رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
جملات تاکیدی

چه می کنه این جملات تاکیدی....

الان بی اندازه احساس قدرت می کنم.. فکر می کنم می تونم کوه رو تکون بدم...

نیشخند

تکرار کنید:

من قدرتمندم...

هیچ مشکلی نمی تواند حتی مرا به زانو دربیاورد..

من توانایی ان رو دارم تا به هر چیزی که می خوام دست پید کنم...

من لایق بهترین ها هستم

همه چیز را برای رسیدن به هدف به کار می گیرم.. 

بهترین ها برای من مقدر شده است...

هر انچه که هستم در حال برای من بهترین است... من بهترین ها را برای خودم و کسانی که دوستشان دارم می خواهم..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٩ساعت۸:۱٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
هوای جیگر المانی

اولین بارون پاییزی دیروز بارید... چقد دیر بارید من اوایل منتظرش بودممتفکر

الان هوا به شدت المانی شده.. خنککککک... مرطوبببببببب... جیگرررررر... دونفره.. تکنفره.. ده نفره.. خانوادگی.. دوستانه... اصلا همه جورهقلب

الان مربای به داره روی گاز قل قل می کنه.. منم که عاشقشم...

یکی از پروژه هامو دیشب باری استادم میل کردم..مژه

الان مت اومده و صبحونه نخوردن... برم براشون صبونه حاضر کنم... هوای جیگررررر منقلب

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت۱۱:٤٦ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
یک هفته کا

یک هفته کاری فشرده پیش رو دارم...با برنامه های سخت.. برای درس.. کار و تحقیق...

اصلا وقت ازاد ندارمنیشخند

یادم میاد یه زمانی رویای من بود که سرم انقدر شلوغ بشه که وقتی دوستی گله می کنه بگم: اخه تو که نمی دونی... این تن بمیره وقت ندارممژه

لاکردار ادم خفن احساس بزرگی و مهم بودن می کنه...

چهارشنبه چک اقای شیپیشو قراره پاس بشه.. اخوی گفت برو اگه چک خالی بود بیار.. من ادم دارم می فرستمش اونجا... گفتم داد و هوار راه می ندازه؟ نه تو رو خدا اخوی.. اونجا زن حامله هست... گفت نه داد و هوار چیه؟ ما انسانهای فرهیخته ای هستیم... طرف رو می فرستم می ره کفشاشو درمیاره میشینه رو میز طرف می گه پول

من:نیشخندنیشخند

حالا دعا کنین پاس بشه به اون جاها نکشه...

تبریز هم باد وحشی خودشو شروع کرده.... از صبح بادی می وزه که ماشین رو با جاش بلند می کنه... انقدررررررررررر صدای هوهوشو دوست دارمقلب فقط موندم پت کی میاد گرد و خاک اتاق منو بگیرهنیشخند می دونین... اخه من اصلا وقت ندارم

 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٧ساعت٢:۳٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
من ان گلبرگ مغرورم

من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم..

 

این رو برای این نوشتم تا یادم باشه دیگه بسه هرچی اه و ناله کردم.. دیگه اه و ناله نمی کنم.. دیگه اه و ناله نمی کنم... دیگه از این به بعد اجازه نمی دم هیچ غم و غصه ای من رو از پا دربیاره.. من به خودم قول می دم.. اینجا... دیگه نمی زارم کسی بفهمه.. از دردی که شاید روح من رو بخوره... نمی زارم... باید همه من رو شاد ببینن... باید همه به بی خیالی و شادابی من غبطه بخورن... بزار همه بترکن... بزار همه فکر کنن من هیچ درد و غصه ای ندارم.. اینجا دارم می گم.. دیگه نمی زارم کسی از غم و غصه من با خبر بشه... می دونین.. دیگه بسه ... من تمام بغضامو قورت می دم... از این به بعد فقط بغضامو قورت می دم... دیگه به هیچی چیز هم احتیاج ندارم.. نه دلداری.. نه حرف زدن نه مشاور نه هیچ کس دیگه ای... زمان برای هر چیزی بهترین داروئه.... زمان همه چی رو حل می کنه

-ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این قسمت رو کمی تا قسمتی نادیده بگیرید نه از عاشق شدن خبری هست نه اههای سوزناک... فکر می کنم در استانه بیست و هشت سالگی ام این کارها برایم فاقد جذابیت و تا حدود زیادی بچگانه و خنده دار  باشد... صرف تنها یک احساس است.. نه بیشتر

این رو نوشتم چون داشتم پستهای چند وقت پیش رو بررسی می کردم.... پستی که درخواست مشاور کرده بودم... ممنون از کیانای عزیزم که شماره مشاور خودش رو در اختیار من قرار داد و من هی گفتم می رم ولی متاسفم..  متاسفم که روحیه اذرماهی من با این چیزها همخوانی نداره... متاسفم که من در مقابل هر چیزی جبهه می گیرم.. هر چیزی که اندکی به نفعم باشه جبهه می گیرم..

روی حرفم الان نسبت به دوست عزیزیه که اون زمان شماره اش رو برام گذاشت و خواست تا اگه خواستم باهاش تماس بگیرم.. و من نگرفتم.. شاید می پرسی چرا الان یادت افتاده... جوابم اینه.. خودمم نمی دونم.. اصلا نمی دونم چرا دارم الان این رو می گم.. اصولا زندگی من پر از این نمی دونم هاست.. پر از این کارهای عشقی و بی دلیل.. بی دلیل دوست دارم و بی دلیل بی حس میشم... البته دلیلمب رای تماس نگرفتن ترس نبود.. یه جور جبهه گرفتن بود... جبهه گرفتن در مورد اینکه بخوای کمکم کنی... اصولا از هر نوع کمک گرفتن بدم میاد... حتی دوستانه... می ترسم..می ترسم.. از کمک گرفتن می ترسم.. از اینکه وارد رابطه ای بشوم که نتونم به اون صورت که دوست دارم پیش ببرم...

من یه اذرماهی ام... یه اذرماهی همیشه ادمهای عکس خودش رو دوست داره... اذرماهی عصبی و حرصی ادمهای اروم و ملایم رو دوست داره.. اذرماهی بی غل و غش و ساده ادمهای باسیاست و مرموز رو دوست داره و من که حتی سر سن تو درگیر بودم که بدونم چند سالته.. برام جذابیت داری چون مرموزی.. چون نوشته هات منو به فکر وامیداره... چون برام جای سوال داری...چون در عین سادگی نوشته هات چیزی ازت نمی تونم کشف کنم... 

متاسفم که باهات تماس نگرفتم... و این به دلیل بی اعتمادی نبود... که بچه های سایت می دونن که چقدر به همه شون اعتماد دارم.. که اینکه اینقدر اتکا به نفس دارم که از صحبت کردن باهات نترسم.. ولی دلیل تماس نگرفتنم این بود که می خواستم همون جذابیتها رو برام حفظ کنی... همچنان برام جای سوال داشته باشی... هی بخوام کشفت کنم... هی.. هی .. هی..

فکر می کنی یه دختربچه احساساتی ام؟ درست فکر کردی... دختری که احساسات نداشته باشه خوب دختر نیست... سنگه.. می دونی.. دختر به احساساتش زنده اس.. به رویاهاش.. اصلا مگه میشه دختر باشی و احساسات نداشته باشی... نمی خوام فکر بد کنی ها... فکر نکن انقدر دیگه اسیرشان هستم که دچار توهم بشم و برای خودم داستان بسازم.. نه... فقط مهربانی ات و صمیمیتت رو از پشت بایتهای خشک احساس می کنم... این بایتهای بی احساس گاهی چقدر خوب احساسات رو منتقل می کنن..

شاید یه روزی مسئله مجهول تو رو هم حل کردم.. شاید اصلا یه روز شماره ات رو که تو خصوصی برام گذاشته بودی رو گرفتم و گفتم سلام.. من بسامه ام.. خودتون شماره تون رو برام گذاشته بودید... اون روز اصلا معلوم نیست کی باشه.. شاید همین فردا... شاید ده سال دیگه... ولی فعلا می خوام برام یه مسئله قشنگ باشی....

اگه دوست داشتی... احساست رو برام خصوصی بزار..

 

  • این پست مخاطب خاص دارد و ندارد...
  • می گم بچه ها... نظرتون راجع به اینکه من یه کار جدید بکنم چیه؟
  • یه تفریح جدید بهم پیشنهاد بدید....
  • بی نهایت عاشق کتابها و درسام شدم... اصلا سرم رو از تو کتابام بیرون نمیارم... هم المانی نازنینم و هم درسای دانشگاه خودم... خداااااااا... چی می شد یه خرده زودتر.. مثلا یه سال.. یا دو سال پیش این احساسات رو بهم می دادی
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت٧:٤٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
 

درست وسط کارهای نکرده ام گیر کرده ام... امتحان المانی نازنینم رو دادم.. بد نبود حالا باید ببینیم چی میشه..حرف زدن موند برای جلسه روز سه شنبه.... خدایا کمک کننننن...

دوست دارم یکی الان بشینه کنارم بگه اول این کار رو بکن.. اول این کتاب رو بخون... یه سروسامانی به این اشفتگی های من بده... خیلی دودل شدم...

امروز اتاقم رو تمیز کردم و دکورش رو تغییر دادم... الان تمام شلوغ پلوغی ها رفته پشت سرم که نمی بینم... اینجوری اتاقم دلباز تر میشه.. و جلوی پنجره بازتر... جلوی پنجره که باز باشه انگار اتاقم سه برابر بزرگتر و دلبازتر میشه..

دلم الان یه دسر توت فرنگیییییییییی می خوادخوشمزه

دست بابا درد نکنه با اینکه دیشب کلی عصبانیم کرد ولی امروز تو کار خونه کمکم کرد... ولی باز نمی دونم چرا نمیشه عصبانی نشم بابت بی خیالی هاش... کاش منم اینجوری بودم...

از الان استرس امتحانام منو گرفته... اعصاب ندارم به خدا...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٩ساعت۸:۱۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
قروقاطی

دلم می خواد یه چیزایی بنویسم.. بعد یه ایده هایی میاد تو ذهنم بعد میام بنویسم یه طوری میشه نمی نویسم بعد یا راکد می مونه.. یا حسش میره...

تو اتوبوس فیلم ر.سو.ا.یی.. رو دیدم.. یعنی موندم این اقای کارگردان هنوز از حال و هوای فیلم فارسی خارج نشده یا فکر میکنه زندگی همه فقرا انقدر گل و بلبله  یا دقیقا می خواد چی رو نشون بده؟؟ اصلا من تو کار این بشر موندم.. نکته جالب فیلم هم این بود که دختر با کفشهای پاشنه ده سانتی طوری می دوید که دوتا سرباز به گردش نمی رسیدن... نکرده بود باری بگه دختره پابرهنه می دوید... اصلا بعضی ها چقدرررر خجسته ان..

فردا امتحان A2 دارم.. و خوندم.. ولی از بخش نوشتن می ترسم.. اصلا از همه بخشها می ترسم.. برای اولین بار تو این 15 ماهی که المانی نازنین می خوندم دوست ندارم امتحان بدم... دست خودم که نیست که...

گاهی وقتا خفن ارزو می کنم ای کاش زمانی بود که همه خانومها با کت و دامن و ست کیف و کفش می رفتن سرکار... من مسلما اون زمان جز خانومهای خوشتیپ می شدم..نه الان با این مانتویی که دیدنش کراهت داره..

بابا دفترچه بانکیش رو گم کرده.. قراره براش یه تقاضا نامه بنویسم بره دفترچه جدید بخره.. حوصله هم که خدا رو شکر ندارم.. شماره حسابشم که خدا رو صد هزار مرتبه شکر نمی دونیم..اخه چی بنویسم؟

فصل یک arrow رو تموم کردم... خدایا.. فصل دوش کی میاد؟؟ حالا من این فصل رو از شاگردم گرفته بودم که تو بناب دانشجوئه... اونجا دانلود کرده واسه خودش... کی بشه بره اونجا باز دانلود کنه بهم بده؟نیشخند

دلم یه تعطیلات واقعی می خواد... در ساحل اتلانتیک ... واقعی... رویایی..

عالیجناب دارن تشریف میارن.. اعصابمون خط خطی شده.. هرچند پاچه نمی گیریم...

امروز با خانم والده صحبت می کردم.. حرف افتاد از جوونی و این چیزها... حرفی رو که مدتها رو دلم مونده بود رو بهش زدم.. گفتم: ببین.. وقتی می بینی هنوز حرف فلانی یادم مونده که فلانجا بهم گفت نگو چقدر کینه ای هستی.. چرا فراموش نمی کنی... بحث کینه نیست... بعضی حرفا روح ادم رو سوراخ می کنه...

امروز دلمه پختیم و خوردیم.. جاتون خالی... عالی شده بود..

هفته بعد رو می گذرونم به ترشی و خیارشور انداختن... اصلا این کارهای پاییزی روح منو زنده می کنن... عاشقشونم...قلب..

احتمالا جمعه رو بگذرونم به تمیزکاری و تغییر دکوراسیون اتاقم.. کم کم باید بخاری اتاق منم نصب کنیم..

دلم یه کار بزرگ می خواد.. یه کار در حد ترکوندن... دوست دارم بترکونم..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٧ساعت٩:٤٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بخاری

به سلامتی اولین بخاری امسال تو نشیمن ما برپا شد..

من الان به لطف هوای سردی که تبریز درگیر شده شال پیچ تو اتاق سردم نشستم... کمی المانی نازنین می خونم و کمی arrow تماشا می کنم.. باز کمی المانی نازنین و کمی arrow...

اصلا من عاشق اینطوری درس خوندنم.. اصلا نمی تونم یه ساعت مداوم بشینم سر یه درس و سرم رو بلند نکنم.. ولی عوضش اینطوری می تونم بدون اینکه خسته بشم یا راندمان کارم بیاد پایین چهار پنج ساعت تمام بخونم...

کارهام تو شهر دانشگاهیم خیلی خوب پیش رفت.. یعنی راستش خیلی بهتر از اون چیزی که انتظار داشتم.. ولی خوب یه اتفاقاتی داره می افته که امیدوارم بلوف باشه... بعضی از درسامو الکترونیکی برداششتم الان تو سایت زده باید دوباره به عادی برشون گردونم... بی خیال... فقط من که نیستم.. اگه ظررفتیت کلاس شش نفره چرا زدین صد نفر؟ اصلا اگه من نمی تونم الکترونیکی بردارم چرا تو انتخاب واحدم زدین؟؟ چه کارایی می کنن ها...با چند از دوستام حرف زدم.. اونا هم دست نزدن... بی خیال

هیچ کاری نمی تونن بکنن...

دیگه اینکه... هیچی... دعا کنین...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٥ساعت۱٠:٤۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
هی نمیشه

هی می خوام از خشمم ننویسم... هی می خوام از عصبانیتها و اعصاب خوردی هام ننویسم نمیشه.... نمی زارررررررررررررررررررن....

اعصاب برام نموند به خدا...

یعنی خانم والده برام نمی زاره... صبحی گفت پاشو جارو بکش حالا این وسط جاروبرقی صدهزار ساله مون یهو خاموش شد.. گیر داده تو بد کشیدی... تو اینجوری کردی... اصلا صبح اول صبی برام اعصاب نزاشت... الانم رفته تو اشپزخونه برام در کابینت می کوبه اه می کشه... اصلا اهمیت نمیدم... ادم یه خرده باید برای خودش شخصیت و احترام قایل باشه... ادمی که فکر کنه هر چی بگه فرد مقابلش باید سکوت کنه و حرفی نزنه اشتباه کرده.. چون با این کارش فقط و فقط ارزش خودش رو اورده پایین...

بفرما الان میگه پیرها بمیرن همه از دستشون خلاص میشن... اصلا جوابش رو ندادم.. برای من در می کوبه... منم بلدم در بکوبم.. یه بار دیگه از این اداها دربیاره واقعا عصبانی میشم... اصلا حالیشون نیست به خدا...

پنج شنبه امتحان زبان المانی دارم..اونم سطح آ2.. قوز بالاقوز شده اونم.. باز امشب قراره راه بیفتیم به سمت شهر دانشگاهیم... اونم واقعا اعصاب نزاشته برام.. حوصله اش رو ندارم ولی باید از اینجا دور بشم... اینم باز یه فرصت مناسبه...

دلم یه جای دنج و اروم می خواد.. مثل المان نازنینم...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۳ساعت۱۱:٠٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
کجایید؟

کجایید اهالی وبلاگستان... حوصله مون ترکید بابا...

بیاید چهارتا پست باحال هفتاد من کاغذ بنویسید دیگه...

اصلا من الان یه "می دانی عاشق چه هستم" براتون می نویسم از خمودگی روز جمعه ای دربیاید...

 

می دانی عاشق چه هستم؟

عاشق اینکه سرگرم مقاله ای باشم.. و خیلی درگیرش شده باشم... انوقت مرد خانه ام همینجوری که  دارد برنامه مزخرف فوتبال را می بیند برود توی اشپزخانه و در جواب سوال من که می پرسم:"داری چیکار می کنی؟"

بگوید: " الان میام می بینی.."

و بعد از حدود بیست دقیقه... بیاید با دوتا از اینها و بگوید: " اول جمع کن اون دفتر دستکتو.. بیا تو ایوون اینا رو بزنیم تو رگ"

و ساعتی بعد توی ایوون... ما.... نیشخند.....

حال کردین؟؟؟مژه

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٢ساعت۱۱:۳۳ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اتفاقات قشنگ زندگی

ادمهایی وجود دارن که بعضی از اتفاقهای قشنگ تو زندگیشون خیلی قشنگ رخ میده... یعنی انقدر قشنگ و خوب که حتی تصورش هم از ذهن ادم خارجه.. مثل یه عروسی توپ... یک پیشنهاد ازدواج... به ترفیع شغلی عالی... چاپ مقاله ای که اصلا انتظارش رو نداشتی... تشویقی.. یه پول قلمبه درست زمانی که احتیاج داشتی.. چندتا از این ادمها دور من هستن.... گاهی فکر می کنم چطور میشه که این اتفاقات برای اینا رخ می ده؟ اونم انقدر قشنگ؟.. دلیل چیه؟ شانس؟ خوش قلبی؟ پول؟ طبقه اجتماعی؟..چی واقعا؟

گاهی انقدر به این ادمها غبطه می خورم که تمام وقتم رو می گیره.. گاهی تمام خوبی ها و داشته ها رو جلوی نظرم بی رنگ و پوچ جلوه می ده... 

من تا حد زیادی انسان مادی هستم.. حالا نه تجملاتی ولی مادی... زندگی رو تا حد زیادی تو پول و رفاه می بینم.. یعنی پول بخش اعظمی از زندگی من رو تشکیل میده.. من فلسفه ادمهایی که به عشق طرف بیشتر از کار و موقعیت اجتماعیش اهمیت میدن درک نمی کنم.. البته زندگی بدون دوست داشتن رو هم نمی پسندم ولی برام شروع زندگی با حداقل امکانات معنی نداره..

گاهی فکر می کنم دارم راه رو اشتباه می رم... و این در نیمه راه بیست و هفت سال و نیمی منو می ترسونه...می ترسم اشتباه کرده باشم و نادیده بگیرمش...بعدها که متوجه شدم حسرت بخورم که چرا وقتی متوجهش شدم اهمیت ندادم..

نشانه هایی مبنی بر مهاجرتم دیدم.. اونم از کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم.. و اصلا ازش درخواست نکرده بودم.. اصلا حرفش هم نبود.. این منو امیدوار کرد.. به نشانه ها دقت می کنم ولی باز یه چیز منو می ترسونه...

این که اتفاقات قشنگ زندگیم قشنگ رخ نده...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٠ساعت۸:٢۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بازگشت

وای خونه چقدر خوبهنیشخند..

من برگشتم... حالا یه سوتی بگم؟... کلاسامون تشکیل نشد.. یعنی تو سایت زده بودن من ندیده بودم... ولی بی خیال.. راستش به این سفر.. به این ولو یه روز از اینجا دور بشم و یه خرده ذهنم باز بشه احتیاج داشتم... پامو یه قدم هم از تبریز بیرون نزاشته بودم...

فعلا برم بخوابم که دو دشبه درست و حسابی نخوابیدم.. فعلا

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۸ساعت۱٠:۱٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
احوال امروز..

بابا دیروز رفته بود ارومیه..رفت از اونجا 100 کیلو گوجه خرید برای اینکه رب خونگی درست کنیم... فکر نکنین زیاده ها.. ما خونه قبلیمون تا 250 کیلو هم درست کردیم.. البته امروز به دلیل اینکه حیاط نداشتیم و مجبور شدیم همه رو تو خونه انجام بدیم کل خونه ربی و گوجه ای شده... الانم اخرین دیگ رب روی اجاق وسط اشپزخونه درحال قل قله و من این سر خونه تو اتاقم در حالی که همه پنجره ها بازه دارم از گرما می پزم...

با فکر اینکه فردا عصر هم باید راه بیفتیم سمت شهر دانشگاهیم با این تن و بدنی که برای خودم ساختم کلا خیال سابیدن اشپزخونه رو از سرم بیرون کردم.. احتمالا فردا مت بیاد اینجا.. می دم اون بشوره.. به خدا دارم می میرم... شانس منه که خانم والده کار مت رو قبول نداره.. فقط کار خودمه.. ای کاش پت هم بیاد... اصلا چشمام رو نمی تونم باز بزارم..

یه چیزی رو فهمیدم.. اینکه هیچ وقت قدرت اعتراف اینکه حوصله ندارم یا فکرم مشغوله یا خسته ام رو ندارم... دیروز بعد از اینکه با حسین حرف زدم و بهش گفتم یه خرده بی حوصله ام عذاب وحشتناکی به دلم افتاد... اصلا دلیلش رو نمی فهمم... اینجا خیلی راحت از مشکلاتم و احساساتم می نویسم ولی نوبت به حرف زدن که می شه نمی تونم.. یا نمی خوام.. به هر حال یکی.. حتی امروز هم که زنگ زد با اینکه ته مونده ای از احساس دیروزم مونده بود سعی کردم بگم چیزی نیست و همه چی برطرف شده.. البته که برطرف شده بود و فقط خرده ریزاش مونده بود... توقع بیجایی هم که دارم اینه که طرفم علم غیب داشته باشه و تمام حالات منو بدون اینکه لب باز کنم بفهمه...

از وقتی ریدر رفته ادرس بعضی هاتون رو گم کردم.. مثل مریم (یادداشتهای قایکمی من) بعدش هم که لپ تاپ گرفتم کل هیستوری کروم رفت.. رمزشم یادم رفته.. شرمنده شم که نرفتم وبلاگش.. الان می گه این چه بی معرفتیه... به هر حال شرمنده..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٥ساعت٩:۳۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
عوارض استرس

عوارض استرسی که کشیدم الان داره خودش رو نشون میده.. غذا کم می خوردم.. معده ام به شدت درد می کنه... همش حالت تهوع دارم.. سردردهام بیشتر شده... همچنان چشمام به نور حساسسیت نشون میده... مجبورم غذاهای سبک بخورم که معده ام سنگین نشه.. اصلا یه وضعی دارم...تنها چیزی که این وسط خوب شده وضعیت خوابمه... اصلا در طول تابستون من تبدیل می شم به یه ادم بی مصرف... یعنی هیچ کدوم از کارهایی که دوست داشتم انجام بدم رو نمی تونم انجام بدم..

حوصله ندارم هفته اینده برم شهر دانشگاهیم ولی خوب مجبورم... خدا کنه کلاسا تشکیل بشه... یعنی اگه تشکیل نشه من می دونم و اون مدیرگروه مزخرف بیشعور... یعنی کله اش رو می کنم اویزون می کنم سردر دانشگاه عبرت تمام مدیرگروهها بشه...

هوای تبریز خنک شده.. خنکیش رو دوست دارم... انقدر که شبها زیر پنجره اتاقم با پنجره باز می خوابم.. و تو چه می دانی خزیدن زیر لحاف گرم تو هوای خنک چیست...

خمیازه.. الانم باز خوابم میاد... سعی می کنم تو کلاسام ریلکستر باشم.. و بیشتر روی رفتنم فوکوس کنم... با زن کمانگیر عزیز می خوام شروع کنم به درس خوندن... چقدر شبیه منه.. چقدر روحیاتش مثل منه... اصلا درون تمام اذرماهی ها شبیه همه... انگار که کاربن گذاشته باشن...

خمیازه.. بریم یه خرده بخوابیم سرحال بشیم... این هوا جون میده واسه خوابیدن زیر لحافنیشخند

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۳ساعت۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()