رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
شاکی

کمی از خدا شاکی بودم. شاکی که نه.. گلایه داشتم.. هی می گفتم خدایا.. چرا منو به یه جایی نمی رسونی.. البته منظورم از این یه جایی رسوندن این نبود که خودم بشینم دست رو دست بزارم تا همه چی برام مهیا بشه.. اخه خودت که بهتر از من می دونی چقدر دارم سعی و تلاش می کنم.

یکی از اون غیرمنتظره های قشنگتو می خوام ببینم. خیلی قشنگ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳۱ساعت٧:٤٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
زمین و هوا

گاهی فکر می کنم انقدر بین زمین و هوا گیر کردم که دوست دارم اصلا بی خیال همه چی بشم و برم یه جای پرت.. یه جایی که هیچ کس نه من رو بشنه و نه کسی از اشناها خبر داشته باشه من اونجام... تو سکوت و ارامش بقیه عمرم رو بگذرونم و اصلا خیالم نباشه که رویای من چی بود و چقدر برای رسیدن بهش برنامه داشتم و سعی و تلاش کردم..

گاهی فکر می کنم چقدر ممکنه همه چی سخت باشه... چقدر ممکنه همه چی ناامید کننده باشه و چقدر ممکنه همه چی اونجوری که برای همه پیش میاد برای تو پیش نیاد.. گاهی فکر می کنم حتی خدا هم با من دشمنیش گرفته... گاهی حتی فکر می کنم خدا هم می خواد اذیتم کنه... هرچند می دونم درست نیست ولی واقعا گاهی چنین احساسی بهم دست می ده...

چقدر دلم یه چای لذت بخش با یه دوست می خواد...

 

 

  • مسئله پست پیش به سلامتی تموم شد...
+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت۱٢:٠۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
ماجرای این چند روزه

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٦ساعت٤:٤٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بعد از طوفان

الان یه طوفان سخت و سهمگین رو از سرم گذروندم و حسابی خرد و خسته ام.. هنوز لرزش مچم بعد از دوساعت رفع نشده.. 

شدیدا نیاز داشتم یکی منو بغل کنه... کلی بغل خانم والده بودم تا اروم شدم.. خیلی احساس بی پناهی می کردم.. این احساسات مزخرف من از کجا سرچشمه می گیره؟.. چرا این مسئله اینجوری ما رو به هم می ریزه..

سعی می کنم زیاد بهش فکر نکنم.. به قول معروف نتیجه فعلا خنثی.. داره خنثی تر هم میشه.. یه جورایی حتی اگه روزنه امیدی هم بود کم کم داره بسته میشه...دلم راضی نیست..شور می زنه.. دارم فکر می کنم واقعا از زندگی چی می خوام... موضوع اینه که خودمم نمی دونم.. این سردرگمی منو بیشتر می کنه. اونوقت چطور ازم انتظار دارن عاقلانه فکر کنم؟

ذهن خودم رو اروم می کنم و از خدا عاجزانه می خوام "اگه کسی قرار جلوی پیشرفت منو بگیره از زندگیم بره بیرون"

مطمئنم المان راه پیشرفت منه چون تا الان تو زندگی من بوده.. به زور وارد زندگیم نکردمش.. خودش بدون اینکه من از خودم سختی نشون بودم به اسونی همه چی پیش رفته.. ولی دلم به این راهها راضی نیست.. می ترسم.. خیلی می ترسم..

پیرو این پست یه پست رمزی خواهیم داشت با همین رمز تازه که در اختیارتون گذاشتم.. اگه یادتون رفته بگید دوباره بهتون بدم..

 

  • مزیتی که داشت این بود که یه خرده غیرتم به جوش اومد... یعنی که چه اون بخواد از من جلو بزنه اونم تو تافل؟؟؟؟ ناسلامتی خودم استاد این کارم..نیشخند
+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢۳ساعت٦:٤۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
می ترسم

خدایا من می ترسم..

خیلی.. 

خدیا ارزوهای منو ازم نگیر..

خدایا تو رو جون هر کی دوست داری

من با ارزوهام زنده ام..

خدایا ازت همین رو می خوام

من بنده گناهکار تو...

دلم رو قرص کن 

خدایا من می ترسم..

خیلی..

رویاهای منو نگیر..

خدایا می دونی چقدر برای اینکه به اینجا برسم تلاش کردم..

مواظبم باش..

خدایا همین رو ازت می خوام..

خدایا دستم رو بگیر..

نمی خوام سست بشم..

نمی خوام از این راهی که دارم می رم بمونم..

خدایا به جز تو دادرسی ندارم..

خودت یه کاری بکن..

چشم امیدم به توئه..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٠ساعت٧:٤۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تلنگر

گاهی وقتا یه تلنگری به ادم می خوره بعد ادم خودشو جلوی یه دوراهی پیدا می کنه.. عقلشو میریزه وسط و سبک سنگین می کنه.. تهش یه راهی رو انتخاب می کنه و تا اخرش میره.. ولی وای به روزی که ادم گم بشه.. یه خورده از این راه میره.. بعد می بینه اشنا نیست.. برمی گرده.. یه خرده از این راه میره.. این وسط هی تشویش.. هی اضطراب.. هی نکن.. هی بکن.. هی دودلی... الان من دقیقا حس این ادم رو دارم...

یه تلنگری بهم خورده.. الان چشمم رو باز کردم و دیدم وسط یه باغ در تاریکی هستم.. نمی دونم از کدوم طرف برم.. هر قدمی که برمی دارم پر از اضطراب و تشویشه.. پر از تردید.. گاهی به سمتی که می شناسم می رم ولی کورسوی چراغی از دور دست منو به تردید وا می داره...دودلم.. شک کردم... حالا این سوی چراغ همون نور امید من هست یا نه.. سرابه..

من دیگه طاقت سراب ندارم.. تو زندگیم سراب بوده.. خیلی بوده.. شاید واقعا نبوده من فکر می کردم سرابه ولی.. همه چیز در نگاه ادمه..

واقعا امروز با خودم فکر میکردم دارم کجا می رم؟.. دلم شکست.. یه جورایی... نه اینکه بشکنه.. نه.. گرفت.. دلم گرفت که سقف ارزوهای من همردیف تلاش و اراده ام نیست.. دلم گرفت که چرا نمی تونم از ماکزیمم توان و پتانسیلم بهره ببرم... دلم گرفت.. از اینکه می تونم به خیلی جاها برسم ولی بیشترین توان من صرف رسیدگی به کاری می شه که هر کسی از عهده اش برمیاد... دل گرفت از اینکه من می تونم زندگی ایده ال خودم رو بسازم.. حالا ایده ال از نظر خودم.. شاید از نظر شما خیلی م ایده ال نباشه..ولی.. ولی.. چقدر گرفتار افکار پوسیده شدم.. خودم.. حتی از دریده شدن این افکار پوسیده می ترسم.. اینکه بین پاره پوره ها تنها بمونم و نتونتم از پس جمع کردنش بربیام.. میترسم تهش دشمن شاد بشم.. این منو می سوزونه...

حال عقاب بال شکسته ای رو دارم که چشمش به اوج قله هاست ولی همنشین بلدرچین شده.. دلم گرفت برای خودم..

ایراد از خودمم هم بوده.. نمی گم مبرا از هر گناهی هستم .. منم تنبلی زیاد کردم.. منم کم کاری کردم ولی..کم دارم کسی رو کنار باشه.. کسی که دلم به امید بودنش گرم باشه.. کسی که دلم قرص باشه هست...

خانواده ام هستن ولی... واقعا دارم ناشکری می کنم نه؟..ولی دست خودم نیست.. من ادم زندگی معمولی نیستم..من زندگی عادی نمی پسندم..من نمی تونم خودمو درگیر یه زندگی روتین بکنم.. بودن در یکجا برای من قفسه.. می ترسم.. الان با همین بال شکسته امید پروازی دارم.. می ترسم از روزی که همه پرهام رو بچینن.. دیگه اونوقت چیزی از من نمی مونه...

منم مثل هر ادمی دوست دارم از توانی که خدا در وجودم قرار داده استفاده کنم.. منم ارزوهایی دارم.. چیزهایی که شاید بلندپروازانه و جاه طلبانه باشه ولی تلاش برای رسیدن به اون منو سرپا نگه می داره..شاید غیرقابل دسترس باشه ولی شیرینه.. می ترسم.. می ترسم به ارزوهام نرسم... از یک طرف هم می ترسم یک زندگی عادی و معمولی رو از دست بدم... خفه ام.. گم شدم.. تا خودم رو پیدا کنم یه خرده طول می کشه..

البته این چیزی از شادی من کم نمی کنه... هنوز شادم.. هنوز شبها موقع خواب پنجره ام باز می کنم و تا صبح هوای خنک شبانه اتاقم رو در خودش حل می کنه... هنوز صبحا پرده اتاقم رو می کشم تا رقص توری های سفید و پارچه صورتی رو توی اتاقم ببینم.. هنوز جلوی ایینه موهامو که شونه می کنم لبخند می زنم و زمزمه می کنم.. هنوز زبان المانی عزیزم رو با شوق می خونم.. ولی.. یه چیزی رفته تو دلم..

قوت قلب می خوام.. یه قوت قلب حسابی... خدایا خودت کمکم کن..

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٩ساعت۱٠:۱۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بعد از افسردگی

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دور و جاده های پر غبار

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

نیشخندنیشخندنیشخند

نه نمیشه... به جون شوما نمیشه این نیش منو جمع کرد... اصلا از صبح حالم خوب بود دیگه الان به اوجش رسیده... منم هروقت حالم خوب باشه این اهنگ رو باز می کنم دیگه تا زبون کوچیکم بیروننیشخند دقیقا اینجوری... دیگه دوره افسردگی من به سر اومد... عجب دوره مزخرفی بود اون افسردگی.. الان خیلی خوبم.. چشم نخوردم ایشالاگاوچران الانم یه بوی باقالی پلو محشر پیچیده تو خونه مون.. دلتون نخواد ولی با بوی مرغ تازه به قول سیندی جادویی شده...

دوتا کبوتر هم زیر پنجره من بغ بغو می کنن و من دقیقا با این شکلنیشخند نشستم و دارم  به حرفاشون گوش می دم..خجالت تا چند دقیقه دیگه هم کلاه قرمزی رو می ده برم بشینم نگاه کنم که دیوونه شم... مخصوصا دیوونه اون جیگر... جیگررررررررقلب

همه تون رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم... خیلی بیشتر از همیشه..بغل

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٧ساعت۸:۱٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
فال حافظ

عصری یه خرده حالم گرفته بود... همچین غصه ناک نشسته بودم یه طرف یهو دستم رفت رو فال حافظ انلاین...

یهو تو دلم گفتم: خدایا... تو به من بگو... بگو چی میشه... به وسیله حافظ بهم بگو... یه نشانه ازت می خوام...ناراحت بعد همچین تو دلم بغض کرده بودما....

اومد:

ممنونم خدا.... تو یکی یدونه ایقلب

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٥ساعت۸:٠٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اوووففففف

اومدم با کلی نقنیشخند

خوب چیکار کنم؟ پس من نقامو کجا ببرم؟؟.. خوب شروع می کنیم...

من حوصله ام سررفته... بعد انقدر تنبل هستم که نا ندارم پاشم برم برای خودم چهارتا لواشک و تمرهندی بخرم بخورم بلکه یه خرده از این خمودگی دربیام... بعد تو اینا رو ول کن.. این چند روزه انقدر حلواهای مختلف این و اون رو خوردم که قلبم داره می زنه بیرون... یعنی فکر کن یکی گلابشو زیاد ریخته یکی هل زیاد ریخته یکی روغن زیاد ریخته... یکی شیره زیاد ریخته که همه اینا به یک نسبت باعث تپش قلب در اینجانب می شودقلب بعد شکمم پر شد خواب بر من مستولی میشه و می گیرم تختتتتتتت می خوام... دریغ از یک ذره درس و لای کتاب باز کردن ناقابل... یعنی به قول المانی نازنینم eine Katastrophe.. با این وضعم تازه می خوام برم الماننیشخند.. 

بعد چند شب پیشا بود هوس یه بغل حسابی کرده بودم.. یعنی کشف کردم که بغلی ام شدید... یعنی این دیوی کلاه قرمزی هی میام می گم ماچ ماچ... بعد بابا نبود.. خانم والده هم تا بغلش می کنی می گه موهات رفت تو دهنم... بعد هینجوری غصه مند نشسته بودم یه طرف.. با چند از بچه ها چت کردم ولی بغلی نمی شه که... من بغلی می خوامبغل

کلافه

حالا یه مسئله پیش اومده به اسم اینکه چرا ما از درس خوندن لذت نمی بریم؟ یعنی این کتاب رو که می گیرم دستم انگار عذاب الیم بر من نازل شده... جوابش رو یافتم که ما امید به اینده نداریم... یعنی وقتی احساس می کنیم این درس خوندن هیچ به کمکمون نمیاد سختمون میشه... ادم باید یه عشقی داشته باشه که درس بخونه یا نه؟.. اه... المان نازنین رو هم که جواب ایمیل نمی ده.... کم کم دارم به گزینه های دیگه فکر می کنم.. 

این هفته و هفته بعد کلاسهای اموزشگاهم تموم میشه و میرم رو سایلنت تا شروع بشه... یه نفسی می کشیم.. یه کلاس یوگایی هم می ریم که یه خرده روح و روانمون اماده بشه... من الان سه چهار ساله می خوام برم کلاس یوگا قسمت نمیشه.. این چه وضعشه اخه؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۳ساعت٥:٥۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
چاقی و لاغری

خوب جونم بگه براتون که اکنون در دوره نقاهت اون سرماخوردگی که گفتم به سر می برم.. یعنی بدتر از خود مریضیه به خدا... خیلی ستمه... سرم به شدت منگه و همه اش فکر میکنم دارم می افتم.. تهوع دارم.. چشمام مدام رو هم می افته...  بی حال.. تند تند هم ضعف می کنم.. یعنی بلافاصله باید یه چیزی بخورم.. یه خرده دیر کنم دیگه هیچی اثر نمی کنه...

حالا اثر این خوردن ها هم داره خودش رو به صورت پایین تنه میده برون.. یعنی قشنگگگگگگ این باسن بنده داره گرد میشه.. دیروز یه مانتوی بهاری گرفتم اخوی یه نیگا کرده می گه پشتش بد دیده می شه.. اونم خیلی قیمتش مناسب بود می خواستم حتما بخرم.. قسم و ایه و قران و پیغمبر که لاغر می شم ..نگران اونش نباش ولی کو مود لاغری.. تا یه خرده گرسنه می مونم سردرد می گیرم معده ام می سوزه.. اب و چایی می خورم حالت تهوع می گیرم.. اصلا داغونما... له لهمنیشخند

درس و دانشگاه و همه چی رو که کاملا بی خیال شدم... به چندتا از استادهای المان هم ایمیل زدم که خدا رو صدهزار مرتبه شکر فکر میکنم اصلا به ایمیل دسترسی ندارن..مرده شور ببرتشون..جا باز شه ما بریم اونجانیشخند(اینم از دعای خیر بدرقه راهشون... خوب اون ایمیل لامصب رو لااقل یه جواب بده تکلیفمو بدونم...)

حالا اینا رو ولش کن.. من چاقیم رو چیکار کنم؟ چی کار کنم این چاقی کذایی کم شه؟ حس ورزش ندارم.. حس کنترل غذا ندارم.. حس کم خوردن ندارم.. حس مثبت اندیشی ندارم.. ( برو بمیر پس..)

هیچی دیگه.. حالا ایشالا از هفته بعد کلاسام تموم میشه کلا میشینم خونه یه وزنی به این وزنام اضافه می کنم.. خدا بخواد... یکی از پروژه هام رو که کلا بی خیال شدم.. به پایان نامه ام هم ایشالا از تیر می شینم پاش چون به هیچ عنوان حوصله اش رو ندارم.. این استاده هم ریده به حالم.. باید استاد عوض کنم... عجب گیری کردیم ها...

خوب ناله بسه.. بریم سر چیز میزای خوب...

پنجشنبه رفته بودیم یه جایی مهمونی.. خونه عروس بود..نیشخند بعد من مامان عروس رو خیلی دوست دارم..خیلی خانم خوبیه.. مومنه و با حجاب ولی فوق العاده شیککککک و باکلاس.. خیلی هم مودبه.. یعنی اصلا نمی چزونه ادمو... نه خودش نه خانواده اش.. بر عکس جاری کوچیکش که مامانش فقط بلده تو صورت ادم زل بزنه و بچزونه.. یعنی سر حجاب همچین تو صورت ادم توهین می کنه ادم می گه اخه بابا به من چه مربوطه؟ حالا بگذریم...

بعد داشتیم خداحافظی می کردیم مامان عروس اومد و با خنده به من گفت بسامه تو متولد چندی؟ بعد من گرفتم چی می گه.. گفتم سال فلان.. گفت می دونی می گم اگه یکی بخواد بهش بدم.. تو که ناراحت نمی شی؟.. انقدر محبتم براش قلمبه شدقلب یعنی انقدر مودبه که اول از خودم اجازه گرفت نه اینکه بی اجازه شماره و امار منو بده به یکی که لایق خواهر خودشه... با اینکه زیاد موافق نبودم گفتم البته چرا که نه...(فوقش ادم نه می گه.. درست نبود اونجا باهاش بد رفتاری می کردم) بعد گفت خوب شرایطت چیه اونم بگو.. منم با خنده گفتم: 1- پولدار باشه.. بعد دوتامون زدیم زیر خنده.. یعنی رسما می خندیدیم.. بعد گفت: اره خوب پول خیلی مهمه.. من خودم می گم ما خودمون این عروس رو شوهر دادیم دوماد پول داشت.. نداشت که نمی دادیم.. پول خیلی مهمه خداییش...

یعنی من عاشق اون درکش شدم که خودشون پولدارن شدید.. یعنی بهترین جای تبریز خونه دارن.. خونه شون عین قصره بعد نمیاد بگه تو به پول فکر نکن.. می گه پول مهمه.. عین اونا نیست که تو پول غلت بزنه بعد بگه چیه همه اش می گین پول پول.. بعد یه خرده دیگه گفتیم خندیدیم و اومدیم بیرون...

(لازم به ذکره که سر همون مهمونی من کلاس المانی نازنینم رو زدم زمین.. ولی خوب.. خوب بود...)

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٦ساعت۱۱:٥۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
از اون بارونهای بارون

الان داره یه ریز بارون می باره... از اون بارونهای بارون... از اونایی که یه ریزززززززززززز می باره و بند نمیاد... از اوناییی که صدای گرومپ گرومپ رعد و برقش ادم رو از جا می پرونه.... وای من عاشق این جور بارونام... اصلا صدای شرشر بارون منو سرحال میاره... چقدر الان به این هوا احتیاج داشتم... یه هوای عالییییییییییییییی.. یعنی هر لحظه صداش داره بیشتر می شه... انگار که قراره سیل بیاد... وای خدایا ازت متشکرم...

می دونم که این بارونو برای من فرستادی.. برای من تا یه خرده سرحال بیام و از این خمودگی جند روزه که گریبانم رو گرفته بود نجات پیدا کنم... ممنونم که فرستادی یعنی بنده ام... ببین باران رحمتم رو نازل کردم... ببین که وقتی داشتی می اومد نوازشت کردم... ببین دوستت دارم...

خدایا خیلی دوستت دارم.... الانم با یه فنجان چایی داغ دارم بیرون رو تماشا می کنم..

باز باران

با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر سقف خانه..

یادم ارد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلاقلب

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢ساعت٧:٤٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()