رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
شروع کلاسهای الکترونیکی

کلاسهای الکترونیکی مون از فردا شروع میشه...

به به .. به صورت انلاین دیگه وارد کلاس میشیم 

فقط من فردا نمی تونم وارد کلاس بشم چون صبح کلاس دارمنیشخند حالا ایشالا از چهارشنبه...

دعا کنید بچه ها... سه تا از کتابام پیدا نمی شن...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت۱٢:٢۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
das ist ich

حذف شد...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۸ساعت٩:٢٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
lost

گواشواره و اویز نقره خوشگلم تو ماجرای اسباب کشی گمشده...

خیلی دوستشون داشتم الان هر چقدر می گردم پیداشون نمی کنم... یادم هم نمیاد که کجا گذاشته بودمشوندل شکسته

چرا هر چی دوست دارم دیگه پیداشون نمیشه... یه عالمه چیز میز خوشگلم یا شکست یا کلا نیستگریه

دعا کنید پیداشون بشه ... من خیلی خیلی دوستشون داشتم...گریه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۸ساعت۱:٢٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
عمه بزرگه..

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٦ساعت۱٢:۱٦ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
ماجرای اسباب کشی ما...

اره جونم براتون بگه...

چهارشنبه شب بود... من داشتم از کلاسم برمیگشتم که اخوی محترم زنگ زد به موبایلم و گفت برای فرداش(پنج شنبه) ماشین گرفته و قراره دیگه اسباب کشی کنیم... راستش اولش تعجب کردم که چقدر یهوویی ولی خوب دیدم خیلی بهتر شد اینجوری... رفتم خونه... برای فردا ده پیمونه لوبیاپلو دم کردم... البته یعنی جوشوندم ولی نزاشتم دم بکشه... گفتم بمونه فردا می زارم برای دم....

صبح هم بیدار شدم اول گذاشتم دم بکشه بعد صبحونه خوردیم و ماشینه اومد..با دوتا کارگر... یعنی ایول بهشون... عین نمی دونم چی کار کردن اخر از همه هم 150 تومن گرفتن... یعنی همون فرشهای نه متری دست باف و یخچال و لحاف تشک ما بس بود براشونابله.. بعد بابا شیرینی خریده بود کلی بهشون شیرینی و شربت دادیم صداشون درنیاد... ماشین بابا و مت و اخوی محترم هم تا خرخره پر کردیم و راه افتادیم سمت خونه... یعنی واقعا دست پت و اخوی محترم درد نکنه... واقعا من داشتم فکر می کردم اگه اونا نبودن ما عمرا تا یه هفته هم نمی تونستیم جا به جا بشیم... من و مت خونه جدید بودیم پت هم اون خونه بود... من و مت شروع کردیم جابه جا کردن وسایل... منم خیلی زود به اقایی که میز منو اورده بود گفتم بیاره بزاره تو اتاقی که می خوام بردارم... ساک لباسا و کتابها رو هم گذاشتم تو  کمدم که تا سر فرصت بچینم... کلی با مت هم برای اتاق نقشه کشیدیم که اینجا رو اینجوری می کنم اونجا رو اونجوری می کنم... حتی سری دوم که بابا رفت و خت رو اورد زود تختم رو سر هم کردم که دیگه حرفی نمونه... بعد از ناهار بود که شال و کلاه کرده و خسته و کوفته رفتم سر کلاس... از شانس من هر روز دوتا کلاس دارم به جز پنج شنبه ها که کلاسم  سه تاست... ساعت نه که برگشتم خونه و داشت مغزم منفجر می شد دیدم پذیرایی رو قشنگ چیدن .. حتی لوسترهامونو از خونه اورده بودنو نصب کرده بودن.... پت یواشکی منو برد سمت اتاق خودم و و و و...تعجب باورتون نمیشه چی دیدم.... میزتلویزون و تلویزون اتاق من بود... به جز میزم تخت و ساک و کتابامو بردن اتاق دیگه تا اتاقی رو که من انتخاب کرده بودم رو بکنن نشیمن...عصبانییعنی نمی دونید چقدر عصبانی شدم... برگشتم به پت گفتم کی اینکارو کرده؟ گفت: عمه خانم....(عمه خانم رو که می شناسید... مادرشوهر مت)... پت گفت: عمه خانم گفته اتاق منو بکنن نشیمن.... بعد اینا گفتن اخه بسامه این اتاق رو دوست داره عمه خانم هم گفته: بسامه این اتاق رو نپسنده اون یکی اتاق رو بپسنده

یعنی توجه داشته باشید ادم چقدر واقعا می سوزه... انقدر ناراحت شدم که... منم گفتم حالا که اینجور شد هر کسی که رای داده من برم اون یکی اتاق منم می رم خونه شون درست وسط اتاق خوابشون ج.یش می کنمنیشخند.. بله... تازه وسط اتاق خواب عمه خانم هم دوبل ج.یش می کنمنیشخند.. کلا دیگه سوژه شده بود... تا یه چیزی می شد می گفتم فلانی این کار رو نکنه فلان کار رو بکنه..(با لحن مخصوص عمه خانم)

اقا یه خرده خندیدیم ولی من واقعا اون اتاق رو خیلی دوست داشتم ولی خوب هر چقدر اصرار کردم نشد.. نقل مکان کردیم اینکی اتاق... این اتاق هم خیلی خوبه.. رگال داره کمدش دیگه لازم نیست هی اصرار کنم برام رگال بزنن ولی رگالش تو اسمونه.. یعنی من باید برم رو پنجه پاهام تا یه لباس بردارم ولی عوضش لباسام به پایین کمد نمی خوره پایینشم کلی جا برای جعبه هام دارم... ویوش هم یه طرفش خوبه ولی یه طرفش جالب نیست...

دیگه اینکه صبح جمعه بود و بلند شدیم و من قبل از اینکه عمه اینا بیان زود بیشتر لباسامو چیدم تو کمدم... لباسهای نازنینم..سه ماه مونده بودن تو ساک و همه شون چروک شده بودن.... کتابامو گذاشتم تو کمدم.. کفشا.. کیفا.. جینگولی هاقلب خلاصه.. فقط دیگه نمی تونستم تو اتاقم بمونم چون هوای تبریز بی نهایت سرد شده بود.. اینجا هم که ما پکیج نداریم... بخاری هم دود کشهاش نمی خورد... تا صبح تیک تیک لرزیدیم...

اقا عمه بزرگه اومد... یعنی از بدو ورودش شروع کرد که این چه خونه ایه گرفتین... نیگا ترک داره.. نیگا اشپزخونه اش اینجوریه.. نیگا فلانجاش فلانجوره... کلی نفوس بد زد..(این عمه خانم یه پست خاله زنکی اختصاصی داره..حالا بعدا می گم یادم بندازید).. دیگه بالاخره جمه رو هم بکوب کار کردیم... ناهار رو هم دستش درد نکنه عمه خانم و مت زحمت کشیده بودن.. دلمه و اش کماجقلب... شنبه هم که زودی رفتم دنبال ای دی اس ال و اینا....

یعنی من هر چی از زحمتهایی که پت کشیده بگم کم گفتم... کار کرد گیامت.... دستش درد نکنه... ایشالا کامنت و بازدید کننده از سر و روش ببارهماچ

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٥ساعت۱٢:۱٤ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خونه جدید ما

خوب به سلامتی اومدیم و مستقر شدیمقلب... شرمنده به خدا که اطلاع نداشتم چون شب اخر هم شارژم تموم شد و دیگه تمدید نکردم و هم اینکه دیگه دو سه روز فقط درگیر اسباب کشی و چیدمان بودیم...

الان دیگه هم نتم وصل شده هم اینکه از فشار کارم کم شده... دست پت هم درد نکنه این چند روزه صدبرابر من کار کرده... دستش درد نکنه...

دیگه اینکه کلا اسباب کشی ما خیلی باحال بود... حالا سر فرصت تعریف می کنم چه اتفاقاتی افتاده...

حالا شما بیاین بگین این مدت که من نبودم چی شده و چیکارا کردین...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٤ساعت۱٢:۱۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
چیدمان خونه

فردا ایشالا من و پت می ریم خونه تازه تا بچینیمش... یعنی اصولا فقط داخل کابینت و دکور رو می چینیم چون با اینکه شستیم خونه رو ولی باز بابا گفت بهتره یه سمپاشی بکنه خونه رو که دیگه هیچ حشره مشره ای تو خونه زنده نمونهشیطان برای همین فعلا ما دو روز عقب انداختیم... البته بهتر هم شداااا چون این دو روزه انگاری بولدوزر از رو من رد شده بود کلا کوفته بودم.... برای توی کابینتا هم روکابینتی خریدم..

کمد اتاقی که من برداشتم متاسفانه رگال نداشت.. به خاطر یه رگال هم نمی تونستم که اتاق عوض کم... اون اتاق بزرگتره ..ویوش هم بهتره... حالا ایشالا بابا رگال بزنه لباسهامون رو هم بچینیم....

انقدر خوشحالم که می تونم جینگولی هامو بچینم تو اتاقم... این خونه مون بین من و جینگولی هام فاصله ها بود.. ولی اینجا خیلی راحت می تونم درش رو ببندم...هر چقدر هم خواستم از درو دیوارش جینگولی اویزون کنم و لذت ببرم نه اینکه اونا اونور خونه باشن من اینور خونه...

 

  • می دونین وقت حذف و اضافه دانشگاه پیام نور کیه؟؟؟ کارشناسی ارشد؟؟ شادی می دونی؟
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۸ساعت٩:۳۳ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
هفته کار و کارگر

نیشخند

don't even think about it

امروز رفتیم خانه عزیز و به تمام معنا کار کردیم ... من و بابا و پت... البته هفته کار و کارگرمون از دیروز بعداز ظهر شروع شده ولی خوب من دیروز افتتاحیه نرفتمنیشخند... وای تمیزی چقدر خوبه... 

دیروز اخوی و پت و بابا رفته بودن و دوتا اتاق رو تمیز کردن... امروز هم ما رفتیم و یه اتاق رو تمیز کره با سه تا از شیشه ها... یعنی تمیز کردن بهتون می گما.... شیشه هامون کشویی هستن همه شونو در اوردیم و شستیم و دوباره گذاشتیم سرجاشون... ایشالا فردا هم یه سری حمله می بریم و دیگه تمیز کاری تموم میشه... بعدشم که موکت بری و وسایلو کم کم می بریم دست اخر هم برای اثاثیه سنگین وانت می گیریم... اصولا در شرایط ما یهویی نمیشه چون تجربه ثابت کرده ما یه کاری رو یهویی بکنیم گند می زنیم واسه خاطر همون....

یکی از اتاقها رو واسه خودم برداشتم... ویوش عالیه.. خیلی دوس دارم.. از اینا که صبح که از خواب پا می شم می تونم پنجره رو باز کنم و خم شم و داد بزنم...مژه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٥ساعت۳:٢۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
نوبریم گیامتتتتتتتت

نوبریم به مولا...

تازه دیروز کلیدهای خونه به دستمون رسیده.. باورتون میشه؟ امروز رفتیم یه سر دیگه به خونه بزنیم ببینیم چطوریه؟ من و خانم والده و بابا و پت و مت...

تصمیم بر این شد که کارگر بگیریم واسه تمیز کاری...

با این روند حلزون واری که ما در پیش گرفتیم فکر می کنم تا اخر هفته بعد هم نتونیم اسباب کشی کنیم....

واقعا نوبریممممممممممممممممممممممممممگریه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۱ساعت۱٠:۳٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تمام شد...

تمام شد...

چی؟؟؟

خوب معلومه... جستجوی ما برای پیدا کردن خونه...

بالاخره یافتیم ایشالا تا اخر هفته اسباب کشی می کنیم...

نصف راهی ها.. بهتون نزدیک شدیمنیشخند

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۸ساعت۱۱:٥۳ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بدی و خوبی
  •  میدونی خوبی خانواده ای که انگلیسی بلد نیستن چیه؟؟  اینه که تو خیلی راحت می کنی فوشی رو که تو یه فیلم شنیدی و خیلی خوشت اومده  رو خیلی راحت تو خونه تکرار کنی بدون اینکه نگران باشی مبادا کسی صدات رو می شنوه..بد میشه و اینا... حتی می تونه با صدای بلند هم تکرار کنی و خودت خر کیف بشی که بله...
  • می دونی بدی خانواده که انگلیسی بلد نیستن چیه؟ اینه که تو خیلی راحت فوشهایی که تو فیلمها شنیدی رو استفاده می کنی و به تکرار کردنشون عادت می کنی.. بعد یهو تو جمعی که از دم همه شون یا سیتیزن امریکا هستن یا انگلیسی رو خیلی بهتر از باراک اوباما بلدن این جملات گهربار رو که دیگه برات شرطی شدن رو می گی و...... کلا تباه میشی
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۸ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
:)

خدایا شما که اینقدر حرف منو زود می شنوی و زودی هم براورده می کنی من خواهشا یه اقامت المان با کار خوب و یه بنز مشکی می خوام...

هرچه زودتر بهترنیشخند

 

  • دیروز رفتم برای پست باران که نوشته بود گوگل رو فیلتر کردن کامنت گذاشتم که بیان پرشین بلاگ رو هم فیلتر کنن خیالمون راحت شه.. ازصبح تا الان پرشین فیلتر بودنیشخند
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٤ساعت۳:٠٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بازی وبلاگی..

این بازی رو خیلی وقت پیش تو وبلاگ اولم انجام دادم...

الان می بینم لبخند بانو هم انجام داده...

دوباره هوس می کنیمنیشخند

البته این بازی مفصلتره........

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت۱٠:٢۳ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
starten

ترم جدید زبان المانی فردا شروع میشه و هنوز نمره هامونو اعلام نکردننیشخند بیخیال شدم.. فردا از خود معلمون می پرسم..

دلم یه باقالی پلوی مشت می خواد...

دیروز تو اموزشگاه جدیدمون یه سوتی دادم که خدا کنه گندش درنیاد...نه اینکه سوتی بدی باشه ها ولی حوصله جمع و جور کردنش رو ندارم...(سوتی: ساعت یه کلاس رو جا به جا گفتمنیشخند)

راستی.. اون نقطه های قرمز هم خوب شدن.. مرسی نیکی جونم بابت ختمیماچ

چرا پول به دستم نمی رسه برم یه خرید حسابی؟

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت٩:۳۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()