رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
ساک

بابا جان سفر مجردی نموده بودن به ارومیه... اونجا یکی از دوستاش یه چمدون پر لباس داده بهش که اینا رو از امریکا فرستادن ببین می تونی تبریز بفروشی؟

الان اون ساک داره به من اشاره می کنه

اخی.. ساک بیچاره... طفلی ها... البته لباسشون لباس مهمونیه.. بریم ببینیم چیزی میشه پیدا کرد از بینشون؟

اخه چرا انقدر با احساسات من بازی می کنن؟ چرا واقعا؟ تازه کفش هم داره.. البته کفشاشو نگاه کردم چیز قابلداری نیستن... ولی یه جفت کتونی پوما داره توش.. بابا گفت 150 تومن...

هیچی دیگه... ما که هوس جینگولی کردیم باید هی لباس بهمون برسه.. حالا اگه لباس دوست داشتیم همه جینگولی می اوردن..

کتابم گذاشتم جلوم یه چیزایی بخونم همه اش دارم خمیازه می کشم.. واقعا چه روز خوبی....

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ساعت٤:٢۳ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
باز هم دانشگاه

ثبت نام از امروز شروع شده که خداروشکر انگار سایت مرده.. شایدم کشتنش.. نمی دونم ولی نمی تونم واردش بشم...

انقدر خوابم میاد که نگو... فردا بدو بدو میرم شاهگلی... بدجوری خیالش زده به سرم.. یه دورم دور استخرشو بزنم خونه... دلم براش تنگ شده... من عاشقشم دست خودم که نیست... هیچ جای دنیا صفای شاهگلی عزیز من رو نداره..

کلی کار کرده و نکرده دارم و کلی پول می خوام که فعلا ندارم.. یکی از خصوصی هام 100 تومن بهم بدهکاره که هرچقدر زنگ می زنم جواب نمی ده... فردا میرم به نگهبان ساختمونشون یه یادداشت میدم...ریخت به حسابم که ریخت.. نریخت هیچی..

اصلا موندم.. من کی پول کسی رو می خورم که اینهمه پول من خورده میشه؟ اون از اموزشگاه اقای شیپیشو اینم از این... باز می دونم ازمایش الهیه.. می دونم خدا یا داره من رو امتحان می کنه یا اون رو... ولی اخه خدا جون.. خداییش پول دیگه مسئله ناموسیه.. تو چرا سر اون شوخی می کنی اخه.. سر یه چیز دیگه امتحان کن خوب.. یه واحدم رو انداختی (نه اینکه خودم نخونده باشمانیشخند) حرفی زدم؟ ناشکری کردم؟ ولی اخه پول؟؟؟ شوخی نکن دیگه.. بفرست.. پول پول پول...

الانم دارم خمیازه می کشم و نشستم اینجا... خوابم میاد ولی نمی خوام بخوابم.. اصلا چشم به هم می زنی میشه ساعت 12.. این چه وضیه.. مسئولین رسیدگی کنن لدفا...

دلم پستهای بلند و بالای دوستام رو می خواد... یادش به خیر.. قدیما چقدر پست می ذاشتیم؟ چه کامنتهایی.. یادتونه... تا می دیدیم وبلاگ یکی بالا اومده شیرجه می زدیم.. هعییییییی چه روزهایی بود..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
باز هم مامان..

بچه ها باز احساسات مامانانه من اومده سراغم...

به صف همه تون ماچ شب به خیرماچ

راستی بچه ها.. من ایده هام ته کشیده شما ایده میده ندارین؟؟؟

به جز خرید.. برای اون فلوس موجود نمی باشد..

بگین دیگه... من حوصله ام سررفته ها...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ساعت۱٢:۳۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
ایده های ناب

الان چند روزه امتحانات تموم شده و من هیچی تو کله پوکم نیست... باورتون میشه حتی یه دونه از ایده هایی که زمان امتحاناتم داشتم تو سرم نیست؟

حالا تازه به سرم زده بشینم درس بخونمخنده یعنی کلا انسونی مثل من نوبره.. شما هم از دست ندید...

اخی.. طفلی.. می دونین.. اصلا یاد بعضی چیزا می افتم انقدر می شینم می خندم انقدر می شینم می خندم.. حالا چیز خنده داری نیستا.. یعنی شاید شما باشین بگید عزیزم خل شدنت مبارک ولی باور کنین یعنی دیوونه ها می شینم قاه قاه می خندم.. تا مرز روده بر شدن می رم به خدا.. حالا دیشب لحاف رو کشیده بودم رو سرم جلوی دهنم رو هم گرفته بودم صدام بیرون نره به خدا داشتم روده بر می شدم.. تازه دوبار هم رفتم دستشویی مبادا کار دست خودم برم ولی اصلا مگه چاره ساز بود؟ انگار یه نفر گرفته منو قلقلک می ده.. بابا که خوشحاله.. می گه بخند ولی عاگا.. اخه اندازه داره.. فردا من خونه شوور اینجوری کردم.. بابام هم گفت این مجردی هم این کارها رو می کرده چی می گن بهم؟؟ زشت نیست عایا؟؟نیشخند

امروز پارلایی اومده بود خونه ما.. بعد محبتش غلیان کرده بود انقدر گردن منو گرفت فشار داد که ... اصلا محبت منم اینجوریقلب کلی عمه و برادرزاده محبت درکردیم واسه هم.. الهی من جیگرشو بخورم.. ناناز منه..

امروز بعد از ظهر هم با مت کلی اس ام اس بازی کردیم باز چرند.. یعنی واقعا حیف این پولهایی که می ریزیم تو شکم همراه اولقهقهه.. شعاری خوبی داره.. هیچ کس تنها نیست.. درسته.. من فکر می کردم فقط من خلم..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ساعت۱٠:٤۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اخرین امتحان

اخرین امتحانمم به سلامتی داد و تموم شد... والا به نظرم خوب داده بودم ولی الان اومدم و دیدم امتحان هفته پیش رو افتادم اصلا یه جوری شدم... الان ترس افتاده تو دلم که نکنه این امتحانم بیفتمگریه

می دونین... اعصاب دوباره خوندن رو ندارم... الانم می خوام بشینم دروس ترم بعد رو شروع کنم به خوندن... چون با این درسی که افتادم  خیلی کارم سخت میشه... اه.. حالم به هم می خوره دیگه...

سرماخوردگیمم خوب شده خدا رو شکر..

برم یه خرده استراحت کنم... امروز المانی نازنین دارم...

خدایا.. کریسمس سال 2015 دست تو رو می بوسه هاچشمک

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ساعت۱٢:٠٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
سرماخوردگی..

بر چشم بد لعنت... یکیش چشم خودمه...

همین دیروز برای البرز کامنت گذاشتم که شما چند دفعه سرما می خوری؟ من امسال اصلا سرما نخوردم.. و این حرف همانا و الان بسامه فین فینو همانا...

خودمون رو چشم زدیم خواهر...

فقط یه امتحانم مونده... دعا کنین اونم پاس شه بره رد کارش من خلاص شم...

خوابم میاد مثل چی...

بعدشم...

اها سال نوی میلادی مبارکنیشخند

اگه خدا بخواد سال 2015 را در المان جشن خواهم گرفت... حتما..

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت۸:٥٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
قرص خواب

دوست دارم بدونم کدوم ادم مشنگ  دیوونه ای تو این دوره زمونه مشکل خواب داره... نه بیاد جلو...

فقط یه قدم بیاد جلو تا من جزوه زبانشناسی مقابله ای رو نشونش بدم.. فقط نشونش بدم.. اگه تا صد سال نخوابید.. اگه نخوابید..

یعنی از امروز صبح که با انرژی بیدار شدم و تا الان که دوش اب سرد و گرم گرفتم یک ریز دارم دهن دره هایی کردم که به تمساح و اسب ابی گفتم جوجه جوجه (به سبک ارسطو)

اصن یه وضعیخمیازه.. اها.. بیا.. دیدی؟؟

دلمم نمیاد اخه بخوابم... خدا به خیر بگذراناد...

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت٤:٤٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
کادو

می دانی عاشق چه هستم؟

 

عاشق اینکه وقتی شب یلدا میهمان خانواده مرد خانه هستم به مرد خانه ام زنگ بزنم و بگوید که با خواهرش است... و بعد با دستانی پر از کادو وارد خانه شود و چشم ان دختر خاله ایکبیری اش را دربیاورد...

کادویش پالتوی ورساچه ای است که چند وقت پیش پسندیده بودم... همراه با دسته گل و پشمک و شیرینی و باقلوای محبوبم...

بعد بفهمم که خواهرش را همراه خود برده تا همراه او خرید کند... بعد جلوی همه پالتو را بپوشم تا ببیند و بر خود ببالد.. بعد اینکه پوشیدم ناگهان خشکش بزند و با ناراحتی در حالی که به پالتویی که در تن من زار می زند نگاه کند و بگوید: چرا اینجوری؟ تن خواهر که خیلی خوب بود...

و من بگویم: اشکالی نداره عزیزم.. همین که به فکرم بودی برام یه دنیا ارزش داره..

و بعد فردایش دوتامون پالتو رو ببریم و عوض کنیم تا عبرت شود برای مرد خانه و تمام مرد خانه ها تا برای سوپریز کردن بهتر چشمان خود را باز کنن... 

 

  • اخه مرد خانه... واقعا فکر کردی سایز من و خواهرت یکیه؟؟؟ مرد خانه اس من دارم؟؟
  • این پست با تمام متعلقاتش تقدیم سمایی نازنینماز خود راضی
  • مزین شدیم به یک عدد ادکلن ورساچه برایت کریستال
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٦ساعت۱٢:۱٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
امتحان..

دوتا از امتحانام رو دادم و به معنی واقعی کلمه گند زدم بهشون... قبولم ها... ولی نمراتی بس درخشان دارم.. اصن یه وضعینیشخند

حالا این وسط یه امتحان تشریحی دارم.. انقدر امتحان تستی خوندم که یه امتحان تشریحی دارم نمی دونم باید چیکار کنم.. هی می خونم هی نت برمی دارم انگار نه انگار چیزی خوندم... لب مطلب رو می دونم چیه ها ولی....فکر می کنم بزرگترین ضرری که دانشگاه پیام بهم زد این بود که کلا داره نوشتن یادم میره... منی که قبلنا عاشق امتحان تشریحی بودم برای اینکه می تونستم سه صفحه مطلب بهم ببافم ولی الان هیچی یادم نمی مونه... ای تف به ذات امتحان تستی...

حالا یه چیز جالب بگم... عمه بزرگه که معرف خدمتتون هست... 

خونه شون بودیم برای ناهار... یعنی فکر کنین یه چیزی حدود سی و پنج نفر اینا... بعد ناهار زودی رفتم جلوی سینک و شروع کردم ظرف شستن.. اونم بدون دستکش با اب داغ( کدوم ادم پدر امرزیده ای بود که می گفت سگ پاچه ادم رو بگیره جو نگیره؟؟؟) مت اومد به زور از دستم گرفت اون شست من اب کشیدم.. عروس عمه بزرگه ظرفا رو جا به جا کرد دختر عمه و نوه عمه (نازنین مثلا که تو مالزی دکترا می خونه الان اینجاست) همه نشستن تو هال و همون ظرفا رو دستمال کشیدن... بعد تموم شدن که سینک رو شستیم و ته اشپزخونه رو تی کشیدیم.. عمه بزرگه که کلا منو ندید گرفت.. به مت فقط گفت دستت درد نکنه.. بعد رفته سراغ دختر و نوه خودش شروع کرده که: دست شما درد نکنه... کار اصلی رو شما کردین.. همین که ظرفا رو دستمال کشیدین خیلی کار بزرگی انجام دادید...

من و مت:

 

  • منتظر پست بعدی باشید: یک "می دانی عاشق چه هستم؟"
+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٥ساعت۳:٠٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
رمز برای این پست عوض شده.. هرکی می خواد بگه بهش رمز بدم..

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳ساعت٩:۳٦ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()