رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
خسته و عصبانی

بی اندازه خسته و عصبانی ام....

خسته جسمی نیستم... حاضرم همین الان بلند بشم و کل خونه رو بتکونم ...

روحم خسته اس...

از این همه تزویر و ریا 

بی عدالتی و بی انصافی...

روحم خسته اس...

به خاطر دوستم که کنارش نیستم... با این که قلبم پیششه

روحم خسته اس

خسته 

از این که می بینم حق با منه ولی متهم می شم...

از اینکه می بینم به خاطر حرف حقم مورد شماتت قرار می گیرم...

روحم خسته اس..

خیلی خسته...

این خستگی باعث میشه کم کم از جلد خودم که یه ادم محتاطه بیرون بیام... کم کم دارم به ادمی تبدیل میشم که جبهه می گیره و خودش رو به جریان اب می سپره... ادمی که تفنگش رو پر می کنه و شلیک می کنه و به عاقبت کارش فکر نمی کنه....

روحم خسته اس..

از خستگی اش می ترسم....

 

  • یه جریانی سرکارم اتفاق افتاده اگه خیلی بیخ پیدا کرد براتون تعریف می کنم.. فقط دعا کنید بیخ پیدا نکنه چون به هیچ عنوان حوصله این یکی رو ندارم .... حرفی بزنن دعوا می کنم...
  • ختم قران هم چنان برپاست...
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت۱۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
پرواز یک فرشته + ختم قران

نمی دونم دقیقا باید از کجا شروع کنم...

هیچ وقت در گفتن اینجور خبرها ادم سخنوری نبودم.... اصلا از وقتی شنیدم مغزم هنگ کرده...

متاسفانه مادر فرشته گون یکی از دخترهای وبلاگی امروز صبح به عرش اعلای کبریایی پرواز کرد تا از این پس محرم و صفر رو کنار بانوی بزرگوار کربلا خانم زینب عزاداری کنه....

عزیزم...

اسمت رو نمی برم چون می دونم غرور و دل صاف و دریایی ات اجازه نمی ده که دیگران رو ناراحت کنی و خودت پشت تلفن بهم گفتی... و من چقدر شرمنده ام که در اون لحظه انقدر شوکه شده بودم که هیچی به ذهنم نمی اومد که برای تسلی ات بگم و البته کدام واژه تسلی قلب شکسته و دردمند توست....

 

  • برای مادر این دوست عزیزم من به پیشنهاد سیندرلا یه ختم قران ترتیب می دم... در صورت تمایل برام کامنت بزارید و براتون شماره سوره خواهم فرستاد...به علت اینکه این پست به دوست عزیزم هم مربوط میشه کلیه کامنتها چه عمومی و چه خصوصی تایید خواهند شد..
  • بچه ها لطفا به شماره سوره دقت کنید..اگه در دوره ماهانه به سر می برید سوره های سجده دار رو نباید بخونید... یا بهم اطلاع بدید عوض کنم یا بعد از دوره بخونید...
  • اگر نمی تونید در ختم قران شرکت کنید متشکر می شیم فاتحه ای برای روح بزرگوار این فرشته بفرستید.
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٧ساعت۱:٠۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تشریف فرمایی

عالیجناب عشق تشریف فرما شدند...

حال ما نیز بسیار خوب است... و بسیار از تعاریف شما خرسندیم... گاهی که انچنان به نظر همایونی مان می اید کلا این پست های کذایی را فقط به این خاطرمی نویسیم که شما قدوم رنجه کنید و بیاید  از ما تعریف کنید و ما نیز خر کیف شویم....وگرنه اوضاع زیاد هم گیامتتت نیستنیشخند...

دیگر اینکه..

اهان... بیایید در گوشتان بگویییم که امروز با اخوی و خانم برادر رفتیم و یه جفت بوت که نشان کرده بودیم خریدیم... یه جفتش را که پوشیدیم گویا یک سایز بزرگتر از پای مبارکمان بود...امر نمودیم عوضش کردند.. یک جفت دیگر را که اورد تنها لنگه پای چپ را پوشیدیم و دیدیم که اندازه است و دیگر ان یکی لنگه را نپوشیدیم... الان که اوردیم خانه مشاهده نمودیم گویا همان لنگه کمی تنگ تر از این یکی لنگه است... کی بشود جا باز کند...خنده

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٦ساعت٩:٢۳ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بی مصرف

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٤ساعت۱٠:٢٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
چه می کنه...

کیانا....

این غیرمعمولی محسن چاووشی چه می کنه با ادم...

ادم بی عشقی مثل من دارم از خوشی می ترکم..چه برسه به اونی که عاشقه..

مخصوصا اولش...

ایول محسن چاووشی...

مرسی کیانا...

 

  • عاشقاش دانلود کنن..قلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۳ساعت۱٢:٠٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
دندون

می گن از هر چی بترسی سرت میاد...

اینجانب رو دندونام حساسم این دندونا هم تا می تونن بندری می زنن... یعنی بندری می زننااااااااا...البته من دندونهای مرتبی دارم ولی جنسشون خیلی بده..

سعنی سالی یکی دو بار دندونپزشک اساسی رو شاخشه... من که عاشق دندونپزشکیسبز..کلا بدم میاد یکی دستشو بکنه تو دهنم... دندونپزشک اقا که هیچ.. دندونپزشک خودم انصافا خیلی خوب بود چند سال پیش که حامله شد و نیومد رفتم دوتا دندونپزشک دیگه... البته کار هیچ کدومشون رو نپسندیدم و البته نمی دونم با دندونهای من چیکار کردن که کل اون منطقه یعنی دندونهای جلو و عقبشون کلا دارن بازی درمیارن..  پارسال که امالگام یکی با یه تیکه از دندونم شکستتعجب یعنی شوکه شده بودم..مگه ممکنه؟؟ امسال هم که یکیش به عصب رسیده بود و دیگه منو شکه کرد... الانم دندون کناریش یه تیکه اش شکسته.. می خوام زود برم برای ترمیم تا با این گرونی بازار بیشتر خرج رو دستم نزاشته...

شما بگین... اخه چراااا؟؟

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٢ساعت۱٠:۱٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
دوست زندانی..

دیشب پت و مت و اخوی محترم همراه عمه ها شام مهمون ما بودن... سر ظهر با بابا رفتیم یه چند قلم جنس بخریم که بابا یه اقایی رو دید و شروع کرد حال و احوال پرسیدن و اینا... یه اقای خیلی خوشتیپ و شیو و اینا... بعد از خداحافظی از بابام پرسیدم این کی بود؟...

گفت همکلاسیش بود تو فلان مدرسه و اینا (تقریبا دوره ابتدایی...).. بعد اینکه یه قاچ.اقچی بزرگ بوده و گرفته بودنش و سی سال بیشتر تو المان زندان بوده...

فککککک کنین.. سی سال المان زندان بودهخوشمزه.. 

 

  • زندانم بری تو المان... به خدا سعادت می خوادخنده
  • فقط خواستم بگم یه همچین دوستایی داره بابای من..قلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت۳:٤٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
مغازه های دلخواه من..

منم مثل همه دخترهای سرزمینم...نیشخند عشق خرید دارم.. ولی مغازه های دلخواه من برعکس همه دخترهای سرزمینم بوتیک و لوازم ارایش و کیف و کفش نیست.. البته نمی گم اینا رو دوست ندارم خیلی هم خوشم میاد ولی خوب اینا در درجه دوم قرار داره...من عاشق دوجور مغازه هستم....

 

  • اولیش لوازم التحریری و کتابفروشیه... یعنی این مغازه منو مست خودش می کنه... من عاشق اینم که تو یه کتابفروشی بزرگ ول بشم... یعنی همش این کتابو بردارم اون کتابو ورق بزنم از این کتاب یکی دو سطر بخونم.. این خودکارو بردارم اون خودنویس و امتحان کنم انواع پاک و مداد داشته باشم.. پوشه و برگ A4 و جامدادی و سنجاق و استیک و کلا همه چی... یعنی منو بفرستن تو یکی از این فروشگاهها بعد یه هفته بیان دنبالم... قلب
  • دومین مغازه... میوه و سبزی فروشیهخجالت.. یعنی این سبزی های تازه و معطر انرژی بهم می ده گیامتتتتتتت... یعنی اصلا نمی تونم توصیف کنم.. دسته های گشنیز و تلخون و شوید و بزارم یه گوشه... بوی فلفل دلمه ای که غوغا می کنه.. با بوی هویج و خیار و گوجه مست می شم...  واییییییی کاهو و کلم رو که نگوووو چه می کنه با روح و روان من..(این تیکه رو با لحن عاد.ل ففردوسی پور بخونین).. پرتقال سیب و هلو... خدای من... من حتی عاشق سیب زمینی و پیازشم هستم... لیمو ترشششخوشمزه.. به به... کدو و بادمجون... مخصوصا اون کوچولوهاش برای ترشی و قیمه بادمجون... دیگه دیگه.. وای انگور.. نعنا یادم رفت.. ترب.. شاهی..موززززز.. یعنی چی میشه این مغازه دارهای محترم بهم چیزی نگن اونوخ من دو ساعتی تو مغازه شون ول باشم؟؟ چرا زودی می خوام رام بندازن و منو از لذت دنیا محروم می کنن؟؟
این الان صدای شیکم شما بود؟؟نیشخند.. در راستای پست قبلی بگم.. چیز مهمی نیست ها.. به این پرت شدن های ناگهانی من عادت می کنین.. من همینجوری ام..
در راستای این پست هم اصلا نگران نباشی.. من چیم به ادمیزاد رفته که... بعد بگین بسامه شما نرمالیزبان
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت۱٠:۱٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
یادت رفت...

می دونی گوگوش...

حرفای قشنگی می زنی..مثل:

یه حرفایی همیشه هست ..که مثل درد توی سینه اس

یه حرفایی همیش هست... که از عمق نگاه پیداست..

حرفای خیلی بد..

درددلهای خوب

حقیقتهای پنهونی

حرفایی که می دونم

حرفایی که می دونی

 

ولی یادت رفت بگی:

یه حرفایی همیشه هست که در کمال نامردی و بی انصافی همچیننننننن دلتو سوراخ می کنه که کهیر می زنی... همچینننننن دلتو سوراخ می کنه که لال میشه... تا بخوای یه چیزی بگی به حکم روزگار و رسم و رسوم مسخره بزرگتری و کوچیکتری لالت می کنن....

 

  • چند تا پست پیش گفتم... هیچ وقت از نظر نزاشتن ناراحت نشدم.. خودم هم سعی کردم هروقت نسبت به پستی احساس و حرفی داشتم نظر بزارم.. بنابراین اگه حسی نسبت به پستام ندارید من ناراحت نمی شم اگه نظری نزاریدقلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت۱٢:٤٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
و باز هم...

 

و امروز صبح ساعت 10 باز هم لرزیدیمنیشخنداز خود راضی

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٧ساعت۱٠:۳٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
پول کتاب..

سری کتابهای shritte رو کسانی که المانی می خونن حتما می شناسن چون تنها سری کتاب اموزشی زبان المانی در ایرانه..(بزن دست قشنگه نیشخند)

ترم پیش ما قسمت اول shritte 1  رو تموم کردیم... این ترم باید shritte 1 رو تموم می کریم و همینطور shritte 2 رو شروع می کردیم... و از اونجایی که دلار* رو همه چی اثر داره قیمت این کتاب که از کتابفروشی کانون می خریدیم از 5 تومن به 19 تومن کاهش... ای وای ببخشید.. افزایش پیدا کردابله..دلیلشون هم این بود که کاغذ این کتاب روغنیه و طبعا گرونتره...(اخه یکی نیست بگه مغز فندقی.. تو این گرون بازار که ادم پول مدادشو از زیر سنگ درمیاره مجبوری کتاب رو با کاغذ روغنی چاپ کنی؟؟.. ادم به این خجستگی نوبره والا...)

راستشو بخواین منم مسیرم نبود برم از کتابفروشی کانون بگیرم.. چون دو سری باید اتوبوس عوض می کردم... عوضش رفتم پاساژ نسیم ابرسان و تو یکی از کتاب فروشی هاش این کتاب رو به همون قیمت 5 تومن پیدا کردممژه.. البته کاغذاش روغنی نیست.. ولی خوب کی اهمیت می ده؟؟

الان دارم به این فکر می کنم که 14 تومن موند تو جیبم...شیطان.. پول داشته باشم میرم بقیه shritte ها رو هم می خرم و انبار می کنم...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٥ساعت۱٠:۳٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
فکر بکر

تازگی ها به مخم زده این روزها تو این گرونی عوض اینکه برم پلیور و بلوز بافت بگیرم برم یه مانتوی بافت بخرم تا از زیر پالتو بپوشم و برم سرکلاسام تا مجبور نباشم مانتو بپوشم... (مانتو سخته خوب...) به جای پلیور و اینا هم تاپ بخرم... 

خوب خونه مون گرمه اصلا احتیاجی به این چیزا نیست... الانم با این که فقط بخاری اتاق من روشنه و تازه اونم در درجه حداقل باز من تو خونه تاپ می پوشم... 

دور تا دور خونه مون هم پر از فروشگاههای بزرگه...پر از بافتهای خوشگل...

البته همه اینها نشانه بی پولیه..و هزاران نقشه ای که برای پولی که قراره به دستم برسه کشیدم وگرنه همین که پول برسه به دستم انقدر خرج چیزهای الکی می کنم که تموم میشه و بعدا یادم می افته که می خواستم چیکار کنم...

هوای تبریز هم که مدام در حال تغییره... تا دو روز پیش همچین بارون می بارید انگار شاه لوله اسمون ترکیده الانم این دو سه روزه انقدر گرمه که با منتو می رم بیرون...

حالا اگه باز عشقش بکشه و یهو هوا سرد بشه من یه جفت بوت هم ندارم...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٢ساعت۱۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
رد رژ لب

می دانی عاشق چه هستم....

 

عاشق اینکه در شغل حساس و خطرناک باشم... مثل جاسوسی و از این حرفها.. و بعد با خانومی از جنس خودم و از جبهه مخالف کل کل داشته باشم.. بعد در یک ماموریت که هر دو خودمان رو برای هدف جرواجر می کنیم من یک قدم از او جلو بیفتم و بعد او پشت یک در شیشه ای گیر بیفتد و من برگردم و فاتحانه به اون نگاه کنم و بعد برایش یک بوسه روی شیشه در بگذارم... و رد رژلبم روی شیشه بماند... اینجوریkiss.gif...

  • برگرفته از یکی از صحنه های سریال الیاس...
  • یعنی لذتی که در این برد هست در س.کس با بوی فرند نیستSun
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۱ساعت۱۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
هنوز یادم هست...

و امروز.. 11 ابان.. تولد اسطوره بزرگ من 

پیمان ابدی 

پیمان عزیز امروز چهل ساله شد...

یاد و نامش گرامی و بزرگ

پ.ن. منبع عکس: وبلاگ هواداران ابدی

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۱ساعت۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
یه احساس بد...

تازگی ها یه طور خاصی شدم...

نسبت به چند نفر در اطرافیانم احساس بدی پیدا کردم... همه نه ها... دو سه نفر.. نمی دونم چرا همش فکر می کنم دارن دروغ می گن.. دارن خالی می بندن...

نمی دونم چه مرگم شده... هر کاری می کنم نمی تونم حرفشون رو باور کنم.. در مورد یکی که گیامته... اصلا فکر می کنم داره ما رو گول می زنه .. نسبت بهش خیلی احساس منفی دارم...

چرا اینجوری شدم؟؟ دیگه خودم برای خودم غریبه شدم...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٧ساعت۱٠:۱٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
احساساتی شدم..

امروز خیلی برنامه ام فشرده بود... 

صبح ساعت 8 تا 10 کلاس داشتم... بعد رفتم دنبال چک اخوی محترم... بعد ساعت 11 رسیدم خونه ساعت 12 تا 1:30 کلاس مجازی داشتم... بعد تازه بلند شو ناهار درست کن.. بعدشم باید ساعت 3 می بردم به یکی کتاب می دادم بعد تا 8:30 خودم کلاس داشتم... نه صبحونه درست و حسابی خوردم.. نه ناهار درست و حسابی.. ظرفهای ناهارم اصلا وقت نشد که جم کنم.. بابا جمعشون کرد...

به خانم والده گفتم دست نزنه خودم بیام بشورم.. اخه اینجا اشپزخونه اش لیزه می ترسم خانم والده با عصا که میره لیز بخوره..

الان بعد از کلاس برگشتم دیدم بابام وایساده جلو سینک و داره ظرف میشوره... بهش گفتم بابا بیا کنار من بشورم گفت چیه؟ شستن منو نمی پسندی؟

کلی با این حرفش احساساتی شدمنگران.. بابای خوب من وایساده جلوی سینک و ظرف شست تا من خسته میام ظرف نشورمگریه چقدر من دختر بدی ام..گریهگریهگریه تازه با خنده برگشته بهم می گه این لیوانا چرا انقدر تنگن. دست تو هم توشون نمی ره؟؟گریه

چقدر من دختر بدی امگریهگریهگریهگریهگریه

همشم تقصیره این پته... اگه می اومد خونه مون ظرفا رو می شست دیگه بابام ظرف نمی شستگریه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت۱٠:٢٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
عید قربان مبارک...

عید قربان.. عید بزرگ همه مسلمانان رو بهتون تبریک می گم...

ایشالا که سعادت زیارت خونه خدا نسیب همه بشه...

 

الان من فوقالعاده خسته نشستم و دارم همزمان لاکمو پاک می کنم و پست می نگارم تا پاشم برم یه دوش بگیرم واسه فردا...

میوه ها رو می خواستم بشورم که دیدم واقعا حال ندارم بمونه واسه فردا....

امشب اولین شبیه که تو اتاقم می خوابمنیشخند اخه شبهای دیگه بخاری اتاقم روبه راه نبود منم سرمایی...پیش بابا و خانم والده می خوابیدم...

یعنی امشب خانم والده ازم کار کشیدهااااااا... کار کشیدهاااااااااا...

راستی کتابام پیدا شد...مرسی دوست جون...پست مخاطب خاص هم به خاطر تشکر از همین دوست جون بود که برام پیداشون کرد... واقعا بعضی ها انرژی مثبت هستن...

اها.. راستی یادم رفت بگم...

در یه اقدام انحتاری دیگه بلایی رو که اول بهار سر لباسام اورده بودم تو اسباب کشی سر کفشام اوردم... الان با این هوای سرد و بارانی تبریز با بارونی و صندل میرم بیرونمژه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت۱٢:۳٦ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
زندگی عادی

نمی دونم چرا چند وقیه احساس می کنم زندگی من یه زندگی عادی نیست... نمی دونم چرا همش در حال مقایسه کردن زندگی خودم با زندگی بقیه هستم... اونا چیکار می کنن ...ما چیکار می کنیم... شاید یه روز دردلهامو تو یه پست نوشتم.. فعلا این که نمی خوام اه و ناله کنم....

الان برامون مهمون اومد... مت اینا اومدن... برم بهشون برسم...

  • یه مانتو خوشگل داشتم نزدیک سه سال بود رو چشمام تروتمیز نگه داشته بودم... یه بار دادم خانم والده اتوش بکنه.. رید بهش
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت۱۱:٠٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
 

 

قلب به اندازه تمام بی نهایتها بزرگه.. زبان من قاصر از لطفی که بهم کردی....

 

یعنی انقدر دوستت دارم که نگوووووووووووقلب

 

 

  • مخاطب: خاص
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت۱۱:٠٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()