

اصولا در من یه چیزی وجود داره به اسم یاس فلسفی که بیشتر مواقع دچارش می شم.. یعنی اصولا اگه قرار باشه افسردگی چیزی بگیرم این یاس فلسفی در الویت قرار داره.. الان کلی عصبانی و نق نقی ام.. البته بیشتر این نق نقی ام به خاطر تنها بودنمه.. خیلی تنهام.. خیلی دست تنهام. یعنی اصولا یکی نیست یه خرده از گوشه کارم رو بگیره... خیلی همه چی دارم سخت می گذره.. البته از زیادی کارم ناله نمی کنم ولی وقتی خسته کوفته بدون صبحانه بدون حتی یه فنجون چای از خونه می زنم بیرون و خانم والده ساعت 12 و نیم ظهر با یه لحن طلبکار زنگ می زنه که کجایی خوب دلم می گیره.. خوب من که برای گردش و تفریح نرفته بودم.. اینهمه کار سرم ریخته که همیشه خدا وقت کم میارم.. اصلا گاهی گریه ام می گیره.. مهر قراره امتحان زبان المانی بدم بعد ثبت نامش 23 شهریوره پول کم دارم.. ایلتس که سر به فلک می زنه.. تازه اونم هیچی نخوندم.. پایان نامه؟ شما بیا اینجا بشین یه خرده بخند.. تازه فکر کن باید یه پول قلمبه هم بریزم به حساب دانشگاه..از هر طرف هم بگید خرجهای خوشگل خوشگل درمیاد.. همه هم بالای نیم میلیون.. بعد فکر کنین با این ترافیک فکری بابا جان بالای سیصد کیلو گوجه خریده برای رب.. یعنی کل خونه شده گوجه ای و از در خونه که میام تو مانتو و روسری یه طرف عین چی کار می کنم.. شب خسته کوفته هم که می شینم پای نت ببینم اینجا چه خبره مدام خوابم می گیره.. 

اصلا دیشب سر جام بغض کردم ولی گریه ام نگرفت.. یعنی جلوی گریه ام رو گرفتم چون اصلا حوصله فین فین نداشتم شما وخامت اوضاع رو حدس بزن... که ای خدا من چیکار کنم اخه؟.. من چه خاکی به سرم بریزم؟ اخه خودت یه راهی بزار جلو پام ..  حالا این وسط یکی ام بیاد با ادم بد حرف بزنه شما فکر کنین ادم چه حالی میشه..

خانم والده یه تز داره به اسم "اونی که من می گم" یعنی اصلا به حرفت گوش نمی کنه و همیشه هم اعتقاد داره که حق با اونه و تو اصلا حقققققققق نداری که مثلا دیر کنی.. یا مثلا جواب تلفن ندی و اینا.. اصلا بساطی دارم من تو خونه..

امروز بهش گفتم شما که کاری از دستت برنمیاد برای من انجام بدی لااقل سیخونک نزن به روح و روان من.. چرا اخه اذیتم می کنی؟.. نشسته برای خودش می گه.. اصلا گاهی یه حرفایی می زنه که دوست دارم دورخیز کنم سرم رو با شدت بکوبم به دیوار تا از شر همه خلاص شم.. اومدم خونه می گه کجایی؟ بابات ناهار نداره.. الان ناهار حاضر می گم بابا کجاست؟ می گه نمی دونم نگفت کی میاد.. یعنی فکر کنین... من واقعا یه جاهایی دیوانه می شم.. سختمه می دونید... خیلی برام سخته این کار رو تنهایی انجام بدم.. واقعا یه جاهایی دیگه کم میارم..

نمی دونم چرا هیچوقت تابستون رو دوست نداشتم.. اصلا من تابستونا تبدیل به یه ادم بی خود می شم.. همیشه بدبیاری میارم..

دلم مامانم رو می خواد... هرچند فکر نمی کنم اگه بود اوضاع بهتری داشتم..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۳ساعت۱٢:٢۳ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
ارزوی بچگی

من از بچگی ارزو داشتم یه اتاق داشته باشم.. که یه موقعایی توش سگ بزنه گربه برقصه.. یعنی از اینایی که صدا به صدا نمی رسه ها.. اصلا چه معنی داره اتاق همیشه تمیز و مرتب باشه؟ باید یه مواقعی تمیز و مرتب باشه که مرتب بودنش به چشم بیاد نه کثیف بودنش..

اقا الان رو میز ما به اندازه یه بند انگشت خاکه... جمعه مهمونی بودیم.. کیف مهمونی رو میز تحریره.. اتوی مو سشوار هنوز رو زمین ول.. کفشا کنارش.. شالم رو صندلی.. کتابام هر کدومم یه طرف...اتوی لباسم که همیشه گوشه اتاقه برای مواقع ضروری.. اصلا گیامتیه واسه خودشقلب

قول قول قول... فردا تمیزش می کنم.. امروز حال ندارم...

 

  • سیندی جونم کامنتت رو خوندما... فقط اصلا حال نوشتن نداشتم.. جوابش رو به زودی برات می نویسم..
+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت۱۱:٥٢ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()