رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
دوست دختر

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ساعت۱۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
روابط من

این چند روزه اخیر خیلی داشتم راجع به حرفهای این پستم فکر می کردم... راجع به روابطی که دارم... راجع به ادمهای دوروبرم.. چه ادمهایی تو زندگی من هستن.. چطوری وارد شدن چطوری موندن.. کیا نموندن... کیا بودن یا نبودنشون هیچ فرقی نمی کنه... کیا رو خودم از زندگیم شوت کردم بیرون... 

کلا من ادمی نیستم که رابطه ای رو نصفه ونیمه بزارم.. یا همیشه یه رابطه کاملا رو می خوام یا کات... البته این به این معنی نیست که با همه صمیمی و از جان گذشته باشم... نه من حتی با صمیمی ترین دوستم هم فاصله ام رو حفظ می کنم حلا ممکنه این فاصله خیلی کم باشه ولی به هرحال هست... نمی دونم چرا... این جزئی از شخصیت منه... ولی من به هیچ عنوان بلد نیستم با دست پس بزنم با پا پیش بکشم... احساسات من کاملا در نوع رابطه ام دخیله... وقتی ببینم رابطه ای رو نمی تونم حالا یا تحمل کنم یا حفظ کنم کات می کنم... خیلی راحت.. هیچ عذاب وجدانی هم نمی گیرم و دیگه دنباله اش رو نمیگیرم یعنی رابطه ای که تموم شده برای من تموم شده... شاید کار بدی بکنم ولی وقتی دلیلی برای ادامه رابطه نیست چرا باید ادامه اش بدم.. اعتقاد دارم از هر رابطه ای باید یه چیزی عاید ادم بشه.. یا مادی یا احساسی یا روحی .. حالا هر چی.. مثلا نیاز من به دوستام یه نیاز عاطفیه... اگه مثلا نیاز توسط یکی از دوستام برطرف نشه بلافاصله یا به جمع ادمهای معمولی می پیونده یا کلا از زندگیم دیلیتش می کنم....

یادمه یه باز تو یه وبلاگی خوندم که نویسنده اش دعا کرده بوده خدایا هر کسی رو که در زندگی من قراره جلوی پیشرفت و کمال من  رو بگیره از زندگی من حذفش کن.. وقتی خوندمش با خودم گفتم چه دعای قشنگی.. از صمیم قلب منم همون دعا رو کردم و به یه هفته نکشیده بود که چند نفر از ادمهایی که می رفتن تا در زندگی من خیلی خیلی مهم بشن از زندگی من حذف شدن... و من هاج و واج موندم که خدایا تو تاثیر این دعا رو چقدر واضح به من نشون دادی.... الان هر کسی از زندگی من به کنار دیگه جلوشو نمی گیرم... چون می دونم تاثیر دعاییه که در حق خودم کردم.. ناراحت هم نمی شم...

خیلی وقتا رابطه هایی بوده که بی نهایت احساسی بوده ولی من خیلی راحت کات کردم چون چیزی عایدم نشده... نمی گم داغون نشدم.. نمی گم افسرده نشدم ... حتی با گذشت چندین سال از اون روابط گاهی دلمون هواشون رو می کنه ولی درست زمانی که گفتم کات دیگه دنبالش نرفتم... رابطه ای که برای من مرد دیگه مرده  بعد هی چند دقیقه یه بار نبضش رو نمی گیرم... زنده اش نمی کنم... چون می دونم باز میشه همون اش و همون کاسه... کسی رو هم بابت کات کردن روابطم ملامت نمی کنم کسی رو که بخوام با رضایت خودم کات می کنم کسی رو که دوست داشته باشم با چنگ ودندون نگه می دارم....درک نمی کنم ادمهایی رو که روابطشون رو می کشن و زنده می کنن...

 

  1. این پست هیچ مخاطبی نداره...
  2. اینا حرفای دلم بود... رابطی هم به اراده پولادین نداره این یه جنبه از شخصیت منه...
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ساعت۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
کنسرت

می دانی عاشق چه هستم:

عاشق اینکه یه روز وقتی سرم به کار خودم گرم است... بعد از مدتی کار مداوم و خسته کننده مرد خانه ام به من یک اس بزند به این مزمون: "شب جینگول کن قراره یه جای بریم"

من:"کجا عزیزم؟"

مردخانه : "دینگ دینگ سوپریزه :))"

و من شب شلوار راسته مشکی ام رو با بلوز یاسی ام بپوشم و موهایم رو درست به ان شکلی که مرد خانه ام دوست دارد بیارایم و منتظرش باشم...

و مردخانه ام به خانه بیاید... با دوتا بلیط کنسرت ا.بی...می داند که چقدر ا.بی را دوست دارم و با بلیط کنسرتش به من احساس خوشبخترین زن دنیا را بدهد...

بریم و انجا... مرد خانه ام دستش را بیندازد دور کمرم و من با سرخوشی به یاد همه تون با ا.بی نازنین داد بکشم: "شب که می شه به عشق تو غزل غزل صدا می شم... ترانه خون قصه تموم عاشقا میشم"

 

  • تنها به مناسبت ولنتاین... ابدا فکر نکین من هوس کادو و سورپریز کردمنیشخند
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت٤:٠٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
مونث، مذکر یا خنثی

دستور زبان المانی جیگر خودمقلب اینجوریه که همه اسامی جنسیت دارن... یعنی یا مونث هستن یا مذکر یا خنثی.. مثلا کتاب خنثی اس...در مونثه یا تلویزیون مذکره.. قانون خاصی هم نداره که بخوای دسته بندی بکنی که مثلا اینا مونثن یا این دسته مذکر... همه باید حفظ بکنی...

امروز سر کلاس داشتیم لباسها رو می خوندیم پونه یکی از بچه های کلاس از لغاغین پرسید: ببخشید خانم چرا دامن مذکره؟

لغاغین: هیچ دلیل خاصی نداره.. 

من که بدجوری سرم تو تمرین بود سوال پونه رو نفهمیدم برگشتم بهش گفتم: چی پرسیدی پونه؟

پونه: پرسیدم به چه دلیل دامن مذکره؟

من: به همون دلیل که توالت مونثه..

پونه:خنثی

من:نیشخند

پونه: بله... من تو عمرم اینجوری قانع نشده بودم...

همه تو کلاس:قهقهه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ساعت٩:٤۸ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
جوجه من

اعتراف می کنم که...

وقتی بچه بودم و شنیده بودم که مرغا برای اینکه تخم هاشون جوجه بشه روشون می خوابن تا گرم بشن و به جوجه تبدیل بشن... منم خیلی دوست داشتم یه بار امتحان کنم ببینم چطوری میشه تخم مرغ به جوجه تبدیل بشه بعد به همه بگم این جوجه رو خودم به دنیا اوردمزبان... برای همین یکی از تخم مرغهای یخچال رو برمی داشتم و لای یه دستمال می پیچیدم و گرمش می کردم.. حتی موقع خواب یواشکی می اوردم تو جام.. فکر می کردم وقتی که مرغا رو تخمهاشون می خوابن منم حتما باید بخوابم (شما درجه درک مفاهیم رو داشته باش).. یادمه وقتی اخوی محترم همون تخم مرغ رو املت کرد چقدر گریه کردم که تو جوجه منو خوردی...

حالا بیا به این بچه زبون نفهم (خودمنیشخند) بفهمون که اون تخم مرغها به جوجه تبدیل نمیشنمژه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ساعت۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
انتخاب واحد

امروز انتخاب واحد کردم...

چهارتا درس برداشتم و خیلی دقت کردم که فاصله شون از هم زیاد باشهنیشخند منظورم فاصله امتحانی شونه.... خوب بود.... ولی چون عملی دارم حتما باید برم قم.... تازه همه کلاسامم انداختم تو یه روز که اگه بخوام برم به همه کلاسام برسم دیگه یکی نمونه واسه یه روز دیگه...

اخ که چه ترمی در پیش خواهم داشت.....استرس

راستی نمی دونم چه سریه سر هر انتخاب واحد من شروع می کنم به لرزیدن... یعنی دست و پام انقدر می لرزه انقدر می لرزه که انگار دارم بمب اتم خنثی می کنم... هی به خودم می گم چیزی نیست... هیچی نیست ولی نمی شه که... همش می لرزم... حتی الان که یه ساعت از انتخاب واحدم گذشته همش دستام می لرزننگران.. خدا خودش به خیر بگذرونه.... بچه ها خیلی دعام کنین... دعام کنین کم نیارم...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ساعت٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
 

اگا جان... 

این چند وقته به توصیه یکی از دوستان رفته بودیم سر وقت یه رمان.. اونم چی... یه رمان خاک بر سرینیشخندیعنی رفته بودیم تو نخش گیامت.. اصن یه وضی...

بعد همون جورررررررر با هر صفحه اش آیییییییییییی " می دانی عاشق چه هستم" اونم باز از نوع خاک برسری ازم تراوش می کرد...

اگا جان

اومدم چند تاشو بنویسم.. حتی نوشتم تا خواست دستم بره سمت دکمه انتشار یهو دیدم عمو شیلتر چی اینجوری نشسته بهم زل زده منتظر یه حرکت اشتباه...

اگا جان 

خوب منم ترسیدم بی خیالش شدم...

اگا جان یه چیز دیگه..

من هی توبه می کنم از این اموزشگاه کوفتی یه ترجمه قبول کنم هی نمیشه...اون روز بهم زنگ زدن که تو رو خدا 2-3 صفحه اس ...اورژانسیه... بدون اینکه بپرسم صفحه ای چند گفتم باشه... اگا جان برام فرستادن دیدم 9 صفحه

منم دیگه می دونید که چطوری ترجمه کردم

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت۸:٢٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
برف

الان داره برف میاد... از اون برفهای قشنگ و رمانتیک.... هوا بی نهایت خوب و ارومه... اصن گیامته...

اولش که با تگرگ و رعد وبرق شروع شد ولی الان خیلی قشنگه...

من عاشق برفم..(با لحن اقای لذت نقاشینیشخند)

هی تند تند از پشت میزم بلند می شم و می رم به چراغی که جلوی خونمونه نگاه می کنم... عاشق اینم که اینجوری به بارش برف یا بارون نگاه کنی...

چرا من لپ تاپ ندارم که برم بشینم کنار پنجره بنویسم و همزمان از پنجره به بیرون نگاه کنم؟گریه

 

  • انتخاب واحدم افتاده روز جمعه ساعت 13:19 دقیقه... هلاک این ان تایم بودنشونمخنده... تا جمعه هم یک نفسی می کشیم 
  • از دیشب دوباره بچه طلاق شدم... تخس و بی ادب و افسرده
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ساعت٧:۱٥ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
انشا..

سه تا دانش اموز پسر دارم حدود 16 ساله...

سر فاینالشون یه موضوع انشا بهشون دادم "اگر می توانستید در دنیا چیزی رو تغییر بدید چی رو تغییر می دادید؟" (استفاده از شرطی نوع دوم)

یکیشون که کلا از موضوغ شوت بود کلا یه چیز دیگه نوشته... ولی چون جمله بندی درستی داشت بهش نمره دادم....

یکی هم نوشته من جنگ رو دوست ندارم و جنگ رو برمی داشتم.. خداییش خیلی چیز قشنگی گفت و نمره کامل رو گرفت...

اخریه نوشته اگه می تونستم چیزی رو تغییر بدم دخترها رو تغییر می دادمخنثی

 

اخه بین این همه ادم من باید می شدم معلم این؟؟منتظر

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ساعت٥:٥٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خجستگی من

اگا جان...

یکی از خجستگی های من اینه که:

هر دفعه پست می زارم می رم وبلاگ دوستامو که گو.دری دارن رو بازم می کنم....

یکی یکی چک می کنم

بعد که دیدم وبلاگم بالا اومد انقدررررررررررر خرکیف می شم دقیقا اینجورینیشخند

درجه خودشیفتگی رو دارین؟مژه

حالا فرض کنین تو یکی از وبلاگا وبلاگ من بالا نیاد...

چقدرررر می خوره تو ذوقمناراحت

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ساعت۱۱:۱٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اورکا اورکا

اگا جان...

این بهار..(این؟خنثی) یه پستی داده بود که معنی این خخخخخخخخخخ که می نویسن چیه؟... 

اگا جان این رفت تو مخ ما... واقیعا برامون سوال شد که خوب یعنی چی؟...

الان تو یکی از سایتا پیدا کردم که این خخخخخخخ یعنی " خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیر ببینی"

قهقهه

یعنی لذت این کشف از معدل الف شدن تو پیام نور برام بیشتر بوددروغگو

  • امروز رو شدیدا خجسته شدم... خخخخخخنیشخند
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ساعت۱:٠٦ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
نصفه شب برفی

می دونی چی ای کاش زودتر بشه:

 

یه نصفه شب... وقتی تو اپارتمانم سرم رو از تو لپ تاپم بیرون میارم و با خمیازه و کش و قوزی به بیرون از پنجره نگاه کنم و ببینم برفی که از صبح شروع شده بود قطع شده.... بعد بلند شم و برم کنار پنجره و یهو هوای پیاده روی به سرم بزنه...

زود کاپشن مشکی ام رو بپوشم و کلاه قرمزم رو روی سرم بکشم و برم بیرون برای یه پیاده روی اروم و خوب.... بی هیچ ترسی... بی هیچ پرسشی...

یه پیاده روی ارام و خوب و تک نفره اینجا

 

  • در پی استقبالی که از پستهای "می دانی عاشق چه هستم" می شه به نظرم رسید پستهایی رو هم اختصاص بدم به فانتزی های خودم... کارهایی رو که دوست دارم تک نفره انجام بدم....اسم این پستها هست "میدونی چی ای کاش زودتر بشه"
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ساعت۱٢:٠۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تصمیم جدید 2

طی یه تصمیم جدید دیگه(نیشخند اصلا زندگی من پر از این شنبه هاست)... چون می دونم برای ترم دیگه قراره چه درسایی رو بردارم و می دونم چه کتابهایی رو قراره بخونم  از الان می شینم خرد خرد می خونم....

اینجوری خیلی بهتره نه؟ دیگه همه اش نمی افته واسه شب امتحانزبان

نت برداری هم می کنم... این روش خیلی کمکم می کنه نمی دونم چرا این مدت اصلا ازش استفاده نمی کردم... اصلا من تا سرم محکممممممممم به سنگ نخورههیپنوتیزم ادم نمی شم...

اها.. اون امتحان اخریه یادتونه؟ افتادمنیشخند

راستی یه درسمو هنوز نمره اش رو ندادن... دعا کنید دیگه اونو قبول بشم.. یه درس مزخرفیه که لنگه نداره... دیگه اعصاب ندارم اونو بخونم....

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ساعت٧:٢٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اخه..

اخه چرا باید در عصر الکترونیک و ebook و پی دی اف و اینا...

کتابی که می خوای تو اینتر نت نیست؟؟ پس این اینترنت برای چیه؟ به چه دردی می خوره؟ اقا جان درشو گل بگیرین دیگه...گریه

نیست یه گوشه مونده خاک می خوره... واسه اون می گمزبان

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ساعت۱٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
مخاطب خاص (رمز فقط برای او)

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٩ساعت۱۱:٢٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بعد از امتحانات

اخیششششششششششششششششششاوه امتحانات تموم شد و هرچند من این اخری رو گندددددد زدم ولی به قول اقای فلانی جهنم و اه ه ه ه؟؟ ضرر...

نیشخند

یاد روزهایی افتادم که وقتی از ارشد قبول نمی شدم چقدر حرص می خوردم و به خودم زهرمار می کردم... مگه بعدش قبول نشدم؟الانم واسه چی ناراحتم؟ مگه تهش همه اینا رو پاس نمی کنم و مدرک نمی گیرم؟ گیرم یه ترم بیشتر... دوست ندارم بعدا به خاطر این روزها حسرت بخورم که من چه احمقی بودم به خودم زهر می کردم...والا.... یکی از همکلاسی های من که همشهری خودمه با دوتا بچه داره ارشد می خونه... من که از اون جوونترم.. من که از اون بهترم... چرا حرص می خورم؟ واحد کمتر بر میدارم... شما شاهد باشین که این ترم من فقط 6 واحد برمیدارم یعنی سه درس...(این ترم 12 واحد برداشته بودم... چه اعتماد به نفسیهیپنوتیزم)

البته نمی دونم چرا یه ترسی تو وجود من هستت که همش می ترسم عمرم تموم بشه و من کارهای نکرده زیادی داشته باشم... البته ریشه این فکر می دونم تو کجاس... تو اینکه مامان من همش 37 سالش بود که رفت.. الانم من دارم خودمو با اون می سنجم.... ولی ولش کن دیگه...

اره چی می گفتم؟؟ اهان... در راستای عملی سازی این فکر بعد از امتحان با دوستم رفتیم و یه پیتزای مشتتتتت زدیم تو رگ.. اون بیف سفارش داد منم سبزیجات... اولین بار بود که سبزیجات سفارش می دادم و فوق العاده بود... البته هرکاری کردم فرانکی نزاشت حساب کنم.. اون حساب کرد... یادم باشه منم یه روز اونو دعوتش کنم... البته بهش گفتم که یه روزم مهمون منی...

اها... من از بیف اون خوردم.. خیلی سنگین بود و البته در راستای پرخوری خوشحالم که به عرض برسونم برگشتم به حال اول چون فقط سه فال سبزیجات و دو فال بیف تونستم بخورم بعد دیگه هنگ کردم... طفلی فرانکی می گفت دوست نداشتی؟ خوشمزه نبود؟ ولی به خدا من خیلی خورده بودم.... کلا اینجوری بودمنیشخند

دیگههههه اینکه.. اها... ساعت شش و نیم عصر هم بار دیگه تبریز لرزیدشیطان یه خرده تپش قلب گرفتم ولی بعد حالم خوبی شد...

همه چی ارومه... غصه ها هم خوابیدن... منم خیلییییییی دوستتون دارمقلببغلماچ

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت۸:٤٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
زرده تخم مرغ

حالا بعد از افسردگی دیروز امروزصبح به اندازه یه هفته خندیدم...

صبح واسه صبحونه نیمرو درست کردم اوردم سر سفره... خانم والده یه نگاهی به نیمرو کرده میگه: تخم مرغها یه جوری شدن....

بابا: چه جوری؟

خانم والده: زرده شون دیگه قرمز نیست... سفیده

بابا:

من:

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٥ساعت٩:٥۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تصمیم

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٤ساعت٩:۳٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
نتیجه

نمی دونم چرا کم کم دارم به این نتیجه می رسم که برای درس خوندن ساخته نشدم...

اصلا هرچقدر سعی می کنم نمیشه.... نمی دونم چرا هی نمیشه... خسته شدم به خدا...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٤ساعت۱۱:۳٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
روزهای زیبای من

تو این نصفه شب زمستونی (داشتم می نوشتم بهارینیشخند) درحالی که کتاب جلومه و با اینکه درس اسونیه ولی هیچ به امتحانهای پیام نور اطمینانی نیست دارم به این فکر می کنم که چقدر روزهای من داره روتین می گذره....

نه اینکه داره به بطالت می گذره ها.... نه اصلا... ولی من از این روزها راضی نیستم... این روزها نباید همش در کتاب و پروژه و تدریس و شام و ناهار بگذره... حق این روزها نیست... در شان این روزهای زیبا نیست که من سرم رو بندازم پایین و نبینمشون.... که زود بگذرن... حیف این روزها نیست که با خنده و شادی و بوسه و عشق و رقص امیخته نشن؟....

حیف این روزها نیست که به نگاه عشقی به شب نرسن؟... کار و تلاش و فکر لازمه هر زندگیه... باید باشه... ولی حیف نیست فقط اینها باشه؟... چرا تو زندگی ماها عشق نیست؟

من یه عشق می خوام...نه یه عشق اسمونی... یه عشق زمینی... عشق ادمیزاد به ادمیزاد...

  • جمله اخر از فیلم شام اخر... محشر نیست؟
+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢ساعت۱۱:٤٢ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()