رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
بوی بربری

به ساعت پست دقت کنید....

یعین ساعت 1:39 دقیقه صبح در حالی که کله ام تو کتابه باید بوی بربری تازه و داغ بپیچه تو دماغم.... انقدر که انگار جلوی نونواییش ایستادم... در این حد یعنی..

بعد شکم من به قار و قور بیفته... تمومی هم نداشته باشه این بو... یعنی تو کف خودم موندم... من خیلی کم بو می فهمم.. خیلی زود هم عادت می کنم.. الان مگه این بو دست از سر من برمی داره؟

تازشم.. جالبش اینجاست که من زیاد بربری دوست ندارم... عاشق سنگکم.. یعنی بابا روزی نیست سنگک تازه نخره... من دیوونه سنگکم.. از الان دارم فکر می کنم برم المان باید یه روز رو اختصاص بدم یه نونوایی ایرانی پیدا کنم سنگک داشته باشه

اینا همه عوارض امتحانه... می دونم

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت۱:٤٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
سه پیچ

یعنی من دقیقا عاشق اینم که خانم والده گیر بده داده... یعنی عمرا بی خیال بشه تــــــــــــــــا دادت رو دربیاره و بعد قهر کنه بره عین بچه ها بست بشینه تو اتاق و باهات حرف نزنه....

تازه از مهمونی خونه اخوی محترم و عمه خانم برگشتیم.. امروز می گه من همه اش خونه امتعجب نمی دونم چرا فکر می کنه من همه اش پی عشق و حالم.. منم همه اش خونه ام.. همه اش سرم تو کتابه.. این سری خیلی سرم مشغول بوده... یعنی دو دقیقه ای که میرم کلاس و برمی گردم فکر می کنه دیگه رفتم پی دادار دودور... یعنی رو اعصابم همینجوری داره پنجول می کشه... دست بردار نیست که... هی می خوام هیچی نگم...

گیر امروزشم اینه که تو نصفه شبی میری حموم.. خوب چیکار کنم.. عادت کردم نصفه شبی برم که بعدش بگیرم بخوام... اصن وضی دارم تو خونه..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٥ساعت۱٠:٠٦ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بیست و هشت سالگی

بیست و هشت سالگی من شروع شد...

از امروز صبح ساعت نه و نیم...

چقدر خوبه خونه عمه خانم چشمات رو رو به یه صبح دل انگیز پاییزی باز کنی در حالی که برفی که عاشقشی داره می باره.. روز تولدت... یک نشانه خوب..

انگار همین دیروز بود که پست بیست و هفت سالگیم رو نوشتم.. چقدر زود گذشت..

یک سال تمام...

این سال رو دوست داشتم.. در این چند سال اخیر سالی بود که شاید به اندازه 60% از عملکرد خودم راضی بودم.. پر از اراده.. موفقیت های کوچک و دل انگیز.. خوشی.. 

امسال رو هم دوست خواهم داشت.. پر از اراده خواهد بود و شادی... این دو که باشد .. و کمی شانس موفقیت هم می اید... امید که باشد موفقیت دور از دسترس نیست..

بیست و هشت سالگی من پر از امید و ارزوهای زیبا شروع شد از خداوند بابت سالی که گذشت بی نهایت متشکرم... بی نهایت سپاس دارم و شکرگذارم... ازش می خوام سال اینده ای که پیش رو دارم رو هم پر از زیبایی و موفقیت برام قرار بده..

همه تون رو خیلی دوست دارم

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۳ساعت۱٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خرید اینترنتی

اول بزارید یه خرده 

اره می گفتم... یه دوربین دیدم سایت دیجی کالا.. 230 تومن... الان رفتم دیدم 30 تومنشو تخفیف زده... 200 تومن می فروشه... بعد فکر کن... من حسابم پول دارم.. این دوربینم می خوام... بعد رمز دومم مسدود شده... نمی تونم بخرم...

من الان چیکار کنم؟؟؟ من اون دوربین رو می خوام

یعنی ادمی به خوش شانسی من نوبره... من اون دوربینو می خواممممممممممم

قرص برنج من کوووووووووووگریه

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٩ساعت۱٠:۱۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
حس من

تازگی ها بدجوری احساس مادرانه بهم دست داده... خفن ها... اصلا دوست دارم همه بروبچه های وبلاگی بچه های من بودن...

دوست دارم برای همه مادری کنم.قلب

تا اونجا که حتی مریض بشید تا صبح بالاسرتون بشینم .. تبتون رو چک کنم.. برای خوردن داروتون بیدارتون کنم... نگران بشم.. چشم به ساعت باشه چرا یکی تون دیر کرده.. غذای مورد علاقه اون یکی رو درست کنم.. کفشهای اون یکی رو واکس بزنم برای جلسه فرداش.. پای درد دل اون بشینم... مرتب به این یکی که امتحان داره سر بزنم براش میوه پوست کنده و قاچ شده ببرم ضعف نکنه بچه ام... با اون یکی که خارجه حرف بزنم قربون صدقه اش برم هی بپرسم چیزی احتیاج داری برات بفرستم مادرمژه

اصلا یه حس عجیب قشنگ... دوست دارید مادرتون باشم؟نیشخند

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٧ساعت۱٢:٤۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
دوست ندارم

این روزهای پر از تکرار...

ساده..

خاکستری

خسته کننده 

و بی هیچ هیجانی رو دوست ندارم...

دست خودم نیست.

دوست ندارم

تولد زن کمانگیر مبارکقلب

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٥ساعت٥:۳٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
غذای مورد علاقه..

دهه شصتی ها خوب یادشونه...

 

یه زمانی دفترچه عقاید داشتیم می دادیم دوستامون پر کنن.. بعد بعضی هاشون تو قسمت غذای مورد علاقه می نوشتن: سوسک سوخاری با سس پِسپِسلا...

بعد یادمه چقدر مسخره بازی در می اوردیم... چه روزایی بود..

 

  • پسپسلا به ترکی یه نوع سوسکه..
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت٢:٤٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
مادرانه هایی برای دخترم 1

می دانی عاشق چه هستم؟

 

عاشق اینکه یک دختر داشته باشم.. چشمانش شبیه مرد خانه ام.. درشت.. مشکی و گیرا.. موهایش شبیه من.. مواج و بلند... که گاه شیطنت کند... از جنس شیطنتهایی که هرگز نکرده ام...

یک عصر زیبای پاییزی که من و مرد خانه ام بساط چایی به راه کرده ایم .. ناگهان دخترکم پیش ما بیاید.. در حالی که روبدوشامبر سفید مرا لاقیدانه پوشیده... کفشهای پاشنه بلندم که برای ان کل هامبورگ را زیرورو کردم ام به پا کرده و رژ قرمز رنگ مرا ناشیانه به لبهایش زده.. گردنش رو به سمت مردخانه ام کج کند و مظلومانه بگوید: پاپا... خوشگل شدم؟

و بعد او باشد و اغوش گرم پدرش.. و من.. که با عشق به انها نگاه می کنم..

 

 

  • و الان که نگاه کردم دیدم روبدوشامبر سفیدم رو رژی کرده... اخه خدا من از دست این دختر کجا برم؟؟ لکش نمی ره
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۱ساعت۱:٠٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
پانچ اشتباهی

یه درسی دارم که چون کتابش پیدا نمی شه اجبارا از رو پی دی اف یکی از بچه ها کپی کردم.. بعد اون روز یکی از بچه های کلاس ازم خواستم برا اونم کپی بگیرم.. واسش کپی گرفتم فرستادم...

امروز نشستم قشنگ جزوه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن... اقا همینجوری که شیرین شیرین داشتم می خوندم رسیدم به جایی که یهو دیدم خانومی که جزومو دادم براش کپی کنی بعضی از صفحاتش رو اشتباهی انداختهگریه هنوز 10 صفحه نخونده بودم... همه حسم پرید... الان باید بشینم دونه دونه صفحات رو جا بندازم...

گریه

 

  • می دونید چیه... به زندگی بعضی ها که نگاه می کنم به خودم می بالم... بابا من خیلی قوی و استوارم..کارام رو خودم انجام می دم.. بابت هر کاری به هرکسی رو نمی دازم..تصمیماتم رو محکم و قاطع می گیرم..خودمم.. خودم به تنهایی.. خودم رو الکی به هر کسی سنجاق نمی کنم...... سمایی حالا تو هی منو واسه داداشت نگیرنیشخند از کجا دیگه می خوای بیاری عروس به این گلی..مژه
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٩ساعت٥:۱۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
رفیق شفیق

چند روز پیش از حموم اومدم بیرون بعد چون موهای من موج داره خواستم ژل بزنم حالت موجداریشو حفظ کنه قشنگ بشه وزوزی نشه.... بعد اینکه ژل رو به موهام زدم یهو با خودم گفتم نگا کنم ببینم چقدر از تاریخش مونده...

به به... دیدم تازه یه ماهم از تاریخ انقضاش گذشته.. انداختمش دور... 

انقدر دلم سوخت... من نصفشم مصرف نکرده بودم... یاد روزی افتادم که خریدمش.. فکر می کردم اووووووو تا تاریخش بیاد من تمومش کردم.. و الان می بینم که نه..

وقتی یه چیزی رو اینجوری دور می ندازم بیشتر از هر چیزی یاد گذر عمرم می افتم... چقدر همه چی زود می گذره...

حالا به دوست جون می گم ژلم تارخ گذشته بود زدم به موهام.... می گه نگران نباش.. ژل نمی کشه..

من:

خواستم بگم یه همچین رفیق شفیقی دارم مننیشخند

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۸ساعت۱۱:٠۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بوی ماهی

اگا دیروز بابا جان ما هوس ماهی کردن.. بعد ما داشتیم تو فریزر.. رفتم دراوردم یخش باز بشه برای شام اماده اش کنم که احساس کردم یه بویی میده.. حالا خیلی هم نیست مونده ها ولی خوب.. ماهی که گوشت نیست سه ماه بمونه... ماهی رو باید زود خورد.. اگا جان.. ماهم نگه داشتیم بابا که اومد گفت اره بیخیال ماهی نخواستم... حالا دقیقا از اون دقیقه من احساس می کنم دستام بدجوری بوی ماهی میده... 

دیگه سرماهم خوردیم فکر کنین بابت هر یه دونه دماغ رو پاک کردن مشاممان پر از بوی ماهی مونده میشهسبز.. 

یه اموزشگاهم عصری بهم زنگ زده... تاحالا نرفته ام اونجا.. می خواست بهم کلاس بده..بعد تازه اونم یه دونه 6-8.. یکی از بچه های فوق لیسانس اینجا گفته بود که من شماره ات رو دادم.. گفت لنگ معلمن... گفتم اوکی من بشه خالی می کنم.. بعد تازه مدیر اموزشگاه بهم گفت پاشو الان بیا برای دمو...گفتم الان سر یه کلاس دیگه ام..بعدا میام.. گفت کی کلاستون تموم میشه؟ گفتم 8 گفت باشه 8 و نیم بیاین... یعنی فکم خورد زمین.. کلاس کجاست؟ اونور شهر.. گفتم نه نمیشه و اینا .. حالا شماره ام رو گرفت گفت تماس می گیریم.. مردک.. لنگ معلمه تازه برای من ادا هم درمیاره.. چصافط.. فلان بیاین بهمان بیاین.. تازه اونم واسه یه کلاس.. بی کار که نیستم.. لنگ پولم نیستم... نشه نمیرم.. گیامت که نیست... اقاهه بمونه لنگ معلمنیشخند

فعلا قضیه پست قبلی منتفیه.... بعضی وجود نحسشون رو از زندگیم کم کنن خیلی خوب میشه... برای خودشون می گما... وگرنه یه اذرماهی اتیش زدن رو خوب بلدهمژه

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٥ساعت٩:٢٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
چیزهای جدید

دارم به چیزهای جدید فکر می کنم..

مثل تغییر رمز...

تغییر ادرس..

 

خسته ام از ادمهای بی شعور.... چطور وقت گرانبهام رو در اختیارشون گذاشتم.. چقدر راحت بازیچه بعضی هاشون شدم.. کثافط اشگال خجالت نمی کشه... بیشعور...

به زودی بهتون خبر می دم..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٤ساعت۱۱:٢٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
شاق ترین کار دنیا

امروز شاق ترین کار دنیا رو انجام دادم...

رفتم دندونپزشکینیشخند

وای خیلی سختم بود... تازه فکر می کردم خیلی خیلی خیلی وضع دندونم خراب باشه.. دندونپزشک مهربونم یه نیگا کرد و گفت: نه.. به اون اندازه خراب نیست... 

برای دوتا دندونم رفته بودم که گفت یکی دیگه شم به یه ترمیم جزئی احتیاج داره.. منم دیدم خوب اومدم دیگه بزار انجام بده... کلا سه تا دندون رو ترمیم کرد .. و ما شادان شدیممژه تازه بی حسم نکرد.. این دکتره خیلی کارش خوبه.. با اینکه خانومه و معلوم کار بعضی از خانم دکترا تعریفی نداره ولی این خانومه خیلی خوبه.. انقدر که من بعد از مطب پیتیکو پیتیکو همراه پت رفتم و یه کیف برای خودم گرفتم... یه کیف نیز پسندیدم که ایشالا بعدا می خرم... الان فلوس موجود نیستخجالت..

 

احساس نوشت: سیندی دلم برات پر می کشه... زودتر قوی شو و برگرد.. زندگی رو اینقدر به خودت زهرمار نکن.. به خدا همه اش می گذره

 

  • می دونید چیه.. شجاعت می خواد قبول کنید یه نفر شما رو محترمانه از زندگیش گذاشته کنار.. عاقل باشید و دیگه نرید سراغش.. لااقل عاقل نیستی.. شجاع هم نیستی یه خرده غرور داشته باش.. چون ممکنه به محض اینکه پشت تلفن بشناستت تلفن رو غیرمحترمانه روت قطع کنه..زیادی هم اصرار کنی بلوکه می شیلبخند
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢ساعت٤:٥۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()