رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
آذرماه نازنینم

تا چند دقیقه دیگه اذرماه نازنینم شروع میشه...

اذر ماهی که ماه منه... برای منه... اذر ماه عزیزم.. پر از خیر و برکت و روزی

و البته کادونیشخند

و پر از غیرمنتظره های خوب...

و پر از موفقیت و شادی

نماد آذر ماه اتشه..

اتش نماد گرمی.. صمیمت.. نور.. پاکی و پاک کنندگی.. پیشرفت..

و آذرماهی ها همه صمیمی و مهربون و خونگرم و زلالمژه

چقدر خوشبختم که آذرماهی هستم..

خدایا... همه آذرماهها رو برامون شاد بگردان..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت۱۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بدون شرح

خیلی حرفه ها

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٩ساعت٤:۳٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
حال امروز

نمی دونم چرا چند روزه یه حالت تهوع لعنتی دست از سرم برنمی داره.. احساس می کنم احساس می کنم تو گلوم داره می جوشه..(چشمم کردین نامردازبان)

دیشب لپ تاپ رو برده بودم تو تختم.. یه شمع هم کنار تختم روشن کرده بودم و داشتم یه فایل رو ادیت می کردم... الان همه با هم: بــــــــــــــــــــابــــــــــــــــــــــا بـــــــــــــا کلــــــــــــاسنیشخند

قول می دم به خودم هر از چند گاهی یه شب رویایی اینجوری برای خودم بسازم.. نمی شه که همه شبهای رویایی دونفری باشه که... اصلا من تک نفری می سازم.. چه کاریه یه نفر دیگه رو هم علاف توهم های فانتزی خودمون بکنیم؟مژه

ایشالا فردا رو می خوام برم کم کم کمش یه مقنعه واسه خودم بخرم.. مقنعه ام خیلی افتضاحه... چند روزه فهمیدما... ولی سختم بود برم بخرم... فردا میرم.. خیلی تنبلم نه؟

خیلی چیزا می خوام بخرم.. اصلا این تب خرید سیندی به منم سرایت کرده... همه اش دارم به این فکر می کنم که چی بخرم.. چی بخورمنیشخند..

اذرماه عزیزم داره میاد... یوهوووووووووووووووووووووووووهورا

 

  • بچه ها یه راهنمایی ازتون می خوام... دیروز که سوم امام حسین بود یه خانومی زنگ زد خونه مون واسه خواستگاریتعجب. حالا من مشکلی ندارم ولی هر چیزی وقت خودش رو داره.. یعنی قبل ماه محرم یا بعدش رو ازت گرفتن این موقع زنگ زدی؟؟ یا مثلا می ترسیدن من تا اون موقع از دستشون برم؟ بعد به خانم والده گفتن یه چند روز بگذره باهاتون تماس می گیریم.. به نظرتون بودار نیست؟ اخه چه موقع خواستگاری رفتنه... مگه نه؟ به نظرتون توهم زدم یا واقعا اینجوریه؟
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٦ساعت٩:۱۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
کمک فوری فوری فوری اصلا اورژانسی

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...فرشته

لدفا ادامه مطلب

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٤ساعت۱:٠۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اعتراف

اعتراف می کنم این روزها مثل چی می خورم.. اصلا همه اش فکر خوردن هستم.. خدا نکنه بیرون برم همه اش خوراکی می خرم... خونه هم که هستم همه اش دارم به این فکر می کنم که چی بخورم

اعتراف می کنم که از جوش صورت بی نهایت بدم میاد.. یعنی حاضرم تمام بدنم جوش بزنه ولی صورتم نه.. همیشه خودم رو کشته ام که پوست صورتم شاداب و بدون لک و جوش باشه..

اعتراف می کنم یکی از لذت بخش ترین کارهای من تو عمرم تماشای پوست صافم تو ایینه اس (ایکون بسامه خودشیفته)

اعتراف می کنم از بس این روزها چیز میز خوردم دوتا جوش رو گونه راستم دراوردم

اعتراف می کنم جوشها کاملا سطحی و ریز هستن و اگه انگولکشون نکنم زود رفع می شن و چیزی معلوم نمیشه

اعتراف می کنم که کرم دارم و انگولکشون می کنم

اعتراف می کنم که انقدر انگولکشون می کنم و در این راه از خودم پشتکار نشون می دم که جوشها بزرگ و بیشتر می شن

اعتراف می کنم که اگه جوشها بزرگ و بیشتر بشن بیشتر انگولکشون می کنم

اعتراف می کنم که اگه بیشتر انگولکشون کردم و جاشون موندم افسردگی می گیرم و خودم رو می کشم...

حالا ببین کی بهتون چی گفتمنیشخند

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢۳ساعت٥:٤۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
 

برادری به تعداد نیست..

به وفاداریست

یوسف 11 برادر داشت 

و 

حسین تنها عباس را...

 

 

اصلا اسم عباس که می اید می خواهم گریه کنم.. اصلا دلم پر از غصه غریبی می شود.. از زیبای بنی هاشم.. که جانش رو داد.. برای برادر ناتنی که مولایش بود... که درست دم اخر.. زنی که هیچ گاه مادرش نبود و ندیده بودش او را پسرم خواند... اصلا بغض می کنم... یا عباس...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢۱ساعت٩:۱٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خوشبختی

خوشبختی یعنی:

 

دلــم نه عشق میخواهد ،نه دروغ های قشنگ ،نه ادعاهای بزرگ،نه بزرگ های پر ادعــــــا...
دلم یک فنجان قهوه ِ داغ میخواهد و یک دوست
که بشود با او حرف زد و بعد پشیــــــــمان نشد ..

 

و من چندتا از این دوستها دارم...

واقعا خوشبختم...

خوشبخت خوشبخت خوشبختقلب

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٠ساعت٤:٢٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تشریف فرمایی

دیشب می خواستم ادم بکشم به معنای واقعی

انقدر که سر دوتا از بچه های وبلاگی که از دست همدیگه به من پناه اورده بودن رو می خواستم بکنم زیر اب...

بابای طفلی تا یه چیزی خواست با این حالت من  مواجه شد...

هی داد.. هی نق.. هی قابلمه به هم می زدم.. هلی ابکش به کابینتهای بی نوا می کوبیدم..

خستگی از یه طرف... کارهای ترشی عزیزم هم یه طرف...

ولی..

چشممون که به جمال عالیجناب روشن شد همه غصه ها دود شد رفت هوا.... شدم همون بسامه نازنین...

دنیا دوباره رنگی شد

 

  • کنویس مارک خیلی خوبی برای لاک هست.. رنگاش دلنشینه.. قیمتش مناسبه  زود خشک می شه.. پیشنهاد می کنم امتحان کنید.. عکس تزیینی است..
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٧ساعت٥:۳٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
غیرمنتظره های کو

ممنون خدا بابت این غیرمنتظره های کوچک و دوست داشتنی ات...

ممنون که  درهای موفقیت رو یواش یواش به روی من باز می کنی

ممنون که وادارم می کنی بهت ایمان بیارم و ببینم که اگه خودم بخوام بهم کمک می کنی.

ممنون که اینهمه دوستم داری...

خدایا..

مرا ان ده..که ان به.. فقط:

  1. اقامتش المان باشه
  2. خونه اش این باشه
  3. حیاطش این باشه

فعلا اینا رو بده... واسه بقیه اش یه فکری می کنم..

خدایا خیلی دوستت دارمااااااااااااااااااااااااااااااااابغل

 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٥ساعت۱٠:٠۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خیابان نوستالژیها

چه حسیه که یک صبح خلوت پاییزی بروی تو خیابانی که کلی نوستالژی ازش داری.. قدم بزنی.. بوتیکهای نیمه باز رو تماشا کنی.. هر قدمش خاطره ای برات زنده بشه.. ببینی شلیته لباسهای بچگونه تازه اورده... پیتزا 2000 هنوز باز نکرده.. شیرینی نیاگارا دکورش رو عوض کرده.. مردی از پله های بانک ملت بالا میره... بچه های دبیرستان توحید.. کتابفروشی های کوچه مهران... کرکره قدیمی و زنگ زده مغازه اقای کاغذچی.. لوازم قنادی کرال... بستنی چلیک... بازارچه ارک و کافه محبوب من کافه شب خیز...

دیدن اینکه تو کافه دوست داشتنی و پر از خاطره من بسیاط صبحانه کوچک سلف سرویس به پا شده... حیف دیگه دسته هفت تایی نیست تا بریم و یه صبحانه مشت بزنیم تو رگ.. مهراد زوم کنه.. اقای شب خیز داد بکشه و ما ریسه بریم.. حیف نیست...

اصلا این خیابان خیابان دوست داشتنی منه.. بعد از مدتها که توش قدم زدم دیدم چقدر دلم براش تنگ شده... برای تک تک مغازه هاش... حتی برای درختاش..

 

  • اهان اهان.. اینو یادم رفت بگم.. سیندی ... اون ضدافتابی که تو گرفتی 17 تومن من گرفتم 16 تومن...دلت ابببببببببببب  
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۳ساعت۳:٥٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
چراغ مودم

یکی دیگه از سرخوشی های من اینه که هر وقت می خوام ببنیم به اینترنت کانکت شدم یا نه تا روی زمین خم می شم و به چراغ مودم که روی زمین پشت میزمه نگاه می کنم...

هیچ وقت خدا به عقلم نمی رسه ایکون کانکشن گوشه تسکبارم رو ببینم..

اصلا  داغونما.... له لهم

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٢ساعت٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
متنهای عاشقانه

این چند وقته از بس متنهای عاشقانه خوندم

همه اش فکر می کنم یکی منو ول کرده رفته...

اصلا شبا شمع روشن می کنم

اشارپ  قهوه ای پشمی مامانم دورم

روی صندلی پاهامو بغل می کنم

زل می زنم به صفحه ایمیلم..

اصلا غم عالم می ریزه تو دلم

یه شب اصلا یه طوری شد که خودم رو تجسم کردم

جیگرم اتیش گرفت...

واسه شفای خودم دعا می کنم

شما هم دعا کنید زود خوب بشم

تو رو خدا... یه ماه دیگه امتحاناتم شروع می شه

اعصاب ندارم

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۱ساعت۳:٢۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
استاد دیوانه

اگا گیر یه استاد افتادیم دیوانه محضضضضضض... یعنی اصلا باید ببینیدش... گردبادی به پا می کنه واسه خودش... اولش که تو کلاس همه رو با اسم کوچیک صدا می زنه.. حتی اگه چیز بی خود و کوتاهی گفته باشی... بعد اینکه تند تند حرف می زنه که اصلا نمی فهمی داره چی می گه... تا میای یه دهن دره بکنیخمیازه می گه بله چپتر دو تموم شد..

تازه یکی از دخترا بهش گفت:teacher

برگشت گفت teacher nop crazy, proffesor

ما دوباره:

یعنی ما را در بهت و هیجان فرو کرد.. کلا دختر بیچاره که هنگ کرد.. بعد تازه می گه برای من اون حرف رو به کار نبرید.. من پروفسور هستم... حالا دکتر هم هست یا نیست الله اعلم.. ولی اخه... نچ نچ... به قول ما ترکا " بو استاد هاردان تاپیلدی بیزه تاخیلدی"..

شانس ما رو باش...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٩ساعت۳:۱۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بستنی زرشک و البالوی میهن

امروز پوریا اومده بود خونه ما... یعنی ما که صبح از شهر دانشگاهیم رسیدیم خوابیدیم.. بعد من برای ناهار رفتم خونه اخوی محترم.. خانم برادر می خواست بعد از ظهر بره مهمونی برای همین پوریا اومد خونه ما تا به درسش برسم... انقدر شیطونی کرد که قول بهش دادم اگه همه درساش رو خوب بخونه ببرمش بیرون براش بستنی بخرم...

به هر حال خوند و رفتیم از سوپرمارکت بستنی بگیریم که یهو چی دیدم؟ بستنی زرشک و البالوی میهن... (قابل توجه دوستان... هر خوراکی که جلد قرمز داشته باشه من رو جذب می کنه... دست خودم نیست کهخجالت).. به هر حال دوتا از اونا.. سه تا مگنوم و یه بستنی لیوانی خریدیم و اومدیم خونه...

اگا لحظه شماری می کردم برای خوردن بستنی... تازه یخی هم بود... تازه.. با توجه به زرشک و البالو داشتنش ترش هم بود... منم که اینجوریخوشمزه.. چشمتون روز بد نبینه... خوردیم و  ..یعنی همون دوتا گازی که زدم برای هفت پشتم بسه... چه مزه مزخرفی واقعا... همونجوری نصفه برگردونه شد تو جلدش و فریزر تا ببینیم قالب کی می تونیم بکنیمش....

حالا خدا رو شکر می کنم پول زیادی همراهم نبود خیلی نخریدم وگرنه انقدر ذوق داشتم که همه اش رو برمیداشتم..همه اش هم تقصیر شماهاس...

از بس خوراکی های خوشمزه به من پیشنهاد نمی دید من می رم چیز میز بی خود می خرم... این چه وضعشه اخه.. اصلا من همه کارام مسخره اس

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٦ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
سرعت نت

والا این خانم والده ما چند وقتیه ما رو نمودهنیشخند سر چی؟ سر تلویزیون.. انتنمون خراب شده همه اش برفک نشون میده... من که اهل تی وی نیستم زیاد برام مهم نیست ولی خانم والده پدر منو در میاره که بیا درستش کن... (نیست دستم شفاس واسه همونمژه) بعد هی می گم باباجان... انتن خرابه.. یکی نوشو بخرین.. هی که نمیشه این انتن زپرتی رو بگیرم تو دستم اینور اونور کنم ببینیم کجا یه خرده بهتر نشون می ده که.. به خرجش نمی ره...

شانس اوردیم با این اوضاع سرعت نت و عمو شیلتر چی و اینا معتاد نت نیست وگرنه تا الانش دوجین شیکم زاییده بودمنیشخند..

  • بلاگفایی های محترم... قات زده اید... نمیشه براتون نظر گذاشت..
  • تازگی ها همش دارم این تیکه رو با خود با صدای بلند و حس و جو و اینا تکرار می کنم.. " پای همه گل.دسته ها دوباره اعد.ام صدا دوباره مرگ گل سرخ دوباره ها دوباره ها" از ابی نازنینمقلب
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢ساعت۱۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()