رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
خانواده من...

این پست "خشم من رو که خوندین برید ادامه مطلب رو بخونید این یه خرده شاد بشید... به جون خودم راسته....

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت۱۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خشم من

این چند روزه که داشتم حرفهای سیندرلا رو می خوندم و حرفهایی که خودم بهش زدم به این نتیجه رسیدم که من بیشتر از هر چیزی دچار خشمم... بله خشم.. منظور از خشم عصبانیت نیست... منظورم حرفهایی که بوده که طی سالهایی که فکر می کردم کلا فراموش کرد درونم رسوب کرده و کهنه شده ولی خوب نشده.. خشمی که من از اطرافیانم تو دلم دارم... نمی تونم چطوری براتون بگم.. در تمام سالهایی که فکر می کردم اگه کسی بهم بدی کرده بخشیدم این طوری نبوده.. من فقط در صدد تلافی بر نیومدم و فراموش کردم بدون اینکه ببخشم والان همه اونا با کوچکترین تلنگری داره می ریزه بیرون... شاید به زودی منم اعترافاتم رو شروع کنم... شاید هم نه... من بیش از چیزی بی نهایت ادم محافظه کاری هستم... شاید به شدت هم اهل ریسک باشم ولی درباره چیزی که به درونم مربوط باشه بی نهایت محافظه کار میشم و ترجیح می دم کسی به وجود اونا پی نبره.. شاید نگران قضاوتم شاید هم نیستم ولی ترسم از مطلع شدن ادمهاس...و اینکه به چیزهای وحشتناکتری پی ببرم...

به این نتیجه رسیدم که خشم من نسبت به عمه بزرگه خیلی بیشتر از عمه خانمه... حتی امروز به خانم والده اعتراف کردم که دچار خشم هستم.. متاسفانه به هیچ عنوان دوست ندارم این خشم رو از بین ببرم.. دوست دارم باشه.. یه جورایی دوست دارم تلافی کنم نمی دونم چرا دوست ندارم ببخشم.. می خوام به روش بیارم کارهایی که درباره ام کرده... حرفهایی رو به یادم اوردم که در مقابلش خواهش عمه خانم برای زنگ زدن به "اسمون" چیزی نیست... چیزهایی که حتی به سیندی هم نگفتم.. خشم هایی که یادم می افته مغزم سوت می کشه که چقدر راحت از کنارشون گذشتم...

متاسفم که خانواده ای ندارم که بخواد کمکم کنه... خانواده ای که توش بزرگتر بزرگتره حتی اگه اشتباه کنه.. و کوچکتری که کوچکتره حتی اگه راس بگه...

یک روزی اعتراف خواهم کرد که هیچوقت در خانواده ام جدی گرفته نشدم... انقدر که در جشن تولد بیست و هفت سالگی ام برادرم با شگفتی بگه راس راسی تو بیست و هفت سالت شد؟ من فکر می کرد بیست و چهار سالته.. اعتراف می کنم چقدر خانواده ام منو تضعیف کردن چقدر استعداد های من ناشناخته موند.. چقدر به کارهایی که دوست نداشتم فورس شدم و چقدر رویاهامو مسخره کردن... انقدر که الان سعی می کنم به هیچ کس حرفی نزنم...  یه روز اعتراف می کنم اگه امشب دنیا به اخر نرسه..

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت۱٠:٢٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
ازدواج من

من آخرش با یخچال ازدواج می کنم!

وقتی خوشحالی میری سر ِ یخچال!

وقتی ناراحتی میری   سر ِ یخچال !

وقتی کسلی میری   سر ِ یخچال !

داری با تلفن حرف میزنی میری   سر ِ یخچال ! …

وقتی نمیدونی چته! میری   سر ِ یخچال ! و…

آخه موجود اینقدر سنگ صبور !!؟

اینقدر محترم؟ اینقدر با حوصله ؟ اینقدر با شخصیت!!!

  • این نوشته از من نیست ولی اخر حرف منه... به جان خودم منم اینجوری ایم2 06

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٩ساعت۱٠:۱٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
توقع

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٧ساعت٩:٥٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
عکس عکس عکس

ادامه مطلب bitteنیشخند

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٧ساعت۱۱:۳٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اعتراف

یکی از بزرگترین اعترافات من اینه که من به هیچ عنوان ادم بیان کردن نیستم....نه بیان کلامی نه بیان نوشتاری و نه بیان احساسی...

به هیچ عنوان نمی تونم حرف دلم رو بگم و بنویسم یا احساساتم رو اونجوری که باید بروز بدم.... همیشه واژه کم میارم.. همیشه اونجایی که باید شروع کنم به حرف زدن حرف کم میارم... هیچ وقت یاد نگرفتم اونجوری که باید حق مطلب رو ادا کنم... نمی تونم دلداری بدم و بگم اه بابا بی خیال... اصولا ادم مناسبی نیستم برای اینکه بشینی تا ازش دو کلوم حرف یاد بگیری....

البته اینو بگم که خوشبختانه دوتاگوش نیمه شنوا دارم ولی خوب... اینا کافی نیست...

واقعا گاهی غبطه می خورم به حال اون ادمهایی که با دو کلمه حرف ادمو اروم می کنن... من که اگه طرف کنارم باشه بیشترین کاری که می کنم اینه که طرف بغل کنم و محکم به خودم فشارش بدم... حالا فرض کنین این ادم پشت تلفن چه کاری می تونه بکنه....

گاهی واقعا از دست این ناتوانی خودم حرصم میگیره....

 

  • امروز کادوی ممول و زن کمانگیر هم به دستم رسید.. کلا ذوق مرگ می شویییمنیشخند
  • اگه باهام حرف زدید و من بیشتر اوقات سکوت کردم فکر نکنین حوصله تون رو ندارم... خودم از اینکه واژه ای برای دلداریتون پیدا نمی کنم عذاب وجدان دارم....
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت۱۱:٠٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
دیروز

دیروز روز خیلی خوبی بود....اولش که با سورپرایز سیندی شروع شد و کلییییییییییییی کادو... بعدشم که کیک پت و کادو و امتحان زبان المانینیشخند

هنوز دو نفر بیشتر بهم کادو ندادن...

به زودی در این محل عکس نصب خواهد شد...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت۱٠:٢٥ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بیست و هفت سالگی

ادامه مطلب لطفا..

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۳ساعت۱٢:٠٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
هوای دلم

تازگی ها دلم بدجوری هوای بچگی هامو کرده....

وبلاگ دوست جون رو که می خونم بیشتر این حس بهم دست میده...

دوست دارم برگردم به اون زمانی که بابام بعد از چند ماه از مسافرت برمی گشت و شب اومدنش منو رو یه دستش بلند می کرد و می خوند:

بو منیم شینگیلی بالام دی

بو منیم نازلی بالام دی

بو منیم دادلی بالام دی

بو منیم دوزلی بالام دی

بو منیم گوزل بالام دی...

girl_cray.gifgirl_cray.gif

لذت این خاطره رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم..

  • ترجمه: این کودک نازنین منه... این خوشگله منه.. این کودک بانمک منه..
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت۱٠:٥٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خواب

می دونین دیشب چه خوابی دیدم؟

 

دیشب خواب دیدم یه همسر المانی دارم.. هاهاها... باورتون میشه؟ دیگه نمی گم کجا بودیم ...(این مسایل شخصیه خواهر جان) ولی خوب تا اینجاشو می تونم بگم که ملافه هامون سفید بود با یه عالمه بالش نرم سفید... (نمی دونم چرا قرمز نبود... من همیشه فکر می کردم دیگه بالشهامو قرمز برمیدارم...)...

بسیار هم اینجوری بودیم... البته بیشتر من... اوون که کپیده بود بیشرف.. هاهاها...

قربون دستت خدا... همین نمونه اولیه اش خوش تیپ بود... همینو تکمیل کن.. قربون دستت...

 

  • به فال نیک می گیرم این خوابمو...Cheerleader (واه واه چی بی حیا...)
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت۱۱:٥٥ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
به سلامتی

خوب به سلامتی دو.شس ک.مبریج (همون کی.ت میدلتو.ن عروس سل.طنتی)هم حامله هستن...اینجا رو بخونید..

بهشون تبریک می گیم و براشون ارزوی سلامتی داریم... ایشالا به سلامتی بارشون رو زمین بزارن و قدم بچه براشون مبارک و پر برکت باشه...

 

دارم به چند تا چیز فکر می کنم:

  1. سیسمونی رو قراره کی بده؟
  2. بچه به کی می کشه؟
  3. دختره یا پسر؟
  4. اسمشو چی می زارن؟
پ.ن. وقتی به بارداری افراد مشهور فکر می کنم زیباترین عمل رو از انج.لینا جو.لی می بینم که با وجود تمام امکاناتی که در اختیار داشت رفت تو یه کشور فقیر زایمان کرد و پول حاصل از فروش اول عکس نوزادش رو کم هم نبود (فکر کنم یک و نیم میلیون دلار) رو خرج بیماران سرطانی کرد.... 
نتیجه پ.ن. مهم نیست چقدر منفور عده ای به ظاهر اهل بهشت هستی... مهم اینه که دلت چقدر دریایی باشه... کی یاد می گیریم عمیقتر از جسم نگاه کنیم... در پس این پست و بلندی های هوس انگیز یک روح هم داریم که ماندگار تر است
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۳ساعت٩:٢۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
لجبازی

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۱ساعت۱٠:٢٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اه

چه تلاش مذبوحانه ای برای شاد بودن...

 

هرکاری می کنم به خودم بقبولونم که هرکسی بهتر از همه تشخیص میده چطور با مشکلش کنار بیاد و حلش کنه باز تو کتم نمی ره....

 

اخرش هم این میشه که یه ماه تا امتحانات من هنوز لای دوتا از کتابامو باز نکردم..

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۱ساعت۱٠:۳۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تیش عیش من...

گاهی وقتا میشه همه چی برای عیش و خوشحالی تو مهیاس.. 

پول

وقت ازاد

ذوق و شوق

مغازه های جورواجور

خلاصه همه چی...

بعد یهو یه مشکلی این وسط پیش میاد که اصلا بزرگ و غیرقابل حل نیست ولی خیلی شیک کاسه کوزه ات رو می ریزه به هم...

امروز وقتی داشتم از کلاس برمیگشتم تصمیم گرفتم یه سر برم فروشگاههای اطراف خونه مون یه گشتی بزنم شاید یکی دو قلم جنس خریدم و چند تا دیگه برای بعدا نشون کردم.... چشمتون روز بد نبینه... انچنان دستشویی منو خفت کرد که از ورودی مجتمع تا در دستشویی نفسمو نگه داشته بودم نریزه... (ابرومو می گم بابانیشخند)...

و این چنین شد که عیش ما تیش شد...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٩ساعت٩:٤٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
چی بگم...

اصولا اصلا دوست ندارم اه و ناله کنم مگر اینکه کارد به استخونم رسیده باشه یا اینکه حرفی واقعا منو سوزونده باشه... ولی به معنی واقعی خسته ام... دیشب که ساعت 3 خوابیدم...

بچه های قدیمی می دونن که اخوی محترم روز سوم امام حسین شله زرد نذری داره... اولا که خونه شون کوچیک بود خنه ما می پختن... الانم که خونه شون بزرگه..ولی خوب صابخونه شون باهاشونه.. خانم برادر هم دوست نداره از صابخونه حرف بشنوه... طبق عادت هر ساله اوردن خونه ما... چون هم اشپزخونه مون بزرگتره.. هم صابخونه بالا سرمون نیست نق بزنه...

خلاصه که دیروز من یه دقیقه ننشستم...یعنی از صبح که بیدار شدیم و من و بابا زیر اجاق گاز رو روشن کردیم تا همون شب ساعت 1 که رفتم تو حموم و قابلمه برنج رو سابیدم چون تهش سیاه شده بود...(ده پیمونه برنج رو رو گاز بزرگه درست کردم.. تنهایی)

گفتیم سه روز تعطیلی می شینیم یه خرده درس می خونیم ولی دریغ از یه صفحه...

دلم یه بترکونی حسابی می خواد..

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۸ساعت۱۱:٠۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
پراکنده..

چند روز پیش تو اتوبوس نشسته بودم پیش به سوی کلاس.. داشتم به مشکلات و اطرافیانم فکر می کردم.. یه لحظه با خودم ارزو کرد کاش بشه یه چیزی بخوره تو سرم و برای مدتی همه چی یادم بره...(عین تو فیلما) یادم بره کی هستم.. چی می خواستم.. برنامه ام برای اینده چی بود... یه مدتی معلق بمونم... ولی خوب تضمینی هم نیست که اون موقع ارزوی الانم یادم بمونه....

 

امام حسین معذرت... امسال اصلا حس عزاداری نیست... خودت که می بینی حس هیچی نیست...

 

گوش راستم تازگی ها همش پِر پِر می کنه... انگار یه چیزی داره می کوبه به پرده گوشم... اصلا درد ندارم ولی اعصابمو خرد کرده... شبا خوب نمی خوابم..

 

تو ترکی یه مثلی هست که میگه "الله کور گوشون روزیسین یوواسیندا یتیرر"  یعنی خدا روزی پرنده کور رو تو لونه اش می رسونه... حکایت منه... پریروز مت دوتا شلوار و یه بلوز مجلسی و یه لباس زیر برام اورد.. همه رو با هم خریدم 70 تومن...شلوارا جنساشون عالیه هر کدومو برداشتم 25 تومن (بیرون همونو پرسیدیم گفته بودن 60 تومن) بلوزه ابریشم 15 تومن و لباس زیر 5 تومن.... خدا می دونه حس خرید هم ندارم رسوند... کاش یه مانتوی بافت هم می رسوندنیشخند..

 

می خوام درس بخونم ولی اصلا حسی ندارم... بی خودی همش تو اینترنت پرسه می زنم منتظر اینکه یکی اپ کنه برم براش کامنت بزارم...

 

ختم قران هنوز پابرجاست..

 

  • قربانت بروم امام حسین... من می گویم حس عزاداری ندارم برایم اش نذری می فرستی؟.... نکن... این کارها رو با روح و روان من نکن... ظرفیت این همه مهربانی ندارم...
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٤ساعت۱٠:٥٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
شروع اذر ماه...

اذر ماه... ماه من شروع شد....

امسال اصلا یادم نبود...

نمی دونم چرا اصلا برای روز تولدم لحظه شماری نمی کنم..

البته می دونم چرا...

این روزها فقط سعی می کنم سرم رو با درس و مقاله شلوغ کنم بلکه خیلی چیزا یادم بره...

دلم برای پستهای طولانی که می نوشتم تنگ شده...

دلم یه سفر دور و دراز می خواد..

به زمانهای گذشته...

مثلا قرون وسطی..

زمان شوالیه های جوانمرد...

اه بابا ولش کن...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱ساعت۱٠:۱٥ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()