رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
هفته سخت

یک هفته بسیار سخت و فشرده در پیشه...

سه تا امتحان.. بعلاوه کلاسای خودم.. کلاس زبان المانی.. شدیدا ارایشگاه لازمم.. می خواستم دوشنبه برم که کلاس المانیم افتاد دوشنبه.. منم فکر کردم فردا بعد از امتحان تا وقتی کلاسم شروع بشه سر راهم برم.. حالا باید یه زنگ بزنم ببینم میشه یا نه..

یعنی فکر کنین ساعت یه ربع به دو امتحان دارم یه امتحان فوق العاده سخت.. بعد ساعت چهار و نیم هم کلاسهای خودم شروع میشه تا ساعت 8 یعنی جنازه ام میرسه خونه.. بعد یکشنبه درس می خونم و دوشنبه هم صبح امتحانه بعدش کلاس زبان المانی تا دو... بعدش بیام خونه درس بخونم سه شنبه باز امتحان.. بعد امتحان هم میرم یه خرده خوش بگذرونم.. خیلی این سری بهم سخت گذشت... یعنی خیلی ها...

استادهای اعصاب خرد کن.. قسم می خورم دکترامو یا المان بگیرم یا اگه قرار باشه ایران بمونه 10 سال دیگه شروع کنم به خوندن.. اعصاب ندارم به خدا... عمرمون بی خودی تلف شد به خدا..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳٠ساعت٥:٢٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
گاهی

گاهی دوست دارم یه چمدان نه.. یه کوله پشتی بردارم و بروم.. 

کجایش مهم نیست.. مهم این است که مرزی نباشد.. سدی نباشد..

سوار قطار باشم و از پنجره کوپه درجه دو به جنگلهای کاج سفید پوش چشم بدوزم و قهوه ارزان قیمت بخورم..

گاهی در گرمای سوزان سر یک جاده خلوت بایستم و برای هر ماشینی دست بلند کنم تا یه جایی مرا برساند..

گاهی بشود برای یه وعده ناهار در رستوران بین راهی ظرف بشورم یا تی بکشم..

ساندویج ناهارم کنار پارکی که بچه ها تویش فوتبال بازی می کنند بخورم..

مدام نقشه ام رو نگاه کنم و چک کنم مبادا پولم تمام بشود.

دوست دارم بروم.. نگران دیر رسیدن نباشم.. مضطرب نرسیدن نباشم... مقصدم جاده باشد و راهی که دارم می روم..

دوست دارم انتهایی نباشد.. ترسی نباشد..

دوست دارم ساکت باشم و بی وزن 

گاهی دوست دارم انقدر بیرنگ باشم که کسی مرا نبیند.. 

هیچ رنگ تعلقی نداشته باشم.. هیچ چیز مرا به هیچ جا متصل نکند.. هیچ اجباری برای رفتن یا ماندن نداشته باشم.. ازاد ازاد باشم.. گاهی یک کبوتر بودن هم برای انسان کفایت میکند..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٤ساعت٧:٥٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
از دور و بر

این دو پست اخیر رو نق زدم گفتم بیام یه خرده هم از مواهب زندگی بنویسم.. از وضوح اچ دیش.. از دوازده میلیون رنگش... که حساسیت فصلی شروع شد.. اولا فکر می کردم سرما خوردگیه ولی با علائمی که نشون می ده احتمال صد در صد حساسیته.. امسال هم که زودتر از همیشه شروع شده.. همیشه از اخر تابستون شروع میشد.. الان دقیقا اینجوری ام همه اش دماغم رو می کشم بالا و از چشمام اب میاد.. این چه وضعشه اخه..

امتحانات هم عین کش تنبون کش میان... دوستشون ندارم.. اصلا امتحان خر است.. ولو پرسیدن یه سوال... امتحانات پیام نور که دیگه اصلا نه تنها خر است بلکه گاو من است.. حالم بد میشه با این امتحاناتشون..

پارسال پسرعموی بزرگم رفت خونه بخت امسالم این پسرعموم داره می ره قاتی مرغا.. حالا خانم والده نشسته به تناوب اه سوزناک می کشه که اگه تو بله گفته بودی فردا (نیمه شعبان) عقدت بود... یعنی من عاشق فانتزی هاش شدم.. اون روز از بابام پول می خوام یه اه به همین سوزناکی می کشه می گه اگه بله گفته بودی الان بابات برای خریدت پول می داد... گفتم فوتینا.. بابام برای خرید عروسی من باید به من پول می داد؟ پس احیانا اقای داماد قصد چریدن دارن؟ عجبا... کوفتت بشه مادرزن به این ماهی که این قدر هواتو داره...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت۱٢:٠٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
غریبه یا خارجی

سر یکی از جلسات کلاس المانی یه بحثی داشتیم در مورد خارجی ها.. یه جمله ای بود که باید می گفتیم موافقیم یا مخالف بعد دلایلمون رو می گفتیم.. جمله این بود:

یه خارجی در خارج همیشه خارجی می مونه..

منظور این بود که مردم یه کشور همیشه به مرد سایر کشورها به چشم خارجی نگاه می کنن نه به عنوان هموطنشون..

همه بچه های کلاس با این موضوع موافق بودن.. حتی یکی از بچه ها دلیل اورد که همونجور که ما افغا.نها رو نمی تونیم به عنوان هموطنمون قبول کنیم مردم المان هم شاید نتونن...

یکی از بچه ها هم گفت که دیگه اصلا بحث خارجی کم کم داره از بین میره.. انقدر تو این کشورها مهاجر هست و بچه های دو رگه به وجود اومدن که دیگه کسی زیاد به ملیت اهمیت نمی ده..

ولی به نظر من مهم این نیست که خارجی باشی یا نه.. مهم نیست چند سال تو یه مملکت زندگی کردی .. ایا می تونی به راحتی زبانشون رو صحبت کنی.. مهم اینه که غریبه نباشی.. غریبه بودن خیلی سخته... ادم می تونه تو کشور خودش غریبه باشه.. ادم میتونه تو خانواده خودش غریبه باشه..

درست مثل بحث تنهایی و بی کس بودنه... ادم ممکنه تنها باشه ولی بی کس نباشه.. تنها بودن ممکنه ناراحت کننده.. فوقش خسته کننده باشه ولی بی کسی زجر اورده.. تنهایی یعنی کسی دور وبرت نیست.. ولی بی کسی یعنی کسی حرفت رو نمی فهمه.. کسی درکت نمی کنه.. کسی نمی خواد درکت کنه.. 

واقعا گاهی فکر می کنم چقدر این جمله "بمون تو مملکت خودت.. اینجا ادمهاش رو می شناسی" به نظرم دور از منطق و خنده داره... کدوم مردم منظورشونه؟ کدوم خانواده؟ کدوم فامیل؟ فامیلی که بحثش پر از انرژی منفیه؟ خانواده ای که اصلا قبولت ندارن؟ خانواده ای که فقط دسیپلین و باید خودشون رو دیکته می کنن و تو هیچی نیستی جز یه عروسک خیمه شب بازی و چون به وجود اوردنت حق دارن هر تصمیمی درباره ات بگیرن؟..

وقتی خانواده من ریشه به تیشه من می زنه.. وقتی توانایی های من نادیده گرفته میشه.. وقتی ذهنیت من در مورد پیشرفت، اینده ام، دیدگاههام و زندگیم به باد مسخره گرفته می شه من از غریبه چه انتظاری می تونم داشته باشم؟ از مردم کشوری که ممکنه یه روزی بینشون زندگی کنم چه انتظاری می تونم داشته باشم؟ فوقش بهم می گن "خوک کثیف" "خارجی اشغال" و یا هر فحش دیگه ای... اینا ادم رو عذاب میده ولی چیزی که روحش رو خراش می ده نامردی خودیه... اینه که از پشت خنجر می زنه..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۸ساعت۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اجبار

گاهی حوصله ام که سر میره نگاهی به رمانهایی که خوندم می ندازم.. نویسنده های اماتور که اینجا و اونجا نوشته هاشون رو تبدیل به پی دی اف می کنن و تو اینترنت به اشتراک می زارن.. موضوع بیشتر اونا ازدواج اجباریه.. بله.. ازدواج اجباری حالا به اجبار خانواده یا بالاخره یه مسئله ای بوده.. حالا دختر و پسر چشم دیدن همدیگه رو ندارن ولی مجبور می شن باهم زندگی کنن.. اولش قهر و جنگ و دعوا ولی تهش همیشه به یه عشق اتشین ختم میشه...

گاهی فکر می کنم واقعا چقدر داریم بالیوودی زندگی می کنیم.. یه نیگاه به فیلمهای بالیوودی و زندگی هندی ها بندازین... چقدر واقعا در تقارن باهم هستن؟ تقریبا میشه گفت هیچی.. واقعا زندگی انقدرام گل و بلبل نیست.. واقعا همیشه پر از رقص و خونه های انچنانی نیست.. رمانهای ما هم اینجوریه.. انقدر تو زندگی هامون عشق های اتشین کم داریم که به رمان رو میاریم.. انقدر این ازدواج های اجباری اخرش به طلاق و نفرت ختم شده که تبدیل به عشق شدنش رو فقط تو رمانها داریم میبینیم..

و یه چیز دیگه هم متوجه شدم..

فرشته نجات... همیشه یک فرشته نجات وجود داره که میاد و همه تیرگی ها رو کنار می زنه و طرف رو از بدبختی و فلاکت نجات میده.. این دیگه فاجعه اس..

خواننده این رمانها من نیستم.. شما نیستید.. هزاران دختر نوجوون هم اینا رو می خوونن.. هزاران دختر احساساتی..هزاران دختر رویایی.. ته همه این خوندن ها چی میشه؟ هیچی.. به اینکه ملکه ذهن همه این دختر ها میشه که اصلا لازم نیست خودشون برای زندگی خودشون تلاش کنن.. اصلا لازم نیست دووندگی کنن.. اصلا لازم نیست به خودشون زحمت بدن.. فقط کافیه یه پسر پولدار و خوش تیپ گیر بیارن و مخش رو بزنن.. خلاص.. تموم شد.. به همه ارزوهاشون می رسن.. و اگر گیر نیاوردن.. تمام دنیای این دخترها به هم می ریزه.. تمام رویاشون سیاه میشه.. بعضی ها شاید بفهمن چه رو دستی خوردن و بعضی ها ممکنه نفهمن..

من کاری با این نویسنده ها ندارم.. من به دنیای رنگی خودمون نگاه می کنم.. به دنیای رنگی هم نوعهام.. که گاهی چقدر یک مرد خانه... یک شاهزاده سوار بر اسب.. یک شوالیه شجاع و یک به قول هم دوره ای هام میستر دارسی بخش اعظمش رو به خودش اختصاص داده.. و چقدر اینها نمود بیرونی دارن..

گاهی با خودم فکر می کنم انقدر که ما رویاهامون رو با مرد خانه مون به اشتراک می زاریم ایا پسرها هم شاهزاده خانومی برای خودشون دارن؟ دنیای رنگی اونا هم داخلش دختری زیبا با موهای افشان در باد هست؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٥ساعت۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خرید و مولودی

قول داده بودم عکس خریدهام رو بزارم.. اینم از یه بلوز که جلوش طلاییه.. البته تو تن و با یه ساپورت مشکی ضخیم عالی دیده میشه.. حالا یه جفت روفرشی طلایی دارم که با اون قشنگ دیده نمیشه.. باید یه جفت کفش که جلوش کار طلایی یا سگک طلایی داره بخرم.. خیلی خوشگل میشه..

اینم یه بلوز و شلوار راحتی.. البته من صورتی دوست ندارم بیشتر دوست دارم تو مایه های قرمز بخرم.. زرشکی سرخابی این طیف.. ولی کار شلوارش رو خیی دوست داشتم.. خیلی خوشگله مگه نه؟ خیلی هم با قیمت مناسب خریدم حالا ایشالا پول دستم برسه یه خرده برم خرید درمانی.. کلی تو کمد کمبود دارم.. باید داشته باشم.. مانتوی تابستونی هم ندارم باید بخرم..

خوب خریدها رو بزاریم کنار...

دیروز مولودی بودیم بعد جاتون خالی.. جوونا جمع شدیم یه طرف گفتیم و خندیدیم.. بعد فکر کن.. خانم جلسه ای یه خانم بی نهایت بی کلاس.. یعنی وسط جلسه اس ام اس تعریف میکرد.. اونم اس ام اس ل.ری.. فک همه مون چسبیده بود رو زمین .. بعد می گفت خانوما.. برای همسراتون ارایش کنین.. خواستم بگم تو فقط یه خانم رو پیدا کن که ارایش رو صورتش نباشه.. تازه من که دخترم و نازکش ندارم ارایش می کنم چه برسه به یه خانومی که همسرش میاد ازش تعریف می کنه.. والا..

هی می گفت اقایون می رن اونایی که بیرون ارایش می کنن رو میبینن دلشون می خواد.. بعد خانم برادر یه حرف درستی زد که گفت اونوقت ما هم باید بگیم ما هم ماشین شاسی بلند و لباس های ادکلنهای مارک می بینیم و دلمون می خواد.. چرا همه اش طرف اقایون رو میگیرید..  والا..

هیچی دیگه.. یه خرده به حرفای خانومه خندیدیم و برگشتیم خونه..

هیچی دیگه.. همین.. برم یه خرده درس بخونم..

حالا یه چیزی زده به سرم.. می گم تا وقتی برم المان حتما دکترا هم شرکت می کنم.. یعنی همه این شکلی ان

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۳ساعت۱٠:۳۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
شیک و مجلسی

بسیار شیک و مجلسی خوابم میاد...

اصلا روح تنبلی و حسن کچل بودن در من حلول کرده اصلا نمی خوام یه قدم اونوتر برم... 

بسیار شیک و مجلسی زدم بر طبل بی عاری و بی خیالی.. یعنی عمرا مثل من نمی تونین گیر بیارین..

بسیار شیک و مجلسی دارم هی دهن دره می کنم

بسیار شیک و مجلسی در زمان امتحانات مهمونی و مولودی دعوتم.. بعد همه اشم باید برم.. اخه این چه وضعشه..

حالا شیک و مجلسی ها رو ول کنین بریم سراغ تو خونه ای ها...

این چند وقته بسیار حس شیطنت در من حلول کرده... یعنی باور کنین فکر های شیطانانه ای به ذهنم می رسه همه اشم می دونم به خاطر امتحاناته. تموم که بشه این افکار منم تموم میشه..

به چند نفر انرژی مثبت دادیم و دریافت کردیم.. بوسیار شیک و مجلسی هستیم و راضی..

اصلا بعضی ها هستن تا یه لبخند بهت می زنن تمام دنیای ادم رنگی میشه.. یکی هم هست دنیا دنیا برات دلقک بازی دربیاره ادم میگه خفه بمیر بابا... واقعا تفاوت رو احساس کنید..

یه خرده تنبلیم برطرف بشه چندتا عکس خوشگل براتون می زارم..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٩ساعت۳:٥٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
گواهی فوت

همین چند وقت پیش اخوی محترم گیر داده بود که پاسپورت بگیرم و پاسپورت خانم والده رو هم تمدید کنم.. به خاطر همین رفتم دوتا پوشه پاسپوت گرفتم و اومدم خونه.. از اونجایی که سر پاسپورت اولی خانم والده به خاطر اینکه شناسنامه پدربزرگم گم شده بود و تو شناسنامه خانم والده هم از فوت شوهرش چیزی ننوشته بود کلی زجر کشیدیم تا گواهی فوت پدربزرگم رو گرفتیم.. بعد اخوی گفت اون گواهی فوت رو هم بزار دم دست.. بعد خوب این ماجرای گواهی فوت مال قبل اسباب کشی مون بود دیگه.. کل مدارکمون قاطی پاتی شده بود و من اصلا نمی دونستم کجاست. بعد با خودم گفتم برم موقع گرفتن پوشه بپرسم شاید اصلا گواهی فوت لازم نباشه.. بگن همون پاسپورت قبلیه باشه کافیه.. بعد از خانومه که پرسیدم گفت: نه خیر.. برای همه پاسپورتها باید باشه..

بعد من برگشتم خونه و گفتم باید گواهی فوت باشه  بعد شروع کردم به گشتن ولی هر چقدر بین مدارکی که دست من بود گشتم پیدا نکردم..بعد هی خانم والده می رفت رو اعصابم که خوب نیگا کن.. می گفتم بابا مگه من بد نیگا می کنم؟ خوب دارم می گردم دیگه.. 

بعد گفتم حتما پیش مدارکیه که دست باباس.. بزار بیاد ازش بپرسم.. خانم والده شروع کرد که اون مدارک بابا رو عمه خانم مرتب می کرد حتما انداختتش دور.. گفتم بابا دور ننداخته حتما هست.. پیدا میشه.. فوقش پیدا نشد؟ میریم یکی دیگه می گیریم مرگ که نیست.. خانم والده زنگ زد به عمه خانم اونم گفت که نه... دست من نیست.. بعد چند دقیقه به من زنگ زد.. شما دقیقا مکالمه رو داشته باشید..

_سلام بسامه خوبی؟

_سلام عمه خانم.. ممنون..

_گواهی فوت رو می خواین چیکار؟

_برای پاسپورت دیگه.. لازمه..

_پس چرا برای پاسپورت من گواهی فوت نخواستن؟

من: عمه جان.. خوب شوهر شما که هنوز نمرده.. ایشونم رضاینامه رو امضا کرده.. شوهر خانم والده چون مرده ازش گواهی فوت می خوان..

_خوب شاید نخوان

_نه می خوان.. پرسیدم..

_چی پرسیدی؟

_گفتم گواهی فوت لازمه یا پاسپورت قبلی باشه کافیه؟

عمه خانم با لحن کاملا طلبکارانه : بفرما.. بفرما.. حرف گذاشتی تو دهن زنه دیگه.. یادش انداختی.. نمی گفتی چی میشد؟

من: حرف گذاشتی تو دهن خانومه چیه؟ قانونه بابا.. رو پوشه هم نوشته حتی.. باید به پرونده اش بزنن یا نه؟ من نمی پرسیدم هم ازمون می خواستن..

_نه خیر.. تو پرسیدی یادشون انداختی.. به من ربطی نداره.. بگردید پیدا کنین..

بعدش هم تق گوشی رو قطع کرد.. یعنی من واقعا عاشق این مکالمه شدم که هرچقدر می گفتم بابا گفتن اصل گواهی فوت باید باشه می گفتن حالا بپرس شاید پاسپورت قبلی رو قبول کنن یعنی دقیقا به این روز کلافه افتادم که بابا گواهی فوت رو می خوان.. اخرش هم از بین مدارک بابا پیدا کردیم.. با مت حرف می زدم می گفتم عمه خانم بهم اینجوری گفت می خنده می گه اره.. اومد پشت سرت کلی فوش بار کرد که این بسامه حرف زدنش رو بلد نیست.. رفته سوتی داده..

حالا تو گیر و دار گشتن خانم والده گفت پیدا نشه چی میشه؟ گفتم یکی می گیریم.. گفت نه بابا سخته.. اون دفعه هم اخوی محترم پدرش دراومد.. گفتم خوب یه راه ساده ترم هست.. گفت چی؟ گفتم خوب شوهرت بدیم بیاد اون قسمت رو امضا کنه بعدش هم طلاقت میده خوب.. خندید و گفت: اره.. مثلا به حاج اقا فلانی می گیم (دوست بابا منظورش بود) گفتم: اره.. بفرما .. یکی هم زیر سر داری دیگه.. باز خندید گفت: اخه می ترسم بعدش طلاقم نده... گفتم: خوب چه بهتر  من از بچگی ارزوم بوده پدربزرگ داشته باشم...

 

 

 

  • بعضی ها دارن دیگه شورشو در میارن.. فکر می کنن خیلی شخصیتهای مهمی هستن؟ چهار نفر وبلاگشو می خونه برای من یارکشی می کنه.. حالا انگار همونی نبود که می اومد می گفت چرا وبلاگ منو نمی خونی.. الان خودشو برای من گرفته.. نمی خونم اصلا وبلاگتو.. بچه ننه
+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۸ساعت۱٠:٥٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
دلم یه پست طولانی می خواد

خوب سلام.. عیدتون مبارک.. ایشالا صد سال به این سالها برسین..

خوبید شما؟ خوشید؟.. منم خوبم.. بد نیستم.. روزهای روتین رو می گذرونم.. گاهی درس.. و گاهی خیلی خسته..

دلم می خواد یه پست طولانی بزارم ولی واقعا حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم. هیج جیز عجیب و قابل عرضی دور و برم اتفاق نمی افته..

ایشالا یه روز خوب میام..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٦ساعت٧:۱۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بخاری فرت

لازمه بگم امروز به شدت مایه شرمساری خودم بودم عایا؟نیشخند 

ماجرا از این قراره که دیشب بابا شروع کرد که بخاری ها رو برداریم بعد پت اینا خونه ما بودن نشد.. بهش گفتم صبح پا میشیم برمی داریم.. اگاجون.. من صبح بلند شدیم از خواب بعد دیدیم اتاقمون همچین یه نموره خیلی زیاد بزرگ شده منم همینجوری در بحر مکاشفت که چی شده اینجوری شده که متوجه شدم بابا بخاری ها رو صبح زود جمع کرده.. یعنی منو می گی نه.. این شکلک کمه.. این نه به خاطر بخاری ها.. که بابا با اون سروصدایی که همه اش موقع کار کردن راه می ندازه سه تا بخاری خونه رو جمع کرده برده گذاشته تو انباری اونوقت من اصلا متوجه نشدم... یعنی اصلا از خواب تکون هم نخورده بودم.. یعنی دنیا رو اب برده بود منو خواب.. من از همین تریبون اعلام می کنم که دیگه حرفی ندارم یعنی واقعا از خودم همینجور خجالت تراوش کردیدم که اخه دخترم انقدر خرس؟ انقدر اخه .. چی بگم؟ هیچی دیگه... حرفی ندارم..

بخاری هامون که فرت شدن هوا هم گرمتر شده.. چند روزی که شدید بارون داشتیم رو امروز نداریم.. هوا کاملا افتابی و دل انگیزهSun.. این چند وقته هم از بس تمر هندی خوردم زبونم کلا رفته.. دیگه هیچ چیز ترشی نمی تونم بخورم..

در پی افسردگی این چند وقته اخیر خودمون رو با ارایشگاه محبوبمان رسانید و صورتی صفا دادیم و مویی اراستیم... یه کلیپس دارم چند وقته پیش جوگیر شدم خریدم..از این کلیپس گنده هاس.. واقعا چرا پول بابتش دادم رو نمی دونم.هر سری می خوام برم ارایشگاه بدم به ناهید جونم ببینم می زنه به سرش یا نه یادم میره..ایشالا اینبار یادم نمیره...

با خودم یه قرای گذاشتم که اول هر ماه یه سری به ارایشگاه بزنم.. اینجوری هم تنبلیم نمیاد هم همیشه مرتبم.. هم پولم هدفمند میشه.. اصلا خدا این ارایشگاهها رو ازمون نگیره.. نباشن روحیه مون به نفت می رسه به خدا..

دیگه خبر اینکه..

لحظه امتحان نزدیک است

باز من دیوانه ام مستمخنده

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢ساعت٤:۳٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()